مکبث

برگردان داریوش آشوری از مکبثِ شکسپیر نمونه ای از ترجمه ی بنیامینی است و واجد ویژگی هایی می باشد که والتر بنیامین در جستار "رسالت مترجم" بر می شمرد؛ وابستگیِ عمل و ضرورت ترجمه به کیفتی ذاتی در متن اصلی یعنی «ترجمه پذیری» آن، ترجمه به مثابه ی شکلی از حیات متن اصلی در زبانِ دیگر و نشانگرِ وجود پیوند و ارتباطِ ذاتی بین همه ی زبان ها، در خدمت صرفِ متن اصلی نبودنِ ترجمه و فراروی کردن از آن در زبان جدید...
، و گذشتن از موانع و محدودیت های زبان خودی با یافتن بازتابی از زبان اصلی در آن. داریوش آشوری نشان داد که متن انگلیسیِ مکبثِ ترجمه پذیر است، زبان فارسی زبانی حیاتمند است و این دو زبان با هم پیوند ذاتی دارند. به زعم من این گفته غلو نیست که فراز زیر از ترجمه ی آشوری از متن شکسپیر هم فراروی کرده است، آنجا که در مجلس پنجم از پرده ی پنجم، مکبث پس از شنیدن مرگ لیدی مکبث می گوید:
روزی می بایست می مُرد، زمانی می بایست این خبر را می آوردند. فردا و فردا و فردا، می خَزَد با گام های کوچک از روزی به روزی که تا بسپارد به پایان رشته ی طومارِ هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بوده است ما دیوانگان را جز نشانی از غباراندوده راهِ مرگ. فرو میر آی، اِی شَمعک، فرو میر، آی، که نباشد زندگانی هیچ اِلّا سایه ای لغزان و بازی هایِ بازی پیشه ای نادان که بازَد چندگاهی پُرخروش و جوش نقشی اَندرین میدان و آنگه هیچ. زندگی افسانه ای است کز لبِ شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غُرِّش و غوغا، لیک بی معنا.

اکنون آنلاین

اکنون به زمان بحرانی از سال برای سوپرمارکت‌های نیویورک

و بازار بزرگ تهران نزدیک می‌شویم

در شبکه های استانی اکنون کمدی رمانتیک های هالیوود در حال پخش است

مجریان شبکه های خبری اعلام می دارند که اكنون در آستانه ي ِ  روز ِ  توايم

و ما چقدر خوشحاليم که مادر گيتي توي ِ ديگري  زاييد!

 

معنای روزِ تو براي‌‌‌‌‌ کودکانِ پا به توپ ِ آفریقای از فرطِ پا/ آنلاین

براي زنان شالیکارِ کامبوج ِ از فرط ِ شکم/ آنلاین

براي  گیله مردانِ قلیان دوستِ از فرطِ دود/ آنلاین

يك چيز بيشتر نيست:

كادوي روز تو

معناي روز تو براي من يك چيز بيشتر نيست:

يك شکلک روشن كه پس هنوز از فرطِ پوچی/ هستم؛

عضوِی پساآنلاین از شبکه ی اجتماعی

دارای سه کارت بانکیِِ عضو شبکه ی شتاب

و احتمالن شوالیه ی سیاهپوشی/ نيستم  که توی تاریکی شب

براي سه خواهرِ بی نوای از فرطِ باکرگی/ آنلاین

با کلیک کردن روی لینک های تبلیغاتی

به معجزه اي جهيزيه اي تدارك دید

و مردان عزب را در این شبِ از فرطِ ویاگرا/ آنلاین

محروم از سه روسپيِ جدید

بی نوا  توی رختخواب ها برگرداند

اینچنین است که تو تعطیل کرده ای فردا را  

 

توی دفتر های صد برگِ جلد سبزم

تو سرمشقِ انشاهایم بودی :

 من آرزو دارم در این جامعه ی  از فرط شبکه/ آنلاین

فرد مفیدی باشم برای اجتماعِ از فرط ِ آرزو/ شبکه

و اکنون امشب برگ ِ تقویم روی میز من  از فرطِ تو  قرمز است/ محبوبِ من!

هَپی بِرث دِی تو یو!

پلک دوزی

    نورِ سفیدِ چراغ ها مستقیم توی صورتم بود. چشم هایم را به سقف دوختم. دندان هایم را به هم فشردم. از ترس دلپیچه گرفته بودم. پاهایم را به هم تابیدم. ملافه ی سفیدِ روی تخت را توی مشتم مچاله کرده بودم. قلبم می زد، تند می زد، تند تند تند! خیلی تند. انگار که بمبی ساعتی توی سینه ام به کارافتاده باشد، منتظر بودم هر آن منفجر شوم و تکه های گُر گرفته ی بدنم سرتاسر اتاق پخش شود. اما از داغی انفجار خبری نبود و من می لرزیدم. می شد گفت با آن روپوش ِ سفید و نازکی که بندهایش از پشت بسته می شد، تنم تقریبن لخت بود. همه چیز سفید بود؛ سفیدِ بی نهایت و بدون پرسپکتیو، مثلِ قطب. داشتم می لرزیدم که صدای برخوردِ پاشنه های کفشی زنانه با پارکت، توی اتاق پیچید. انگشت هایم ملافه را رها کردند و از هم باز شدند و با ریتم صدای پاشنه ها به آرامی روی تخت ضرب گرفتند. سری با کمی موی سیاه ِ ریخته روی پیشانی، جلو آمد و بین صورتِ من و چراغ ها قرار گرفت. حالا چشم هایم صاف توی چشم های او بود.

    نمی توانستم بفهمم خیره نگاه کردن او توی چشم هایم، نگاه به خودِ من بود یا فقط چشم هایم را می دید. من اما، هم چشم های سیاه و مژه های بلند او را نگاه می کردم و هم خود او را با ماسکی که به صورت داشت. به سمت ِ صورتم خم شد و سُرنگی را به گوشه ی بیرونی پلک هایم فرو کرد. باز فکّم منقبض شد و به ملافه چنگ انداختم. ایستاد و منتظر ماند. به آرامی بالا تا پایین ِ تخت را برانداز کرد. نفهمیدم که من را هم دید یا نه. می توانم بگویم دکترِ خوشگلی بود. روپوشِ جراحی سبز رنگی که به تنش بود و بندهایش سفت از پشت بسته شده بودند، نمی توانست برجستگی ِ سینه های او را پنهان کند و حالا اتاق بعد سومی هم پیدا کرده بود. انگشت های ظریف و کشیده ای داشت. قرمزی لاک ِ ناخن هایش از زیر دستکش هم توی چشم می آمد و در ترکیب با سبزی ِ روپوشش، برقِ تیزی ِ سوزن بخیه ای که حالا در دست او بود را ملایم می کرد. رطوبتِ بازدم های گرم ِ او از پشت ماسکش رد می شد و روی صورتم می نشست. بوی زن و الکل توی اتاق در هم پیچیده بود. یادم هست اولین بخیه را که زد هنوز داروی بی حسی اثر نکرده بود. داشت پلک هایم را می دوخت.

خطاب به قورباغه ها: پروانه ات را قورت بده!

این داستان تقدیم می شود به قورباغه ی سبزی که بلد نبود با زبان ِ دراز و لزجش پروانه شکار کند و به جای لیسیدن لب هایم، دماغم را می لیسید.

ایستگاهِ بعد    هفتِ تیر

این خانم ِ خوش صدا بی خود اینجا صدایش در آمد!انگاراصلن نخواند که توی سطر اول چی نوشتم و این داستان قرار است به کی تقدیم شود و چرا؟!توی مترو نه قورباغه ی سبز پیدا می شود نه پروانه.پس مکان ِ روایت ِ این داستان نمی تواند مترو باشد.اما می توانیم این مونولوگ ِ دلربا  را حذف نکنیم و آن را به عنوان زمان آغازین ِ روایت فرض بگیریم.خب!ببینیم حول و حوش ایستگاه ِ قبل از هفت تیر،که طالقانی باشد،چی داریم.بهتر است از ایستگاه بزنیم بیرون؛خیابان طالقانی.نه!توی خیابان که نمی شود قورباغه ی سبزی دماغ آدم را بلیسد!نزدیک ترین  چماق ِ آن حوالی خودش را فی الفور می رساند و قورباغه ی سبز ِ نازنینم را روی همان  دماغم له می کند.لانه ی جاسوسی هم اینجاست.اما من نمی خواهم داستان ِ سیاسی بنویسم.بگذارید از همین اول تکلیف تان را روشن کنم.این یک داستان ِ عاشقانه است درباره ی من و قورباغه ی سبزی که دماغم را می لیسید.پس بی خیالِ لانه ی جاسوسی و امپریالیسم جهانخوار!اگر به هوای  یک قصه ی سوزناک ِ سیاسی شروع به خواندن این داستان کرده اید،متاسفانه مجبورم نا امیدتان کنم.بهتر است وقتتان را تلف نکنید.اصلن بیایید زیاد روی ِ مکان چانه نزنیم.برویم روی چمن های همین پارک ایرانشهر بنشینیم.هم نزدیک  است،هم پروانه دارد و هم کلی آدم و جانور و درخت که می توانند به موقع یکی از شخصیت های داستان بشوند و به قول حرفه ای ها غنای شخصیتی ِ داستان را بالا ببرند.

روی چمن های ضلع جنوبی پارک ایرانشهر،روبروی تماشاخانه،چمباتمه زده بودم.قورباغه ی سبزم هم روی زانوی راستم نشسته بود که ناگهان پروانه ای روی زانوی چپم نشست.خب!فکر می کنید چه شد؟اگر خیال کردید که قورباغه ی سبزم با آن زبان دراز و لزجش پروانه را شکار کرد و بلعید، سخت در اشتباهید.

 او تا پروانه را دید جیییییییییییییغ کشید!

در ادامه داستان خطابه ی من به قورباغه ی سبزم ،که بعدها به طور جداگانه آن را در یکی از وبسایت های ادبی با عنوان  مانیفست ِ  خطاب به قورباغه ها بازنشر خواهم کرد،تقدیم می گردد.در این بین قورباغه ی سبزم چیزی نمی گفت.فقط گاه و بی گاه جیغ می کشید؛

- جیییییییییییییغ

نترس عزیزم!این یه سوسک نیست،این یه پروانه است.یه پروانه ی خال خالیه خوشگل و خوشمزه.زود باش با اون زبون ِ ناز و درازت شکارش کن!

- جیییییییییییییغ

«این یه سوسک نیست» مثل ِ «این یه چپق نیست ِ»  رنه مَگریت نیست.«این یه سوسک نیست» واقعن «این یه سوسک نیست» است.باور کن!این یه پروانه است.مثل ِ سوسک نیست که ترس داشته باشه.حالا اگه سوسک بود خُب یه چیزی.از تو چه پنهون خودم هم از سوسک می ترسم.اگه سوسک بود اونوقت خودم هم باهات جیغ می کشیدم.اما این یه پروانه است.اصلن می دونستی شاعرانه ترین حشره ی تمام دوران ها همین پروانه هستش؟بذار چند نمونشو برات بخونم:

شبی یاد دارم که چشمم نخفت/شنیدم که پروانه با شمع گفت...(سعدی)

سرّ این نکته مگر شمع بر آرد به زبان/ ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی (حافظ)

در برابر بی کرانی ساکن/جنبش کوچک گلبرگ/به پروانه ئی ماننده بود(احمد شاملو)


خطاب به پروانه ها(رضا براهنی)

اصلن همین رضا براهنی،می دونی چرا گفت دیگه شاعر ِ نیمایی نیست و از این به بعد شاعر پروانه ایه؟چون که نیما برای پسر عموت داروَگ،همون قورباغه ی کوچیک ِ ناز ِ سبز ِدرختی،شعر گفته بود؛

قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟!

نیما اولین شاعر بزرگی بود که شما قورباغه ها رو با اَرج و قُرب آورد توی شعر.نیما به گردن شما قورباغه ها حق بزرگی داره.این براهنی هم برای اینکه پوز ِ نیما رو بزنه اسم کتابشو گذاشت «خطاب به پروانه ها».برای اینکه به خیال خودش پروانه از قورباغه مدرنتره!از نظر تکاملی هم بگیریم پروانه ها جزء ِ بی مهره ها هستن،اما شما قورباغه ها اقلن چندتا مهره و استخون ِ فکستنی توی تنتون قریچ و قروچ می کنه.یارو اینقدر هم حالیش نبود!می بینی وقتی می گم باید پروانه ات رو قورت بدی حق دارم؟!

- جیییییییییییییییییییییییییغ

شاید تا الآن این سوال برای شما پیش آمده باشد که یک قورباغه ی سبز چطور می تواند جیغ بکشد.سوال به جایی است!مثل ِ این مصاحبه های تلوزیونی باید بگویم بسیار ممنونم از سوال بموقع،بجا و سازنده ی شما!قورباغه ی سبز ِ من وقتی می خواست جیغ بکشد،زبانش را دراز می کرد و دماغم را می لیسید.این کار باعث می شد که من عطسه کنم.صدای عطسه من هم گنجشکی را که از روی درخت توت ِ روبرویم پایین آمده بود و داشت از نشتی ِ شلنگ ِ روی چمن آب می خورد، می ترساند و فراری می داد.این موضوع خود باعث می شد که گربه ی سیاه ِ یک چشمی(اگر مشتری دائمی پارک ایرانشهر باشید حتمن با او آشنا هستید) که درکمین ِ گنجشک نشسته بود،از شکارش نا امید شود و برود توی  سطل آشغال ِ سبز رنگ ِ نزدیک ِ ساختمان تماشاخانه و دنبال تکه استخوانِ ِ مرغی از ته مانده ی غذای بچه های دانشکده ی سینما که معمولن از خیابان ِ مفتح می آیند آنجا و ناهارشان را می خورند،بگردد.در همین لحظه یکی از این دخترهایی که دوربین به گردن آویزان کرده اند و کنار سطل آشعال ها می نشینند و منتظرمی مانند تا که معتادی یا کارتن خوابی از توی زباله ها دنبال چیزی برای خوردن بگردد و سوژه ی عکاسی آنها بشود، می رود که دستمال کاغذی آغشته به...(حالا هرچی!گیر نده!اگه ننویسی آغشته به چی بود میمیری؟!فاصله اینقدر دور بود که نشه بفهمم آغشته به چی چی بود!)می رود که دستمال کاغذی اش را بیندازد توی سطل آشغال.بقیه اش را حتمن حدس زده اید؛گربه جستی می زند بیرون و دختر بینوای ِ دوربین به گردن هم جیییییییییییییییغ می کشد.

اگر جواب سوالتان را گرفتید برگردیم سر مانیفست ِ خطاب به قورباغه هایم؛

ببین هانی!حالا داری از اون ور ِ پشت بوم میوفتیا!تو رو خدا با اون چشای باباقوریت اونجوری عفو ِ بین المللی بهش نگاه نکن و ژست هیومن رایتی به خودت نگیر!نه تو آدمی، نه این پروانه از اون دست آدم های پروانه ایه؛مثل ِ پروانه اسکندری و پروانه  محسنی آزاد و پروانه فروهر و...(در این لحظه کلاغی که بالای سرم نشسته بود،روی کلاه اسپرت ِ کره ای ِ مارک ِ نایکی من رید!) تو اخرش یه کاری دستم میدی!این فقط یه حشره است،یه حشره ی خوشمزه ی سرشار از پروتئین.شکارش کن هانی!

جییییییییییییییییییغ

نمی خاد دلت واسش بسوزه.دلت برای خودت بسوزه!تو مسوول بقای نوع ِ خودتی.اصلن تا حالا اسم داروین و تنازع بقا به گوشت خورده؟اینجوری پیش بری نسلت منقرض می شه ها!این پروانه زندگیشو کرده،عشق و حالشو کرده.یادت هست اون دیالوگ فیلم ِ سکس و فلسفه ی مخملباف؟جان به یکی از دوست دخترهای  سابقش( یادم نیست مریم بود یا فرزانه یا تهمینه یا ملاحت) می گه:

مي‌دونی عمر پروانه‌ها فقط يه روزه؟توی همون يه روز به دنيا می‌آن،عاشق می‌شن،بچه‌دار می‌شن،به هيچ چيز فكر نمی‌كنن تنها پرواز می‌كنن و گل‌هاي خود را بوسه می‌زنن.پروانه‌ها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند.من در اين چهل سال حتا به اندازه ی عمر يك روزه ی يك پروانه نزيستم.تو چی؟

قبول دارم این محسن مخملباف آخر ِ جو گیر شدنو و غلو کردنه.اما باور کن اگه این پروانه کیفشو از دنیا نبرده بود،نمی اومد بشینه روبروت،روی زانوی چپم.اومده که به هستیش معنا بده!اومده به کمال ِ وجودی برسه!اومده که تو ببلعیش تا به مرتبه ی فنا برسه.باور کن اینا فلسفه بافی نیست.قورتش بده تا اون به یه کمالی برسه و شکم تو هم به یه نوایی!

وقتی مغز ِ یک کیلو و چهارصد گرمی ِ من  داشت همچون میکسر ِ تِفال، فلسفه وسکس وعرفان را با هم قاطی می کرد تا به خورد ِ قورباغه ی سبزم بدهد،پروانه که گویا دیگر واقعن بوی خطر به شامه اش خورده بود،از روی زانویم بلند شد و به سمت بالا پرواز کرد.اما زمان ِ رد شدن ِ آن فلک زده از جلوی دماغم ،هم زمان شد با یکی از آن اقدام ِ به جیغ کشیدن های ِقورباغه ی سبزم.یادتان هست که چطور جیغ می کشید؟بله،درست حدس زدید!وقتی که زبانش را دراز کرده بود که دماغم را بلیسد تا من عطسه کنم،ناخواسته پروانه چسبید به زبان ِ دراز و لزجش و بعد بلعیده شد!آنقدر سریع اتفاق افتاد که قورباغه ی سبز من هم هرگز نفهمید چطوراولین پروانه اش را شکار کرد.

باز ممکن است سوال برایتان پیش آمده باشد که  من چه اصراری داشتم که به این قورباغه ی سبز ِ مدافع حقوق حشرات یاد بدهم که پروانه شکار کند.اشتباه نکنید!او یک قورباغه ی سبز ِ سبز، یک قورباغه ی دوستدار محیط زیست و یک قورباغه ی گیاه خوار نبود.موضوع از این قرار بود که آن روز آخرین باری بود که من و قورباغه ی سبزم می توانستیم کنارِهم باشیم.چون من روز قبل برای چندمین بار به خواستگاری اش رفته بودم و خانواده اش هم برای چندمین بار به علت اختلاف ِ شدید فرهنگی ِ موجود بین دو خانواده، با این وصلت مخالفت کرده بودند.برادرش هم تهدیدم کرده بود که اگر باز با خواهرش قرار بگذارم ، به هر اقدامی،اعم از قانونی و غیر قانونی،علیه من دست خواهد زد.باور کنید جا نزدم!اگر فقط به اقدام غیرقانونی تهدیدم می کرد نمی ترسیدم.اما قبول کنید که اقدام قانونی ترس دارد!شما هم جای من بودید کم می آوردید و ته دلتان خالی می شد.خلاصه اینکه من نمی توانستم همین طور او را بدون مهارت ِ سیر کردن شکمش توی جامعه رها کنم.راستش را بخواهید  در این بی عرضگی اش خودم را هم مقصر می دانستم.آخر آنقدر ماکارونی وسالاد اولویه وکتلت و زیتون پرورده به او داده بودم که فرصت نکرده بود شکار کردن را یاد بگیرد.قبل از آشنایی با من هم که اصلن شُش نداشت وبا دنیای  خشکی بیگانه بود.هنوز با آبشش  و توی آب زندگی می کرد.لابد می دانید که قورباغه ها دوزیستند! به هر حال نسبت به سرنوشتش احساس مسولیت می کردم.من با تمام وجود به این باور رسیده ام که انسان دشواری ِ وظیفه است!

سوال دیگری که می دانم به ذهن اغلب شما خطور کرده این است که حالا گیرم که من با او ادواج کرده بودم،بعدش چی؟ها؟آره!آره!آره!زود باشید!نترسید و رک بپرسید!خجالت نکشید!چطورمی خواستم با او معاشقه کنم؟واقعن که!اصلن انتظارش را نداشتم.سوالاتتان کم کم دارند غیر سازنده و جهت دار می شوند.منتهای مراتب(زکی!ما رو باش کی داره داستانمون رو می نویسه!تکیه کلوم ِ دبیر ِ ادبیات فارسی سوم دبیرستانش رو کش رفته!)از َآنجایی که من اصولن آدم انتقاد پذیر و پاسخگویی هستم ،جواب این سوال شما را هم می دهم.آن دختری که دوربین به گردنش آویزان بود را به خاطر بیاورید.آن دانشجوهای دانشکده ی سینما را که ناهارشان را آورده بودند آنجا بخورند را هم همینطور.یکی از آنها پسری بود سیگار به لب و موبلند که روی پله های تماشاخانه نشسته بود و داشت زاغ سیاه ِ دختر دوربین به گردن را چوب می زد.زمانی که دختر ِعکاس پا شد که دستمالش را توی سطل آشغال بیندازد،پسر ِ سینمایی هم فرصت را مناسب دید و از توی چمن میان بُر زد و خواست که به سمتش بیاید.اما با بیرون پریدن گربه از توی سطل و جیغ ِ ناگهانی دختر،ملتی که آن اطراف بودند دور دختر را گرفتند.پسر سینمایی ِ موبلند هم لعنتی به شانس کوفتی اش فرستاد وته سیگارش را انداخت روی چمن و آن را انگار که بخواهد توی زمین بکارد با ته ِ کفشش خاموش کرد و از ترس اینکه مبادا جریانش بشود آش نخورده و دهن سوخته، راهش را کشید و رفت سمتِ خیابان مفتح که لااقل به کلاس های بعد از ناهارش برسد.حالا اگر ما ازدواج می کردیم(منظورش من و قورباغه ی سبزمه!)،هربار که می خواستیم معاشقه کنیم به این شکل عمل می کردیم:

نمی رفتیم به پارک ایرانشهر؛من زانوی غم بغل نمی کردم؛قورباغه ی سبزم روی زانوی راستم و پروانه ای روی زانوی چپم نمی نشست؛قورباغه ام تصمیم به جیغ کشیدن نمی گرفت؛ دماغم را نمی لیسید؛عطسه نمی کردم؛گنجشک نمی پرید؛گربه ی سیاهی مایوس از شکار توی سطل آشغال نمی رفت؛دخترعکاسی که می خواست دستمال ِ آغشته به چیزی را بیندازد توی سطل آشغال جیغ نمی کشید؛پسر سینمایی ِ موبلند نمی ترسید و از توی چمن رد می شد و می رسید نزدیک ِ سطل آشغال و به دخترعکاس می گفت سلام!؛ اشتباه نکنید!دختر جواب سلام او را نمی داد، حتا بدون به جا آوردن ِ کوچکترین محلِ سگی به او، راهش را می کشید و می رفت به سمت خانه ی هنرمندان؛ پسر سینمایی باز هم به شانس کوفتی اش لعنتی می فرستاد و سیگارش را طوری که بخواهد توی زمین بکارد، زیر کفشش خاموش می کرد.اما این بار روی سطح سیمانی نزدیک سطل آشغال و نه روی چمن؛ و یک زوج سوسک که توی چمن ها می خواستند معاشقه ای را آغاز کنند،به همراه ِ ته سیگار پسر مو بلند ِ سینمایی له نمی شدند.

 هفتِ تیر

اکنون میان دو پرانتز

 

باز شد شنبه        پرانتز باز ِ روزهای هفته

موسا لای پلك هايم عصا انداخت

کله ام به زیر بغلم

صورتم پشت انگشتانم  

توی آينه مي افتم

در آینه چشمی است      که پلك نمي زند

شیر ِ باکره هنوز گرم و

اولويه ی  توی يخچال به درجه ی صفر ِ نوشتار نزديك است

کسی از زیر ِ پل ِ حافظ(4)در من گفت:

شاعری سیاه در دل ِ موگادیشو(1)

شعر می نويسد اکنون به جای تو!

 

 

توی سراشيبی ِ یکشنبه

عیسا در پی گام های بی سايه ی من

می رسد به صلیب!

می رسم به شاعران آواره    در سرزمین های اشغالی  

پرانتز باز همیشه چيزی از اسب(2) در دلِ  شعر افسار  می درد پرانتز بسته :

شكستن من در گلوی ِ آفریقا(4)

شكستن بغض است  در مولوی(4)

من گلويی هستم در استخوان ِ گاندی(4)

 استخوان بغضی است در گلوی کارگر(4)شمالی

 

 

دوشنبه های این شعر مثل کافه های پاریس تعطیل بود

تو در من ... شدی    عشق من هیروشیما!(3)

 

پرانتز باز لطفن جای نقطه چین فعل نگذارید!

فعل ها امتحانی نیستند
وفتی گلوله ها مشقی نباشند
پرانتز بسته

 

به همراه فیلسوفان ِ مرده می گردم     حوالی متروی میرداماد(4)

به تعطیل بر نمی گردد    این شعر ِ پُر فروغ(5):

و اینک مردی بی مرز   

در انتهای سطری بی پیامبر    منتهی به میدان مادر

  

 

چهارشنبه سوري است هر  سه شنبه:

كه تحمل ار خودم بلندتر نمي پرد!

كه شيشه شعرتر است يا سنگ؟

يا

شكستن ِ

شيشه های وال استریت(4)

 با  

 سنگ های دیوار ِ برلین(4) ؟

آتشِ همه جا به رنگ ِ اتفاق می سوزد

هر چه سايه اتفاقي است كه افتاده

به سايه ام نگاه مي كنم روي ديوارهای ایرانشهر

 زرتشت(4) ِ پشت سرم ابراهيم است

  

 

الو الو الو!    گفتم:

به اين همه اعتراف گوش کنید  الو!

که گرو گان گرفته ام توي دهان ِ بودای کُردوبا (6)

خبرگزاری ها گفتند: ژنرال خورخه بیدلا(7) گفت: گفتید مفقود شدگان؟!  

 ما دراینجا چیزی به این نام  نداریم 

چه رسد از نوع خندانش     بودا ! 

پرانتز باز گیرم که خط ها موش دارند

نمي دانند که اين خط

دنباله‌ي لبخند من است! پرانتز بسته 

گفتی : الو! گوش کن! الو! 

 تنها صدا صدا  صداست...      

و تنها صدای ِ ما است که مي ماند

در"memory stick" موبايلم

تو خاموش شدي و چهارشنبه است

  

 

پنج شنبه ها شب جمعه است

نمي دانم زمين چقدر گرد است

راحت تر بودم اگرخرما ها بيضي تر بودند

                                               و قبرهای گورستان مون پارناس(8)لوزي

شب از تو كه ته كشيد

نوح ِ جغرافیای پیرهنت بود      دستم

 

کاش موهاي خرمايي ازجمعه های ولیعصر(4) تعطيل تر نبودند!

                                                       و جمعه ها تعطيل:

پرانتز باز    چشم    پرانتز بسته

پرانتز باز    چشم    پرانتز بسته

پرانتز باز    چشم     پرانتز باز در آينه چشمي است که نمي گذارد پلك بزنم

 

 

پی نوشت ها:

(1)به غذاهایی که در روزهای شنبه و درون ظرف های با در ِ شیشه ای ِ سوراخ دار پخته می شوند می توانید بگویید موگادیشو.(به نقل از مقاله ی در دست انتشار ِ "آشپزی ِ تند در روز روشن")

 

(2)حیوانات تقسیم می شوند به :الف)متعلق به امپراتور، ب)مومیایی شده، پ)اهلی، ت)خوک های شیرخوار، ث)جانواران خوش صدا، ج)افسانه ای، چ)سگ های ولگرد، ح)مشمول طبقه بندی موجود، خ)دیوانه، د)حیوانات خیلی زیاد، ذ)رسم شده با قلم مویی بسیار ظریف از پشم شتر، ر)از این قبیل، ز)آنها که هم اکنون کوزه ی آب را شکسته اند، ژ)انها که از دور مثل مگس به نظر می رسند. (به نقل از یک دانشنامه ی چینی)

 

(3)هیروشیما اولین عشقم بود که در بمباران اتمی ِ شهر پاریس توسط جنگنده های امپریالیسم ژاپن،بخار شد.

 

(4)خیابانی در تهران

 

(5)مشمول بند ز از پی نوشت 2

 

(6)نامبرده به ادعای دوستانش از مفقودین دوره ی حکومت سرهنگ ها در آرژانتین می باشد.

 

(7)مشمول بند دال از پی نوشت 2

 

(8)پس از بمباران اتمی شهر پاریس بقایای اجساد قربانیان را درون ظرف های با در شیشه ای سوراخ دار ریختند و در این گورستان به خاک سپردند.از جمله بقایای سارتر و سیمون دوبوار و ماگریت دوراس در اینجا مدفون است.(به نقل از کتاب پرفروش مردنی ها)

دوباره وقت ِ صبحانه

دوباره وقت ِ صبحانه

دوباره هم زدن

شيرين كردن چاي دوباره

دوباره در خودم

دنبال گورهاي دسته جمعي مي گردم

من نسل هايي از خودم را كشته ام

روآندايي در جنگ ِ قومي ام!

به خونخواهي خود    خونريز شده ام

يكي برايم از لاهه كيفر بخواهد!

دنبال اسكلت هاي خودم        در خود ام

جمجمه هاي من خيره به من مانده اند

پشت سرم

بر كه مي گردم

جنازه هاي بي بدنم       بي كفنند

سلسله هايي منقرض مي شوند در من

با هر پك سيگاري كه نمي كشم

چايم را سر مي كشم

من چه وحشي شده ام

دوباره وقت صبحانه!

تشاعرات

كسي بود مسيج زد سهراب!

وبعد...

به راه افتاد   پله ها سلام!

من نوشتم :

به راه افتاد   پله ها خداحافظ! 

 

مي دوید روي خطوط خيابان ها

در دودترین آزادي

نوشتم :     كفش هايش كو؟!

وبعد...

يو هُوْ اِ نيو اينويتيشن عارف!

در اين شعر هاي مزمن سينه ام مي سوزد

در اين اشك آورتر از واژه

برونشيتم حادتر از امروز است!

نوشتم :     ماسكم كو؟

  

از خيابان پرسيد    تا كجاي زمان وطن است؟

نوشتم: "تا كجاي زمين امروز است؟   از خيابان پرسيد"

 

من در اين بن بست       فرياد زدم:

شعرم باش!

رها تر از گاز

گازتر از اشك

اشك تر از شعر

شعر تر از من باش!

من باش اي شعرم!

 

فرياد زد:

" يك شعر لباس شخصي ام     من در اين بن بست! " 

 

زباله هاي اين سطر را به آتش كشيدیم

                                  مي دوید مثل خون توي خيابان ها

در اين سطر اختشاشيدیم

                                  مي دوید خون مثل ِ توي رگ هايم

به تماميت عرضي ِ سطر ِ بعد تجاوز كرديم

                                  مي دوید مثل  تيري  كه توي هوا...  

 و سطري به درازي ساق هاي برج ِ آزادي نوشتيم

                                  مي دوید تير توي تنش

 

حالا كجاي ميدان هاي گردش به هرطرف كه دلم...ممنوع

مشتش جا مانده است ؟

از كجاي امشب  توي ِ شعرها

ديگر نمي رسد به در؟

 

روی سطرهايم     فردا 

به هرطرف مي دوند   خيابان ها

دایره

از پله هاي خروجي پايين مي آيم

از پله هاي ورودي بالا مي آيي

روبروي چشمي در

مي ايستم

روبروي چشمي در

مي ايستي

در باز مي شود

پس هستم               پس هستي

بيرون مي روم از تو

داخل مي شوي به من

در گفتن از شعر؛با شعر ِ«باد ملايمي ست مردي كه از جانبِ دريا مي آيد»

در گفتن از شعر؛

با شعر ِ«باد ملايمي ست مردي كه از جانبِ دريا مي آيد»؛

سروده ی  رزا جمالی

از مجموعه ي«براي ادامه ی اين ماجراي پليسي قهوه ای دم کرده ام»

 

 

لنگر گرفتم ، مثلِ دختركي كهنه

بويِ ماهي مي دهم ؟

 

بگو به آن مردي كه آن طرفِ آب است

 و پاروهايم را دزديده است :

تو آن ماهيگير را به ساحلِ من فرستادي ، چشمه ي من اشك نداشت .

 

مثلِ ماهي له له بزنم ، در انتظارِ يك بوسه ي تو جان بدهم ، بگو قمار بازِ ماهري هستم؟

 

دريا بادي نامعلوم است

من پرخاش كرده ام

 

بگو حسود نبود دريايي كه بين من وُ تو لنگر انداخت؟

بي خواب شده ام

لالايي ات را لازم دارم...

 

لنگر گرفتم مثلِ دختركي كهنه

                                            بادِ ملايمي ست مردي كه از جانبِ دريا مي آيد.

 

    مرگ به مهرباني ِِ آبي ِ روشن، همچون لاوجود...

در رمان والس خداحافظي،«ميلان كوندرا» با استفاده از اين تشبيه ِ«نواليس»،قرصي آبي را تبديل به استعاره اي مي كند و كل پيرنگ داستان و ارتباط و كنش و واكنش شخصيت ها را بر اساس آن طرح مي ريزد.كوندرا ازقرصي آبي رنگ،يك نشانه،يك استعاره و سرانجام شخصيتي اسطوره اي مي سازد.آفرينش استعاره ها همواره اين گونه آغاز مي شود؛با يك تشبيه.

چنانچه مي دانيم تشبيه جهار ركن دارد:

1-مشبه: آنچه كه به جيزي تشبيه شده است

2-مشبه به: آنچه كه چيزي بدان تشبيه شده است.

3-وچه شبه :صفت مشتركي كه چيزي را به آن شبيه مي كنيم.

4.ادات تشبيه :كلماتي كه تشبيه به كمك آنها صورت مي پذيرد:مانند،مثل،چون،نظير،شبيه و...

مرگ(1)به مهرباني آبي روشن(3)همچون(4)لاوجود(2) 

لنگر گرفتم ، مثلِ دختركي كهنه

سطر ورودي شعر در نگاه اول يك تشبيه كلاسيك و ساده با تمام اركانش را به ذهن متبادر مي كند.آيا در اين شعر با تشبيه هاي ساده و كلاسيك روبرو هستيم كه تنها در خود ِ تركيب وصفي مي مانند؟اركان تشبيه را در سطر اول شعر بدين گونه مي شود بررسي كرد: 

(من)1 لنگر گرفتم3 مثل4 دختركي كهنه2

اين «من» كيست كه شبيه دختركي كهنه لنگر انداخته است؟در نظامِ كاربردِ حقيقي زبان،لنگر گرفتن فعلي است كه به قايق يا هر وسيله اي كه در دريا حركت كند منسوب مي شود.اما دخترك كهنه چگونه لنگر مي اندازد تا چيزي را بتوان در اين وجه به او تشبيه كرد؟براي پي بردن به نيت شاعر، مي شود دست به شيطنتي از جنس مهندسي معكوس زد و اركان تشبيه را جابجا نمود. به واقع سطر را به شكل ابتدايي تر و غير شعري اش درآورد؛

 من(دخترك)1مثل4 قايقي كهنه2 لنگر گرفته ام 3

قايق و دخترك هر يك صفاتي دارند كه مي توانند براي ديگري «وجه شبه» قرار گيرند.براي قايق،لنگرگيري و كهنگي را مي شود متصور شد و براي دخترك هم تازگي،معصوميت و باكرگي.در نتيجه ي جابجايي اركان تشبيه و شيفت كردن«وجوه شبه ِ» مشبه ها به همديگر،از صفات نزديك و دم دست تر آنها آشنايي زدايي شده و به معنازايي مضاعف براي سطر مي انجامد.كشف تركيب پارادوكسيكال ِ«دختركِ كهنه»در همين راستا قابل تامل است. 

بويِ ماهي مي دهم ؟

در اين سطر فرآيند آفزينش استعاره عكس مي شود.به اين ترتيب كه ابتدا ماهي به شكل استعاره اي آورده شده و در ادامه در سطر ششم شعر، تمثيل ِ زاياي اين استعاره مي آيد:

مثلِ4 ماهي 2له له بزنم3 ، در انتظارِ يك بوسه ي تو جان بدهم 3، بگو قمار بازِ ماهري1 هستم؟

نقش آفرينان شعر يك يك از ساحتِ تشبيه به ساحتِ استعاره گام مي نهند.اما اين ها فقط تكنيك هايي هستند كه شعر به واسطه ي  آنها قصد دارد به استراتژي هايش برسد.عملكرد يك تشبيه كلاسيك همانند بدل كاري در فيلم هاي سينمايي است.بدل كار صحنه هايي از فيلم را كه سوپراستار نمي تواند به خوبي او اجرا كند،بازي مي كند اما خودش حذف مي گردد و تنها نقشي كه بازي كرده باقي مي ماند.نقشي كه در غياب او به سوپراستار منسوب مي شود. وقتي مي گوييم «مردي چون كوه استوار»،در واقع كوه را به عنوان نماد استواري به كار مي گيريم،اما نقش او در متن همچون نقش بدل كار در يك فيلم است.ظاهرن كوه را در متن مي بينيم اما بلافاصله او را حذف كرده و تنها نقش را كه همان استواري است براي «مرد»به جا مي گذاريم.مرد بازيگراصلي است و كوه تنها يك بدل كار است.او نقشي مستقل در متن ندارد. تنها براي بهتر ديده شدن بازيگر اصلي،بخش هاي دشوار نقش او را بازي مي كند.اين نوعي بهره كشي است كه از واژه اي به نفع واژه ديگرصورت مي گيرد.

اما استراتژي اين شعر برقراري آزادي در متن است. در شعر براي كلمات ارزش گذاري  يكسان صورت گرفته و كلمه اي از كلمه ي ديگر بهره كشي نمي كند.با تشبيه سازي موازي،همزمان چند واژه هم« مشبه»هستند و هم براي يكديگر« مشبه به».همزمان هم خودشان هستند و هم استعاره ي ديگري.به بياني ديگر مي توان گفت اينجا هيچ چيز مطلقن فقط خودش نيست ،ديگري هم هست.در واقع آنچنان كه «سوزان لانگر» مي گويد هر واژه وارد نسبت‌های استعاری با دیگر واژه ها یا نماد‌ها مي شود.

استعاره‌ها در سه بعد زبان، مكان و زمان بوجود مي آيند.با تغيير هر يك از این ابعاد،استعاره ها استحاله مي شوند،مي ميرند و يا آنكه استعاره هاي جديدي ظهور مي كنند.هر استعاره تاريخ و جغرافياي خاص خود را دارد.اين شعر هم مي خواهد استعاره هايش را در ابعاد سه گانه ي (زبان-زمان-مكان)خود ِ متن بسازد. 

بگو به آن مردي كه آن طرفِ آب است

و پاروهايم را دزديده است :

تو آن ماهيگير را به ساحلِ من فرستادي ، چشمه ي من اشك نداشت .

گفت و گوي حاصل از جدايي سيال ِ دواليته ي  مرد و زن در سراسر شعر برقرار است.آب،نماد سياليت و تعليق مي باشد و مرد و زن در فاصله ي  دو طرف آب هستند. فاصله اي به سياليت آب.در اين شعر با دو طيف از كاراكتر هاي زنانه و مردانه روبرو هستيم.لحن راوي شعر زنانه است و سيماي مخاطبش مردانه.«من ِ» شعر زن است و «تو»ي شعر مرد.نقش آفرينان اين شعر كه يكي يكي وارد مي شوند،به تناوب به سمت يكي از دو طيف در حركتند .اين نقش آفرينان به جاي اين من و تو قرار مي گيرند و گاهي زن مي شوند و گاهي مرد و گاهي بين اين دو در رفت و آمدند.مرد اين شعر مرد ملايمي است و زن اين شعر نیز زن ملايمي.در اين شعر ما با دو«وجه شبه»كلي مواجه مي شويم؛ «زنانگي» و «مردانگي».نقش آفريني واژه ها معلق است .واژه اي گاه «مشبه»مي شود و گاه «مشبه به» براي واژه ي ديگر.هنگامي هم كه «مشبه به»است گاه «وچه شبهِ» زنانگي را ادا مي كند و گاهي مردانگي.دغدغه ي شاعر،جستجو و كشف جنسيت در اشيا و جهان ِ شعر و رسيدن به نسبيت و سياليتي جنسي است.«من ِ» ابتداي شعر كه  دخترك و  قايق و  ساحل نقش افريني اش مي كنند. «صفت ِ» زنانگي است.«صفت» جاي «فاعل» مي نشيند.«نقش» معتبر است نه «بازيگر ».در اين بدل كاري آنچه مهم تلقي مي شود نقش است.اين حا همه بازيگر مي شوند و همه بدل كار .تنها نقش كه همان «وجه شبه» است باقي مي مانند.كاراكتر ها در طيفي از زنانگي و مردانگي سيالند و به نقش آفريني مي پردازند.هر يك به نوبه به استعاره ي هم بدل مي گردند.بدين گونه در تشبه ورا مدرن،ادات تشبيه همه با هم يكي مي شوند. 

مثلِ ماهي له له بزنم ، در انتظارِ يك بوسه ي تو جان بدهم ، بگو قمار بازِ ماهري هستم؟

مدخل تازه اي كه اين جا مي شود باز كرد، تقابل غريزه ي معطوف به زندگي،  Erosو غريزه ي معطوف به مرگ، Thanatos و بحثي است كه فرويد در اين زمينه دارد.له له زدن ماهي كه در استعاره ي زنانگي آمده است،دو وچه ِ عطش يك معاشقه و لذت اروتيك از سويي و مرگ اش را از سويي ديگر،توامان به همراه دارد.اين قماري است كه بايد تن به آن بدهد.لذتي كه با مرگ-ارگاسم به حد كمال خود مي رسد.

دريا بادي نامعلوم است

شعر را اگر دايره اي فرض كنيم،اين سطر بواقع مركز اين دايره است كه تمام شعاع هاي شعر از آن مي گذرند و تمام معادله هاي فرميك و محتوايي شعر مشتقي از آن به شمار می آیند.نقش آفريني دراين شعر را به صورت طولي وعرضي مي شود بررسي كرد.باد و دريا در طول و به موازات هم و مرد و زن در عرض و روبروي هم در دو سوي دريا قرار دارند.دريا و باد هستي و ابعاد طولي فضاي شعر را مي سازند.باد كه مردي ملايم است روي دريايي كه مثل دختركي كهنه لنگر انداخته مي وزد.حالا دخترك كهنه براي دريا «مشبه به» مي شود.دريا و باد،زن و مرد يكي مي شوند و سياليت ِ دواليته ي زنانگي- مردانگي در اين جا به نقطه ي امتزاج مي رسد.

مقايسه ي احساساتِ متفاوت گزاره هاي دو سمت اين سطر نيز نتايج معني داري در بر دارد.گزاره هاي قبل از اين سطر، گزاره ها ي معطوف به زندگي با رانه ي ليبيدو و گزاره هاي پس از آن تداعي گز غريزه مرگ و رانه ي موربيدو هستند.فروید،همان طور كه در بحث هايش غريزه ي جنسي را نماينده ي غرايز معطوف به زندگي در نظر گرفته بود،هنگام بحث درباره ی غرایز مرگ هم بر غريزه ي پرخاشگری تاکید بيشتري داشت.هنگامی که پرخاشگری بر خود متمرکز باشد، به صورت انتقاد از خود، افسردگی، خودکشی، الکلیسم، مازوخیسم، اعتیاد به مواد مخدر و مخاطره جویی هایي مثل قماربازی بروز مي كند و در صورتی که پرخاشگری بر دیگران متمرکز باشد به صورت خشم، نفرت، تعصّب،آزار کلامی و جسمي،رقابت،انتقام جویی و جنگ جلوه گر می شود.حالا سطرهاي زير را جور ديگر بايد خواند؛

بگو قمار بازِ ماهري هستم؟

من پرخاش كرده ام

بگو حسود نبود دريايي كه بين من وُ تو لنگر انداخت؟

بي خواب شده ام

 

لنگر گرفتم مثلِ دختركي كهنه

                                          بادِ ملايمي ست مردي كه از جانبِ دريا مي آيد.

فرم يك شعر،تن شعر است.زنانگي شعر بايد در فرم زنانه اش باشد،در تن آن،نه فقط در محتوايش.محتوای زنانه ي يك شعر به شناسنامه ی يك زن مي ماند.شناسنامه جنسيت زن را مشخص مي كند،اما چيزي است كه از بيرون به او الصاق شده است،چيزي است منتسب به او.محتوا نیز چيزي است الحاقي به شعر و از بيرون مي آيد،از دنياي خارج از شعر.اما فرم شعر،اندام و بدن شعر است.به جرات مي توان گفت كه رزا جمالي يك شاعر آوانگارد موفق است،چون درفرم شعرهايش آوانگارد است.شعر را دوباره مي خوانم و مي بينم او در شعري كوتاه اما به غایت پست مدرن،به شكار اسطوره هايي كه خودش در متن پرورانده رفته است.شعر سيزده سطر دارد.گويا قرار است اين عدد نحس ِ اسطوره اي هم خلع ِ سلاح گردد.شايد اين موضوع به ذهن شاعر هم خطور نكرده باشد.اما مگر فزق مي كند؟در دوراني زندگي مي كنيم كه  اسطوره ي مولف هم استحاله شده است!

 

این نوشته در وب سایت رزا جمالی نیز منتشر شده است.

On the line

سه شنبه :       سلام آقای رمضانی!

چهارشنبه :       سلام آقای رمضانی عزیز!

پنج شنبه  :       سلام عارف عزیز!

جمعه       :       سلام عارف جان!

شنبه       :       سلام عارف!

يكشنبه    :       عارف!

دوشنبه    :        show recent messages  


وجدان آلماني،پس از دوره ي نازي ها،شديدن تكان خورد و احساس گناه كرد؛ توماس مان روح ژرمانيك را بي رحمانه به زير سوال كشيد.نشانه ي پختگي فرهنگ لهستاني آن است كه گمبروويچ شادمانه بر «لهستاني گري »مي تازد.تاختن به «روسي گري»،اين ذات بي عيب!!!،براي روس ها تصور ناپذير است.در ميان آنان همانند توماس مان،همانند گمبروويچ يافته نمي شود.

"ميلان كوندرا-هنر رمان"


دشتي خواني در فلات گريان

 

در سپيده دم ِ آهن

خورشيد هاي در هنوز ِِ حنجره

                                         در اشراق ِ دهن

دهن به دهن رفتم

                             در

                                  سپيده دم ِ آهن

 من من من

 

تو  تو  تو

در غروب ِ شيشه

مهتاب هاي بر هميشه ي دشنه

                                          در سماع ِ سينه

سينه به سينه ماندي

                             در  

                                  غروب شيشه

 


اي مردم!

...از گفتن حق و مشورت در عدالت خودداري نكنيد،زيرا خود را برتر از آنكه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم، نمي دانم.

"از خطبه ي 216 نهج البلاغه"  


ترانه ی درد بر زخمی کهنه را اینجا بخوانید

 

پرنده فقط یک پرنده بود!

علي آباد

 روزي بود روزگاري

                       شهري بود از قراري 

                                                 تو دنياي گل و گشاد

                                                                          مي گفتنش علي آباد 

    ادامه را اینجا بخوانید.

 

يادنامه ي هوشنگ گلشيري را در وبلاگ دمادم بخوانيد. 

ادامه نوشته

همین!

چه فرق مي كند اين ماهي در تُنگ دُم بزند

يا دماغه ي اميد نيك

آب همان آب است و خانه تقريبي از آب

چه فرق مي كند اين كبوتر از كدام گندم بخورد

از كجا بپرد

پاي چنار آسيد ابراهيم

يا پاي مجسمه ي آبراهام لينكلن

كُلن    لندن    لنگرود

پرواز تقريبي است از فاصله ي آسمان و زمين

تيان آنمِن    آزادي    ايفل

رفتن افق را كمي جابجا مي كند، همين!

 

نظرات دوستان در ادامه ي مطلب:  

ادامه نوشته

تناقض يعني من

وقتي كه از پله ها پايين مي آيي

 

پارادوكس يعني تو

وقتي كه از پله ها بالا مي روم

 

ناسازه يعني آسانسور

وقتي كه روي پله ها

از كنار هم رد شديم

سه قطره خون

قطره ي اول:

دستش توي دستم الف لام خواند

لام تا كام ِ لبش ميم بود

 موم بودم  توي دست هاش

نبضش توي رگم ضرب زد

بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش  

"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش

رفتيم و جا ماندند   « اشك ها و لبخند ها » 

موناليزاي  نيمكت هاي پارك لاله!

يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات  كُد وا كند ؟

سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟

 

قطره ي دوم:

توي دقيقه هاي تاخير

توي دقيقه هاي ِ هواي تازه به من

توي دقيقه هاي قطار         نمي رسيد

نوشت     "زندگي دودوتا چهارتاي رياضي نيست"                              

نوشتم      سرنوشت مرا ايپسلون هايي  رقم زدند كه ديگرانش     نوشتند

ايپسلون هايي كه ديگرانش

شيرين پله هاي پارك ساعي!

تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟

ليلاي كاروانسراي سنگي!

اشكت توي كدام مارك آب معدني مي جوشد؟

 

قطره ي سوم:

رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم

مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است

دخترك نشسته كنج رختشويخانه!

حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر  مي زند

هي مرد نمكي !

كدام عارف جامانده زير آوار اين معدن نمكي؟!

با كدام زنجان رگت را بزنم  لنگرود؟

 

 

نظرات دوستان:

نویسنده: باران سپید

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 1:16

سلام

اگر به حساب حس ناسیونالیستیم نگذارید من بند آخر را بیشتر دوست دارم چون فکر می کنم سطرها علاوه بر اینکه از حسی شاعرانه سرشارند نشان دهنده قوام یافتگی زبان اند ، زبانی که دارد در فرآیند ساخت اثر شکل می گیرد اما در بندهای قبلی به نظر می رسد معنا یا عوامل بیرون از متن بر زبان کار تسلط یافته اند.
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم
مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است
....
حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر مي زند
....

با تمام این ها نمی توان از لذت این کار که ترغیبم می کند چندباره بخوانمش چشم بپوشم.

من که از مونالیزا کمتر نیستم فقط از تابلو شدن می ترسم...

موفق باشید.

 

نویسنده: کوروش همه خا نی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 3:27

برای بار دومی ست که شعری از عارفی می خوانم که بسیار تسلط بر چرخه ها ی زبانی دارد ، و ساختار روابط تک خطی را بهم زده و با یک تلنگری بر جسته، دیالکتیک شعر ش را از تز به سنتز وآنتی تز ،در لحن و کلام ی استوار از زبان راوی به دلالت ها ی معنایی کشانده است.این فرامتن ِ راستین ، مبتنی برساختار چند خطی احاطه ای بر کنش زبان برده و مرا به یاد فیلم پر کشش بدو لو ی لا ، و سه سکانس ها ی کیسلوفسکی می اندازد .آنها در فیلم که از منظر ها ی متفاوت و ماندگار به جلوه آمده و عارف با این شعرش.
از لحاظ واکه شناسی :واج ها ی شین چنان طبیعی در متن مستتر شده که شور و شعفی به شادی این خوانش بخشیده است.اینگونه مودبانه با معشوق حرف زدن تداعی عشق ها ی والاست که رازی از چشمه ها ی معدنی را به جوش آورده است
تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟
از هر جای شعر می توان پر شد و نعره ای عاشقانه کشید به شرطی که با متن صمیمانه مواجهه شد
در بیت آخر آن چنان ضربه ای بر پیکره ی پر قامت شعر زده شده که برای من سه قطره خون ، یادگار هدایت می شود .
با كدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟
رفیق ِ نادیده !شعرت ، حرمان ها ی سکوت را به حرف می آورد و چراغی شعله ور بر چشم ها ی کم بینان ،آفرین ! بادلم تحسین ات می کنم .با تواضع و عشق

 

نویسنده: پرستو ارسطو

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 11:40

قطره ها هریک رمز های سمبولیک در این سرودهاست سه اشاره ی
سمبليك است, که به ترتیب تكامل بي نهايت و برتری لايتناهی در زبان
وروح شاعر را فریاد میزنندو در این روند شاعرانه,زبان سوزناک,برای رساندن مفهوم,در جستجویی عارفانه به دیالکتیکی گسترده وسیع در شعر دست
می یازد در سرشت این سه شعر، شاعر كه انسانی با يك اراده ي آزاد
و مسئول است در ميانه ی خاستگاه دو قطب نا همگرا(جامعه ای بیمار)
و تمایلات شریف و لطیف عشقی به جمع اضداد میرسد و به استناد
به نوشته ی حکیمانه ی ادیب همه خانی , در جمع اين تضاد "تز"و"آنتي تز"
كه یکی در سرشت شاعراست ودیگر ی درسرگذشت یک روال عشقی ست شاعر با مهارت میکوشد "ذات" و "زندگي" انسان را در تلاطم وبحران
چون جاذبه ای ماندگار بسراید
در نگاه من سه پرده ی تراژدی شور انگیزی با دستمایه های توانمند بود و
نشان میدادکه شاعر از کوچه های ماندگارهای هنر عبوری هوشمندانه داشته
چیزی که در این سطور بیشتر از هر چیز درشتنمایی میکرد
پاكی،جلال، زيبایی، عظمت،قدرت خلاقيت،بينایی و اراده ی جاودانگي
مطلق در کرامت انسانی بود . که در برابر شان باید کلاه از سر بر داشت.
زبان دوست داشتنی شاعر که با حیایی شرم آلوده در دهان کلام اش میچرخد ویژگی دیگر شاعر است.

با درود و احترام به عارف عزیز و آرزوی کامیانی

سپاسگزارم از دعوت به این خوانش

 

نویسنده: زنی که بلند فکر می کند

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 15:53

من مایه های فمنیستی در این شعر می بینم
یک جور همدردی عارفانه و عاشقانه با زن و جبر خواهش اجتماع خشن
و سنسورهای حساس به درد شاعر فریاد می کشد این سطرها را:
"کدام عارف جا مانده زیر آوار این معدن نمکی ؟!
با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟"

 

نویسنده: wc

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:37

من از بعضی تیکه های این کار خوشم اومد
هرچند که خیلی از قسمتها به نظرم زیادی ذهنی بود و بیش از حد گنگ
استفاده از لغات علمی یا واژه هائی که متداول نیست در نوشتن هم که بحث جداگانه ای داره در خیلی جاها به نظرم موفق نبوده توی این کار

بهرحال اینها نظرات من بود.تا حدود زیادی مرتبط به سلیقه ام.
ممنون اقای رمضاني عزیز

 

نویسنده: کسری صدیق شجاع

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:50

سلام به شما و ممنون
چی می تونم بگم جز این که واقعن لذت بردم. ساده بگم نه بخاطر کلمه های قلنبه سلمبه ی متن که خامشون شده باشم نه. بخاطر حس و هارمونی یی که دستمو گرفت و از اول تا آخر این سه قطره بردم.
جای صادق خالی!
خوب باشی
خدانگهدار
موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
...

 

نویسنده: حمید رضا تقی پور

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 17:37

عارف گرامی درود بر تو دوست عزیزم.
شعر "سه قطره خون" که تو منتشر کرده ای، بر پایه مکتب نو افلاطونیزم استوار شده. و می دانی که با نو افلاطونیزم مخالفم. با سه گانه ی مهار کننده ی هستی در ابعاد یگانه گی (the one)، خرد (nous) و روح جهان (anima mundi). مخالفم چرا که اندیشه ای بدینسان، زادگاهی برای ایدئولوژی و تحمیل آن خواهد شد.
ترجیح می دهم این را یک شعر تمرینی برای مهار این تثلیث از تو بدانم. اما تعجب من در این است که چرا این تجربه در فرمی قدیمی صورت گرفته . این موسیقی ملال آور و قدیمی، با همه ی استفاده هایی که از گزاره ها و حمایتهایی که سطرهای وامدار به گزشتگان از خواننده می کنند، باز هم در پایان، تنها ممکن است به دوباره خوانی از روی "اجبار" به تقسیم بندی زوایا و درک جایگاه شاعر ترغیب دهنده باشند. ساختاری که خواننده نیز به چالش کشیده شود، به نگر من در این شعر پدید نیامده است. با این وصف می توان گفت که آگاهانه بودن انتخاب فرم قدیمی را توسط شاعر حرفه ای نمود می دهد، ولیکن آن چه باعث می شود این آگاهی با تبریکات مواجه نشود، همان دو عنصری بود که قبلن اشاره داده ام.
موفق باشی


عارف: حميدرضاي عزيز و فرهيخته ام!
با اين اوصاف،تمام تريلوژي هاي تاريخ را مي شود به تثليث نوافلاطوني تقليل داد.
ممنونم دوست من!

نویسنده: حمید رضا تقی پور

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:1

عارف جان دوست عزیزم نوشته ات را بر نظرم خواندم. منظور از نو افلاطونیزم، رخداده ی تریولوژیکی در شعر نبود. البته این وجه شعر بود که مرا ابتدا در این اندیشه نهاد. آن چه که مایه اعتقادم بر آن نوشته اول می شود، همان منطق هجوم برنده به نو افلاطونیزم است که در سیره ی پنطیکاستی و توحیدی نهفته است. این تهاجم از تخصص های این سیره افکاری است. نشانه های بسیار روشن از چهارمین و پنجمین واژه در شعر آغاز می شود و سراسر ثلث اول شعر را با همین تقدیس می بلعد. از عجایب هشت گانه جهان، همین مساله هجوم منطق پنطیکاستی به نو افلاطونیزم است که ایده ای تنفس کننده در ایده ای دیگر، از درون بدان خنجر می کشد. و به قولی دیگر در این جا ، همان ذات شعر است که در برابر سیاق نوشتار قرار می گیرد.

 

نویسنده: سعید نصاریوسفی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 18:45

باروبسامد ویژه ای شعرتان نشان از رهیافت شاعر به فضا وزبانی ایده ال است وهم اینکه عنایت ویژه شما به مولفه های شعر امروز طراوت ویژه ای به شعر شما بخشیده است.

 

نویسنده: منیژه رزاقی (قاصدک)

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 19:38

عارف عزیز...
کارت در نوع خود خوب بود و در جاهایی از ارجاعات بیرون متنی خوب پریده بودی...
یک چیزهایی هم توجهم را جلب کرد که برای خودم نگه می دارم! اما بگذار بگویم خودت را توی کلمات همه نشان نده! لیلا... مونالیزا... همه چیز را قطع می کنند!

طولانی تر از سکوت...

نویسنده: اسماعیل مهران فر

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 20:2

سلام عارف جان
من بر خلاف کوروش همه خانی عزیز فکر نمی کنم این شعر از سطرهای منحصر به خود و تک معنایی خاص خود سطر رها شده باشد و این به نظر می رسد از نقاط قوت این شعر باشد شعر به نظر در سه اپیزود در حال شکل گیری است و این اصلا نیازمند ان است که ما خرده روایت ها را در شعر ببینیم و آنها را به جان هم افتاده . تا انتهای شعر که دست همه چیز رو می شود و سر در می آورد از لنگرود که همه چیز توست و چیزهای شعر است . متشکرم عارف

 

نویسنده: یک دوست

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 21:31

به نظر می رسد شعر قبلی « سفارش شعر » شعر نسبتا موفقی است ، از این جهت که ما شاهد « رخداد » یا « وقوع » شعر هستیم . در شعر « سه قطره خون » بالعکس بازی های زبانی شلخته است و کلمات ناهمگن و حرف و باز هم حرف شعر را اشباع کرده است . در شعر قبلی تو نشان داده ای که می شود اجازه داد تا خود شعر و فرم آن سخن بگوید اما در این شعر بیشتر حرف زده ای و گاهی این حرف ها به نتایج ساده انگارانه ای رسیده است :
لیلای کاروانسرای سنگی / اشک توی کدام مارک آب معدنی می جوشد ؟

سوال این است : چه منطقی در چنین سطرهایی هست . مسئله ی صدق و کذب نیست بلکه چنین سطرهایی اعتبار معنایی و نشانه ای ندارند .
و در آخر این که این نقد را صرفا برای بازگست به مسیر خوب شعر گذشته نوشته ام عارف عزیز .

 

نویسنده: ماهور

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:37

خیلی دوست داشتم این شعر تان را آقای رمضانی عزیز گمانم هوای تازه و آسمان سرزمین تان بی تاثیر نبوده. در مجموع کاری خوب و متفاوت بود البته نه به صراحت " سفارش شعر" اما من دوستش داشتم شاید یکی از دلایلش همین باشد که سرنوشت مرا هم همین ايپسلون ها تعیین کردند!
قطره ی اول دنبال چیزی می گردد.... قطره ی دوم توی "دقیقه های تاخیر" انتظار می کشد و قطره سوم، نبض لنگرود توی دستهای شاعر می تپد!
لیلای کوه نشین، خانه اش بوی تمام مزرعه های چای و آفتاب گرم اش بوی برنجزار می دهد. تا لنگرود راهی نیست تا لیلاکوه باید بروم .

 

نویسنده: حمید تقی آبادی1

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:23

سلام عارف عزیزم.ببخش که دیر امدم.تهران بودم.
اول بنویسم که از این شعر خوشم امد و به دلیل اینکه درگیرم کرد درباره اش می نویسم.دوم اینکه به نظر من اینجاهای شعر ایراد دارد:
---موم بودم توي دست هاش
---بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش
---"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش
---كه آب از پلك هاش سرريز است
اشکال در " هاش" های دست ها و انگشت ها و پلک هاست.ریتم کلام احتمالا شاعر را مجبور کرده که دست به تخفیف زبان بزند و " انگشت های او" یا " انگشت هایش" را اینطور بنویسد: "انگشت هاش"
این کار خلاف قواعد زبان نیست.عیبی ندارد اما به شرطی که در کانتکست خودش به کار گرفته می شد.عارف شاعر در هیچ کجای دیگر متن اش از این دست بازی ها با زبان انجام نداده.همه چیز سالم است.جز یکی دوتا تغییر یا جابه جایی نحوی ما رفتار دیگری در شکل زبان در این شعر نمی بینم که توجیه کننده یا بهتر بگویم کامل کننده این حذف موسیقایی در اثر باشد.به گمانم مشکل اینجاست: نحو شعر بر ترکیب کلمات حاکم نیست.بلکه نحو دستور زبان بر همنشینی کلمات با هم حکومت می کند.به همین دلیل گاه می بینیم که تزیینات کلامی وارد شعر می شوند و راوی سه قطره خون را بسیار پررنگ و آشکار به مخاطب نشان می دهند و سطرهایی مثل این را
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم

مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است

با سطرهای مصنوعی مانند این سطرها هم بند می کند:

رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »

موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!

يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟

سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
مساله دیگر همین ساختار اپیزودیک شعر است.به نظر من شاعر نباید با نشانه دار کردن شعر اینقدر امضای خودش را به مخاطب نشان بدهد.دخالت تا این حد به گمان من دستکاری در ذهن مخاطب است.اجازه بده قطره ها را خود ما بشماریم.ببینیم انجا کنار درخت بید سه قطره خون چکیده و بعد شعر بخوانیم.شعر را بخوانیم.ببینیم حمله تو به سنت شعر معاصر به اسطوره ها در این هوای ناتازه چقدر جواب داده:

سرنوشت مرا ايپسلون هايي رقم زدند كه ديگرانش نوشتند

ايپسلون هايي كه ديگرانش

نویسنده: حمید تقی آبادی2

شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 8:2

عارف جان. در کل نظرم همین بود.چیزی نپریده.معتقدم اگر ضمیر ملکی را مخفف می آوری باید سایر زنجیره ی زبانی هم به همین شکل باشد...احساس من این بود که موسیقی شعر وادارت کرده این کار را بکنی...این یک دقت کوچک زبانی است به کار بزرگ تو ....ای عارف جا مانده زیر آوار این معدن نمکی...

 

نویسنده: محبوبه میم

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29

کاری که در این شعر با زبان شده فوق العاده است .
تنها نکته ی گنگ شعر که آن را به پیچیدگی غیر ضروری افکنده شاید عدم ارتباط روشن بین سه قطره -بند باشد چه از نظر فرمی و چه با قالب محتوایی .
به هر حال دست مریزاد جناب عارف . 

 

نویسنده: عه تا

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29

سلام دوست عزیز
تا انجا که به لذت بردن از غنای شعر و غرق شدن در اندیشه ی مستترش مربوط است عالی است . تا انجا که غافلگیر شدن از ترکیبات نوسروده مد نظر است زیباست و انجا که به فنون جدید سازه -ارتباط عمودی و افقی سطور- ساختار زبان- بازی زبانی و کلام و... مربوط است در صلاحیت بزرگانی است که نظر داده اند و زین پس خواهند داد. فقط همین را میگویم برخی دوستان مدعو به خوانش گاهی چنان پشت مجادله لزوم بود و نبود این یا ان واژه میمانند که از لذت و سکر شعر چیزی نمیفهمند. بعضی هم می انگارند چون دعوت شده اند باید ایرادی بگیرند و گر نه جدی گرفته نمی شوند. که البته از این دسته ها کسی اینجا نیست!...
با احترام و سپاس

 

نویسنده: جلیل قیصری

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 11:56

سلام آقای رمضانی...

تریلوژی ساختمندی است با وحدت مضمونی و زبان متناسب با محتوا و ساختار شکنی از اسطوره ها با مد نظر داشتن اسامی و اماکن که برخی از آنها در فرهنگ ما به اسطوره های تازه تری مبدل شده اند اما گمان می کنم بد نیست روی نام شعر و هم نیاوردن- قطره -هایی که بر پیشانی هر بند آمده اند تأملی داشته باشید
به هر روی از بهره بردم از این شعر خوب .

 

نویسنده: حامد حاجی زاده

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 13:56

سلام عارف عزیز دیر امدنم رو بر من ببخش چقدر شعر خوبیه این شعر با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود /با زنجان ماسوله بزن رگت را /دختر اثیری رگش را/زد/ زیر گوش حامد حاجی زاده/زیر درخت انجیر معابد.

 

نویسنده: مهر

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 16:55

این شعرت پر شور است و درش رهایی و خلاقیتی هست که می توانست فراتر از تغزلی برود که متاسفانه تمام شعر را در خودش قاب کرده! برخی گزاره هایش به دلیل ماهیت تزیینی، کمی توی ذوق می زنند.مثل:"موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!/يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟/سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟ منظورم این است : این ها که البته به خوبی و ماهرانه نوشته شده اند ،خودنما و "روشنفکرانه" اند و اگر دقت کنی ،می بینی که از نظر نحوی مبتنی بر اضافه سازی اند ...
نکته ای که می شود باز رویش تاکید کرد:
هر چه اندوخته های ذهنی مان در وقت نوشتن مخفی تر بماند ،راه باز تر می شود برای مخفی مانده ها و سرکوب شده های وجودی ما و همان "عارف جامانده زیر آوار این معدن نمک"!

 

نویسنده: رجب بذرافشان

جمعه 28 فروردین1388 ساعت: 4:25

سلام
با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود
تفاوت نگاهت در بازی با فرم و رسیدن به موقعیتی تازه قابل دریافت است و در اغلب کارهایت این حس وجود دارد که بنا بر تفاوت و تغییر گذاشته شده است.
یا علی

 

نویسنده: قاصدک

دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 11:51

 سلام عارف عزیز! بعد از خواندن چندباره ي شعر:
قسمت های اول هر قطعه(قطره)گونه ای شرح و توضیح است و قسمت های دوم خطاب هایی به معشوق.هر سه قطعه با زبانی خوب و زیبا و قوام یافته ،برای عارف پرداخته شده و ابهامات بکار رفته در آنها شعر را خواندنی تر کرده است.
نکته قابل مشاهده در تمام شعر بکارگیری استادانه زبان است.در قطعه اول الف لام میم و ذلک لاریب بسیار خوب نشسته است ولی اشکها و لبخندها کمی کلیشه ای تر به نظر می رسد.در قطعه دوم نیز ترکیب دیگری بکار رفته که تناسب دو دوتا چهارتای ریاضی و اپسیلون به مانند تناسب اول بسیار خوب است.
در کل شعر مملو از استفاده های ظریف از کلمات است.مونالیزا و داوینچی و فلورانس و سن فوکو در قطره اول.شیرین و لیلا در قطره دوم و...همچنین مونالیزایی که حالا در پارک لاله است و شیرینی که در پارک ساعی است و لیلایی که در کاروانسرای سنگی و ترکیب آب معدنی با اینها بازی هجوآمیزی با زمان و مکان ارائه کرده است.
و در نهایت قطره آخر که از قرار لنگرود و زنجان از همان ابتدا در سطرهای شعر به چشم می خورد تا در نهایت رگ لنگرود(رود)با زنجان(چاقو)زده شود.(رگ زدن رود با چاقو!!!)
تنها مساله ای که تا حدی خواندن شعر را شاید برای همگان به یک اندازه دلپذیر نسازد، شخصی بودن آن است.البته در بیشتر سطرها چنین نیست و شعر(غزل نوین)عمومیت یافته است ولی در بعضی سطور رگه های این مساله بیشتر به چشم می خورد.
هی مرد نمکی!
کدام عارف جامانده زیر آوار این معدن نمکی؟!

 

نویسنده: ابوالفضل حسنی

دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 23:5

 باید به عارف رمضانی بابت این شعر تبریک گفت!
به نظر من این متن از بالا به پایین مثل راه پلی ای از پایین به بالا می باشد که دارای سه پا گرد است که بر روی هر پا گرد یک قطره خون ریخته که سنتز آنها می شود قتل این متن...
دستش توي دستم الف لام خواند
لام تا كام ِ لبش ميم بود
موم بودم توي دست هاش
نبضش توي رگم ضرب زد
بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش
"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش
رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »
در اینجا راوی پله و پله توسط متن روایت می شود گزاره ها علاوه بر بینا متنیتی که در اینجا و چه در ادامه بعضن ایجاد کرده اند از گره های عاطفی منحصر به فردی بر خوردار اند، اتفاق :حضور "من و او" در یک ساخت مکانی- زمانی است.حضوری که حالا دیگر به بی حضوری کشیده شده است و افعال گذشته کاملن دال بر این تکیه اند...
من احساس می کنم پا گرد اول در بهترین شکل خود سر می رسد درست در جایی که این "حضور بی حضوری" از لحاض حسی و عاطفی خودش را کاملن در می یابد و پر می کند رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »
موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
من اما با گزاره اخر پا گرد اول اصلن موافق نیستم چون احساس می کنم هیچ ربطی به این متن ندارد جدای از این هم کنش زبانی متصنعی را نمود داده است

توي دقيقه هاي تاخير
توي دقيقه هاي ِ هواي تازه به من
توي دقيقه هاي قطار نمي رسيد
نوشت "زندگي دودوتا چهارتاي رياضي نيست"
نوشتم سرنوشت مرا ايپسلون هايي رقم زدند كه ديگرانش نوشتند
ايپسلون هايي كه ديگرانش
در این بخش فرو روی متن در فضا های جزيی تر ازکنش فی ما بین "من و او" می باشد که همه در حسرت و اندوه و به گونه در یک نوع استقاثه ی مرموز و انسانشاسانه می گذرد. استقاثه ای که پا را روی گردی طناز با رویت قطره خونی درشت تر می چرخاند
شيرين پله هاي پارك ساعي!
تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟
ليلاي كاروانسراي سنگي!
اشكت توي كدام مارك آب معدني مي جوشد؟
به نظر من این بخش شعر جذابترین بخش ان است گزاره اخر این پا گرد شدیدن نو می نماید عارف اگر بتواند این نوع گزاره زنی را در یک بر نامه ای پویاتر و سفت و سخت تر در روند کار حرفه ای قرار دهد، می تواند نوید خیلی از عالی ترین ها را داشته باشد...
و در نهایت ،نهایت این راه پله کوتاه است اما پا گرد ان میدان دار تر و با قطره خونی درشت تر...
راه پله ای که در منتهای خود راهی برای گر یز ندارد و دور خودش می چرخد و رگ خودش را و رگ متن و راوی و همه عناصر این متن را می زندو به سمت مرگ پرت می کند
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم
مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است
دخترك نشسته كنج رختشويخانه!
حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر مي زند
هي مرد نمكي !
كدام عارف جامانده زير آوار اين معدن نمكي؟!
با كدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟

نویسنده: رضا افشاری    

شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت: 7:54

سلام
دراپیزود اول وجه قالب کلام شما میل به استفاده از عناصری آشنا برای دلالتی غیر آشناست
مثال :
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
داوینچی / فلورانس / خنده ( لبخند مونالیزا ) کد (اشاره به فیلم کد داوینچی )
به این دلیل این بند رو انتخاب کردم که عرضم نمود شفاف تری درش داره.
ولی آیا فکر میکنید دلالت جدید ایجاد شده،به صرف منطق جایگزینی در زبان ؟
دلالت اين بند با كمي تغيير ( جايگزيني عناصري مشابه ) به جمله زير مبدل مي شه :
یقه کدام عاشق را بگیرم تا رمز باز کردن دروازه شهر لبت را بداند؟
گزاره شما هم دلالتی غیر از این نداشت . همان مغازله های مرسوم شعر کلاسیک ولی در پکیج و روابط عناصری غیر شرقی.
چنين فرایندی در زبان خارج از منطق درون گزاره ای نيز مشهوده.
بین الف / لام / میم ( حروف مقطعه قرآنی) تا "لاریب فیه" كه باز هم کارکردی مرسوم ( در ماهوی ) و نامرسوم در زبان ( به جهت رفتار زبانی ) ایجاد شده .
این کلام منه مخاطب رو سرخوش از قرائتی تازه از هعستی در شهود یک شاعر نکرد ولی نمی شود منكر شد چیره دستی مولف را در بازیافت ( و نه نويافت ) مفاهیمی كه هر بار در فرآيندي مشابه نشخوار شده اند .

در اپيزود دوم اين وضعيت رو تعديل يافته تر ديدم ؛ازتباطات چند وجهي اين عناصر به شكلي ذو وجه روايت مي شه.
و اما همه ي حكايت اين نيست؛يك هارموني قابل قبول بين اين دو اپيزود برقراره،به طوري كه هر گزاره از اپيزود اول،مطلع يا موخره گزاره اي از اپيزود دوم قرار بگيره منطقي درش حاكم ميشه . مهم نيست اين موضوع چقدر اگاهانه شكل گرفته مهم اينه كه در " هست " كلام موجوده و دليلش منطق نحو گريزي است كه اجازه چفت و بست اين مفاصل رو از هر نقطه از كلام با وجهي ديگر مي ده . قرائني مانند : موناليزاي پارك لاله با ليلاي كاروانسراي سنگي كلام رو به تعديلي از حيث بافتار جغرافيايي ( جهت گشودگي ساحت كلام ) رسانده و اين يعني خوب .
در اپيزود سوم بيشتر از اينكه جرقه اي در ذهن بزنه لرزشي در دل ايجاد مي كنه،بار عاطفي بر شوخ طبعي و كنايات دو اپيزود قبل غلبه مي كنه (با همان بافتار ثابت نحوي ).پروسه تعديل سازي خوب شكل گرفته بطوريكه طيفي از غلظت يك رنگ به رقت مبدل ميشه ولي هر سه رنگ يك چهره رو آرايش مي كنند.( من به اين ميگم مديريت زبان )
كمي با عجله نوشتم عارف جان ( اگر احيانا جايي تعجيل املايي و انشايي داشتم خودت درستش كن ) جا داشت از داشته هاي كلامت بيشتر به كلمه در مي آمدم بگذار به حساب رفع معيشت زدگي هاي اين انسان جهان نيمكره سومي .
مويد باشي و كماكان شاعر

 

سفارش شعر

با حال ِساده ي آسمان      با حال ساده ي ابر

با حال ِساده ي هوا سرد است

از مضارع استمراري ِ خيابان مي گذرد

با زمزمه ي زير لبِِ تابلويي سر به زير     «باز است»

مي رسد به در 

به دستور سرخ روي در      «بكشيد»

داخل مي شود    به گلايل ها      به ميخك ها 

و رُزهاي زرد        عرق كرده اند از بازدم ِ مرد

حالا كه حالم كامل است   دسته گلي لطفن!

گل فروش مي پرسد روبانش سياه باشد يا سفيد؟

دسته گلي مي خواستم براي ِ

"دست هاي  دوررس  زن

وگل هايي  كه دير رسيده اند به دستم

و زن هايي كه گل  نديده اند"

گل فروش مي پرسد  روبانش...؟!

شعر را تا مي كنم

لاي پاكت مي گذارم توي دستش

يقه اش را بر مي گرداند

بر مي گردد به در

خارج مي شود از سطرهايي كه هنوز در راهند

 

حميد تقي آبادي:عارف جانم
چه شعر خوبی بود.خواندم ها.دست مریزاد.آنجایی که می گویی گل فروش می پرسد را به نظرم می شود حذف کرد.اینطوری می شود:
حالا كه حالم كامل است دسته گلي لطفن!
_ روبانش سياه باشد يا سفيد؟
دسته گلي مي خواستم براي ِ
"دست هاي دوررس زن
وگل هايي كه دير رسيده اند به دستم
و زن هايي كه گل نديده اند"
مي پرسد روبانش...؟!
این واوهای ابتدایی جمله که عموما نقش رابطه را بازی می کنند اگرچه زیاد شده اند ولی ریتم را خراب می کنند.توجه شاعرانه ات به عناصر دستور زبانی زبان عالی بود عزیز.حال سادهی ما که کامل شد

 مهرداد فلاح:عارف جان!
من می گویم شعر خوبی ست ، ولی یک جور هایی تنکنیک های شعر آشنا و دست دوم است و این را برای شعر تو هرگز نمی پسندم. فکر می کنم این روزها خیلی ذهنت درگیر شعر نبوده . نمی دانم چرا وقتی متن اولیه ی شعر روی کاغذ می آید ، آن جور که باید دست کاری نمی کنی

 باران سپيد:سلام آقای عارف
شعر خوبی ست گرچه از نظر می شد با کمی ویرایش قوتمندترش کرد.
در واقع شعر مجالی برای توصیف مو به مو ندارد و اینکه تمام این اتفاقات از زاویه دید راوی دانای کل بیان شود. بله حق با آقای تقی آیادی است اگر می گذاشتید در شعر دیالوگ اتفاق بیافتد حضور راوی دانای کل آزار دهنده نمی شد.
موفق باشید

 Wc:سلام
اشکالی داره اگه شعر از
دسته گلي مي خواستم براي ِ....
شروع می شد؟
به نظر من اینطوری خواندنی تر بود .هرچند من از نبودن ایده در این شعر احساس خوبی ندارم.یه ایده که جون داشته باشه

 رجب بذرافشان:عارف عزیز سلام
شعر خوبی بود. بازی با افعال بقاعده در متن جاری است.
و گل هایی که دیر رسیده اند به دستم
و زن هایی که گل ندیده اند
البته سطرهای توضیحی در کار است که می شد که نباشند
یا علی

 حامد حاجي زاده:عارف عزیز سلام ممنون از نظراتت درباره ی شعرم و ممنونم از دعوت به نوشیدن این شراب که تو این سفره بزم گذاشتی شعرت کار خوبی بود کلمه ی گلفروش یکم سنگین اومد برای سطر چهارمتو سطر9 هم تکرار میشه شروع و پایان کار خیلی جالبه من معتقد به تئوری رقصم و درباره ی این بعد حرف میزنم چون کافی نت داره میبنده راستی این تئوری خیلی مهم نیست اصلن تئوری نیست

 يك دوست:سلام عارف رمضاني
سفارش شعر را خواندم. شعر زيبايي است، لحن محاوره را با ساخت زباني شعر به خوبي پيوند زده اي. تعبيرها، طنزها، كنايه ها، استعاره ها همگي جا افتاده اند. داري راه خودت را پيدا مي كني. اين را از نامتجانس بودن نوشته هايت با عادت خواننده هاي صفحه ات مي توان فهميد. خوشحالم بازي هاي زباني را كم تر به افراط مي كشاني، و چيزي براي گفتن پيدا مي كني هميشه تا از خلال بازي هاي زباني به گفتن آن برسي.
آقاي نگهبان جايي گفته است، مسئله چه گفتن و چگونه گفتن در گذشته حل شده است. مسئله امروز شاعران ما، چرا گفتن است. اما هر سه چـــ ي گفتن براي ما راهگشا هستند، هنوز هم. دو چــ ي اولي را ديگران بارها پرسيده اند و روبيده اند، اين چــ ي سوم، همچنان طرح ناشده مانده.
پايدار باشي با ...

 منيژه رزاقي:سلام عارف عزیز
این کار را چند بار در این چند روز خواندم
هر بار که آمدم بنویسم چیزی نگذاشت و الان فهمیدم که ... دوست داشتم کارهای چند ماه پیشت را بخوانم! چیزی مثل آنها را ! این کار مرا راضی نکرد عارف!
شاید چند سطر اول ناراحت شوند اما حتی در آنها هم چیزی مثل قدرت زبان کم است........................

 نسرين: شعرتان برایم تازگی داشت و دوستش داشتم .
شاید مثل دیگر دوستانتان ، شعر را درست نمی شناسم . اما می دانم که نباید شعر را همیشه سخت گرفت . مگر نه این است که شعر حرف دل است ؟ پس من یکی ترجیح می دهم که حرف دلم را راحت و به راهی که دوست دارم بنویسم . هر چند می دانم که به اصول شعر و شاعری زیاد وارد نیستم .

 ماهور: آقای رمضانی عزیز چقدر این اتفاقی که در شعرتان رخ داده را دوست دارم. بگذارید به راه خودش برود باز هم رخ بدهد! خوشحالم که با بازی های پیچیده ی زبانی مانعش نشدید! چه عیبی دارد اینبار شاعر به حسی تازه دست پیدا کند. به شعری به این زیبایی و با احساسی اینچنین متفاوت. به نظرم شما با همان لحن همیشگی شعر گفتید با این تفاوت که اینبار به احساس واژه ها بیشتر توجه داشتید.

ابوالفضل حسيني: جسارتی که در ارایه روایت در این متن صورت گرفته است ستودنیست ، ستودنی از این لحاظ که اگر به ورزدگی برسد نتیجه می دهد عارف باید نشان بدهد که از ادیت کردن نمی ترسد یا به عبارت دیگر به همان صورت که از نوشتن لذت می برد از فشرده کردن نیز همینطور،
مورد بعد که در این کار به چشم می اید و قابل گوشزد و تذکر می باشد حضور تکنیکهای فوق العاده اشنا می باشد بازی با گونه های زمانی در سطر- تکنیکی نیست که نو بنماید و اصلن به نظر من انجا ها که عارف از امیزش زمانی با سطر استفاده کرده است با نو روایت مندی کار همخوانی ندارد!
مورد اخر اینکه: این کار با این وضوح اصلن به اش نمی اید با رویه ای ذهنی و انتزاعی به اتمام برسد"سطرهایی که در راهند"به نظرم اینجا اگر میشد خیابانهای که در راهند قشنگ تر بود و با کلیت کار بیشتر می امد.....
تکنیکی که در این کار خیلی حرفه ای بکار گرفته شده که می باید حتمن به مولف یاد اور شد که این سکو ها سکوهای خوبیست از دست ندهد جا بجا شدن کراکتر اصلی متن با کاراکتر گل فروش است در واقع شعریت متن نیز همیجاست که اتفاق می افتد به گونه ای که می توان پیش بینی کرد کاراکتری که خارج می شود در گلفروشی بعدی جای خود را به کارکتر دیگری خواهد داد و این سیکل همچنان ادامه می یابدو چهره استبدادی عشق را به چالش می کشد...

عارف :ابوالفضل عزيز!اگر از تكنيكهاي «فوق العاده آشنا»ي مدنظرت،براي من و مخاطبين وبلاگم نمونه هايي از كارهاي ديگران ارائه دهي، ممنون مي شوم.با اين تاكيدي كه تو گفتي،حتمن بايد چند نمونه ي خيلي خوب دم دستت باشد.منتظرم.

قاصدك: سلام عارف عزیز
شعر بسیار زیبایی دیدم که دلم خواست درباره اش بنویسم.
این شعر تلفیقی از شعر و داستان بود که از ابتدا تا انتها خواننده را به دنبال خودش می کشونه و زبان ساده و ایجازگونه اش بسیار دلنشین است.
احساسات شاید بشه گفت پست مدرنیستی اش بدون اینکه وارد رمانتیسم بشه بسیار فوق العاده است.(حال ساده آسمان حال ساده ابر دستور سرخ روی در
داخل می شود به گلایل ها به میخک ها ...رزهای زرد-که گویا استعاری است-و...)همه استعارات و کنایات بنحو زیبایی کنار هم آمده اند.
با دوستانی که از زبان و تکنیک شعرت ایراد گرفته اند اصلا موافق نیستم چرا که زبان ساده این شعر به دلنشین شدنش خیلی کمک کرده.به نظرم شعری زیباست که بدون فرمول و حل مسائل پیچیده درک بشه.
فقط در فهم دو سطر دچار مشکل شدم:
و زن هایی که گل ندیده اند.
خارج می شود از سطرهایی که هنوز در راهند. 

حميد رضا تقي پور: عارف عزیز!
گویا دیر رسیده ام. و حرفها را زده اند. پس من با اشاره چیزی را می گویم:
انگاری بورنگ در دو شعر اخیر تو روییده است. برای ما که شهر نشینیم و چه اندازه سفر خوب است! و ما که به دود کارخانه های مشکوک آغشته ایم، گاهی این نوستالژی های شعرها چنان تازه مان می کند که بیا و بپرس. مادر بزرگ و خاله و عموها و قایم باشک ها... و دخترهایی که هر روز به تازه ترینِ شان دل می بستیم. و نگاه هایی که با آنها گرم می شدیم.
و سیگارهایی که از کبریت دخترک کبریت فروش هم کمتر اند! و هیچ کدامشان را به تصویر نمی کشند ...

داوود ملك زاده: گاهي نظر دادن درباره‌ي شعر براي‌ام سخت است، و دوست دارم به عنوان يك مخاطب حرفه‌اي كه فقط شعر مي‌خواند آن را بخوانم و لذت ببرم. ما شاعران گاه چنان در درگير تار و پود شعريم و منتظر لغزشي از شعري كه پيش روي‌مان است؛ فراموش مي‌كنيم كه از متن لذت ببريم. اين بيماري حتا براي خود شاعران در لحظه‌ي سرودن هم رخ مي‌دهد و با فرض ماخطب يا مخاطبان فرضي‌ي شعرشان، از لذت سرايش شعر، خودشان را بي‌نصيب مي‌كنند،‌ و بعدها احتمالن مخاطبان را...
اجازه مي‌خواهم درباره‌ي اين شعر به عنوان مخاطب آن را چند بار بخوانم و لذت ببرم.
با اجازه... 

نوري نوروزي: سلام عارف عزیز!
ممنونم که مرا به شعری مهمان کردی .... خواندم شعرت را ... لذت بخش بود مثل قهوه های تلخ "فلکه بیست چار متری "... چه خواستم و جه نخواستم همراه شدم با کار .... بحث های فنی را دیگران کرده اند .... می گویم هرچند به زعمی تکنیک ها شاید قدیمی شده باشند ... اما ذات شعر چیزی فراتر از تکنیک است... و شعر در باکره ترین حالتش از بود و نبود تکنیک های مدرن چندان تاثیر نمی پذیرد... می خواهم به دوستان عزیز بگویم بیش از آنچه به دنبال تکنیک می گردید به دنبال شعر بگردید... مثل همین کاری که اینجا خواندید... ممنونم بخاطر میهمانی ات ... شاعر بمان ........
آرزومند آرزوهایت

فدرس ساروي: عارف به لطافت شاعرانه بازگشته ؟ نمی دانم چرا اما حس می کنم روحت حساس شده و ... کمی از خشمت بریز تنگ ته مایه هایت ...

مهدي حسين زاده: سلام عارف جان پیش از هر چیز عذر می خواهم. که دیر آمدم. اما شعر
متن پیش از هر چیز نمودهای بارزی از تشابهات ساختاری در اجرا ی شعر با متن های هفتادی و شعر های این اواخر دارد.
مهمترین وجهی که متن را از آشنا زدایی دور کرده و به متنی آشنا بدل کرده شیوه ی بهرگیری شاعر از عناصر در خدمت متن است : شعر از تکنیک های شعر دهه ی هفتاد پیروی می کند :
1. راوی شعر راوی دانای کل و شاعر است راوی شرکت کننده در متن نه راوی جز’که خود بخشی از بدنه ی متن باشد:فاصله ی شاعر _ راوی با فرم درون متنی اثر
2. تکنیک متن_ در حال نوشته شدن که از بارز ترین وجوه اجرایی شعر های هفتادی است به شکل دسته چندمی در این متن به چشم می خورد که متن را یکسره وامدار متون پیش از خود نموده است .
3. دورشدن فرم شعری از شعر دیداری و نقب به فرم ذهنی در ادامه که کنش فعال متن را از سیری حرکتی به سکونی شاعرانه می کشاند : نشان دادن اینکه شاعر پشت میزش نشسته و کار را با روایتی برگشت پذیر به خود و به متن به اجرا گذاشته است :(....يقه اش را بر مي گرداند/بر مي گردد به در /خارج مي شود از سطرهايي كه هنوز در راهند) گزاره ی پایانی بیشترین بسامد اجرایی را بردوش می کشد جایی که شاعر به خواننده نهیب می زند که دارد شعری از شاعری می خواند
آن هم دقیقآ زمانی که خواننده پس از فراغت یافتن از بازی با "زمان ها "در آغاز شعر به سمت فرم روایی که شاعر پی ریخته حرکت می کند(گل فروشی) اما دوباره به همان اجرای فرمیک باز می گردد .........
4. تکنیک کنشگری متن با توسل به المان های زبانی در یک سو و نیز روایتی که شاعر با زبان (فعلیت زبان در برابر الگوی طبیعی آن) در سوی دیگر و نیز تعمد زیست "شاعر" در متن با برجسته نمودن وجو هی که صحبتشان رفت از مهمترین نمودهای اجرایی این متن و عدم تازگی آن در برابر متون پیش از خود است.
عارف رمضانی به عقیده ی من اگر به طبیعت نوشتاری خود ایمان داشته باشد و الگوهای خود را از دل متن های خود به خواننده ی خویش نشان دهد قدرت شاعری نهفته در خود را بی پرده و حجابی از این دست به مخاطب خود عرضه خواهد کرد چیزی که با متن های گذشته توانسته تا حدودی به آن نزدیک شود.
با آرزوی موفقیت : مهدی حسین زاده

 

احسان رضواني:سلام عارف جان شعرت را دوباره خواندم تغییر داده ای خوب از پس کار هم برامده ای صحبت از دستمالی شدن تکنیک ها شده بود با تمام احترامی که به مهر عزیز قائلم این گفته اش را قبول ندارم چرا که تمام شاعرانی که شعر می گویند تکنیک یا ایده ای را می آورند ودست آخر یک تیز هوش یک نابغه مثلا مثل حافظ در عصر های گذشته پیدا می شود تمام تولیدات خام را جمع می کند در یک اجرای درست پیاده می کند تا بوطیقای عصر خویش را تحویل دهد . ومن برای این حرف ها نیامدم آمده ام این را بگویم که اگر می خواهیم تکنیک دست دومی را استفاده کنیم پیش از هرچیز باید به اصالت تکنیک پی ببریم وبدانیم که چگونه در بافت و یا فرم می نشیند وعلت غائی اش چیست ؟ عارف جان مثلا تو در این شعر زیبا یک سوال را دوبار تکرار کرده ای که قبلا هم یک شاعر عزیز فلسفه زده این کار را کرده بود وهرجايي كه توانسته بود تفسير براي كارش نوشته بود كه آهاي ملت بيايد ببينيد كه من چه كرده ام .
حقيقت اين است كه در شعر مدرن سوال وپرسش اگر باشد عالي عالي ست امانه هرسوالي... اين كه من بپرسم آيا بيابان نزديك است؟ كفشهايم كو؟اين سوال ها حاصل يك كند ذهني محظ است كه نمي تواند يك سوال مشترك اززندگي بيرون بكشد دست به چنين ادايي ميزند. كسي كه اين گونه سوال ها را در شعر مي آورد خودش مجبور مي شود تفسير كند تحليل كند ودست آخر گوز را به شقيقه ربط دهد تا عده اي باوركنند عجب كاري كرده.. كه همه مي دانيم مشك آنست كه خود بگويد...عارف جان منظورم اين سوال است...گل فروش مي پرسد روبانش قرمز باشد يا سفيد؟... حالا به قول بعضي هاراوي جواب نمي دهد طفره مي رود عارف جان اين حرف ها تمامن كشك است عزيز دلدار بايد بتوانيم بين حقيقت ودورغ تمايز قائل شويم وهر اراجيفي را باور نكنيم .
پایدار باشی

 

سي سالگي ‍ِ

"معلم بود و گيله مرد

شعر بلند مهرباني و رنج

عاشق آب و خاك

و چه زود با زمين يكتا  شد!

به پدرم"

 

ريش قهوه اي و كلاه سياه چه به هم مي آيند!

عينك قهوه اي  چه به من مي آيد!

زندگي قهوه اي چه به من مي آيد!

مي آيم شويِ زنده ي مرگ را ادامه دهم *

من       رفت     و      آمدم

                                      از کجا     به

                                                           در کجا

و بسی رنج بردم در این سي       سالگی                        

كه هواش بس ناجوانمردانه به ريه هام نمي سازد       تهران

آه ليلاكوه! هنوز از لاي پستانت بهارنارنج مي ريزد؟

توي قاب پنجره ي دبستانت زنان چاي مي چينند؟

از من در تو چيزي توي ابرها روياست

                                             كه پدر با موتور رفت و

                                                                               آمدم      لنگرود  

به قوهاي استخرش كه عاشق      مي بينم        واي برف!

خودم از مي پرسم برف!       آنچه كه سرد است خود ِ برف است؟

با ناله ي ِ عشقبازي ِ گربه هاي ِ  توي حیاط *

به مشكوك مي رسم      به خودم

اين روزها دلتنگ صداي ِ سوتم

براي شاشيدن اسبش مي زد

عمويم را مي گويم

از حسن سخن مي گويم

گوسفند هاي به چرا زنده ام

                                       به چرا چوپانم

اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند

و سر جوجه كركسي تا گردن از تخم در آمده *

مرگ توي كمد لاي  لباس هام آويزان است

دستم روي چوب رخت ها مي لغزد

پالتوی مشكيم مرا مي پوشد

به چتر دسته كائوچوييم بيايد      شاید        امشب باران

 

 *پ.ن.اين سطرها بازنويسي شده اند .

 

مهرداد عارفاني:

مي آيم به ادامه شويِ زنده ي مرگ زندگيم كند
بسی رنج بردم در این سي سالگی

كه هواش بس ناجوانمردانه به ريه هام نمي سازد تهران

آه ليلاكوه! هنوز از لاي پستانت بهارنارنج مي ريزد؟

توي قاب پنجره ي دبستانت زنان چاي مي چينند؟

از من در تو چيزي توي ابرها روياست

كه
این ابیات به نظرم اضافه بود
و قسمت لنگرود .
لنگرود تو چرا اتشفشان نداری راحت تر می نماید

و اینجا به شاملو میزند . عمويم را مي گويم

از حسن سخن مي گويم

و اینجا یکی از است ها اضافه است :و سر جوجه كركسي تا گردن از تخم در آمده است

مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان اسمن عارف عزیز شعر را اینطوری دیدم:

ريش قهوه اي و كلاه سياه چه به هم مي آيند
عينك قهوه اي  چه به من مي آيد!
زندگي قهوه اي چه به من مي آيد!
من
        رفت
                  و
                       آمدم
                                  از  کجا
                                                  به
                                                           در کجا
به ريه هام نمي سازد         تهران
لنگرود!    كوه آتش فشان نداري تو چرا؟!
به قوهاي استخرت كه عاشق      مي بينم        واي برف!
خودم از مي پرسم برف!       آنچه كه سرد خود ِ برف است؟
با ناله ي ِ عشقبازي ِ گربه هاي هاي ِ  توي حیاط
به مشكوك مي رسم      به خودم
دلتنگ صداي ِ سوت
براي شاشيدن اسبش مي زد
عمويم را مي گويم
گوسفند هاي به چرا زنده ام
                                       به چرا چوپانم
اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند
و سر جوجه كركسي تا گردن از تخم در آمده
مرگ توي كمد لاي  لباس هام آويزان است
دستم روي چوب رخت ها مي لغزد
پالتوی مشكي مرا مي پوشد
به چتر دسته كائوچوييم بيايد      شاید        امشب باران

سی سالگی که نام این شعر است در حقیقت باید نکته ی پنهان اثر باشد و آوردن واژه ی سی سالگی یعنی زیر ضرب بردن تمام متنی که با اشنا زدایی می خواهد بگوید سی سالگی.... که شعر به غیاب نشانه استوار است و نه حضور و با ز هم پیشنهاد می کنم ای کاش از سوم شخص استفاده می کردید مثلن پالتوی مشکی را می پوشد و..........
جنون زبانی و رفتارهای گفتاری با حفظ سنت یعنی تداعی بن اولیه معنا می باید به معنای دوم ارتقاء کند و یکی از مشکلات شعر ما همین عدم توجه است که شعر را مبهم و پیچیده می کند

 

منيژه رزاقي:

نمی دانم چرا از (اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند ) این خط شعر را بیشتر دوست داشتم تا انتها!
حسی بود اما کشش عجیبی داشت...

 

مهدي حسين زاده :

((مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان است))

از این بند خیلی خوشم آمد عارف عزیز , چیزی در خود پنهان دارد که کاملآ قابل لمس است همانطور که در زندگی قابل تجربه است کاملا ......بدون ترحم ............. بدون رعایت حق تقدم !!!!!!!!!!!

شعر بین دو فضای ساده ی روایی و رویکردی زبانی در نوسان است و بخش هایی که از دل شاعر بیرون آمده است با همه ی سادگی بسامدهای شاعرانه ی گسترده تری را در شعر افاده می کنند و این از حسن های این نوع نگاه و اجرا ست
که شاعر به خوبی از پس آنها برآمده است اما بخش هایی که می توان دست نویسنده را در سطرها دید دقیقآ بخش هایی هستند که حضور شاعر آرام آرام به متن دیکته شده است و این امر کمی از ظرافت و لطافت شعر کاسته است .........
به هر حال از این متن لذت بردم عارف عزیز چرا که اجازه ی لذت بردن را به خواننده می دهد این متن /

 

رجب بذرافشان:

سی سالگی رویکرد دوگانه/ چند گانه ای در نسبت های امروز و شخصیت راوی - شاعر دارد که با ارجاع تاریخی از فردوسی این پروسه گسترش می یابد. نوستالوژی سیاه و محوی در متن در حرکت است که با سیاه پوش شدن تقریبا لپ کلام و یا بازخورد متنی بروی تاویل گشوده می شود.

 

ابوالفضل حسني:

این کار با تمام حسی بودنش از یک خالی شدید رنج می برد انهم فرم است!
عارف با تمام تیز هوشی که از او سراغ دارم در شگفتم که اینهمه گزاره ی راست و ریست شده و گرم را به حال خودش ول کرده است البته می توان یک خط پیوند را بین همه ی گزاره ها کشف کرد خط پیوندی که ثابت می کند همه ی این سطر ها از یک قماش و فرقه اند و ان هم بروز و فرافکنی بحرانی و خلجانی عاطفی می باشد و جه اشتراک همه ی این سطرها این است که نماینده و محل انعکاس حسی مشترک هستند اما به یک کلیت فرمیک نمی رسند و ما با از در هم امیختگی این گزاره ها به معنایی بیرون از متن پرتاب نمی شویم ایا این متن صرفن می خواسته منظر بیان حسی انسانی باشد در قبال از دست دادن عزیزی؟ ایا این متن صرفن امده تا حس از دست دادن عزیزی را در گزاره ها بریزد؟ یا حامل پیامی و معنایی بوده که من نتوانستم ان را در یافت بکنم؟

 

Wc:

می خونم و با خودم می گم چرا ساده تر نه
نمیشه گذاره ها ساده تر باشند ولی وقتی کنار هم قرار می گیرند جذاب شن

ولی پدری که با موتور رفت قلقلک می ده من رو زیاد

 

جليل قيصري:

شعری است از نوع شعر اعترافی...پسر -پدری که به واگویه می نشیند و پدر -پسری که در هم و در رنج های هم متکثر می شوند و شعر چشم اندازی نوستا لوژیک و زیبا و ابعاد اجتماعی می گیرد پایان بند اول و ابتدای بند دوم را گمان می کنم باید با تعدیل به زیر ساخت ها ببرید ...راوی به حال باز می گردد و به مرگی که از در و دیوار می بارد و پایانه ی شعر در برزخ بین شب و روز و مرگ و زندگی با چربش مرگ به فرجام می رسد .بر قرار باشید

 

فدرس ساروي:

فدرس اهل شیرین گویی نیست خوب می دانی عارف جان ... کارهایت را به شکل عجیب لذتناکی دوست دارم ... متن دهه ی هشتاد این سمت ها نفس می کشد

 

فرشته اصلاحي:

نمیدونی چقدر از این شعر لذت بردم از حس عمیقش که میدونم از دل بر آمده که در دل نشسته. شعر فراموش ناشدنی ای بود. خیلی دوست دارم بیشتر در باره ی اون بگم که این بمونه واسه وقتی که اومدی تهران. بازم میگم واقعن لذت بردم خصوصن چند سطر پایانی.

 

علي ساروي:

ساختار در شعر شما به صداهای متناقضی که به حاشیه رفته اند پاسخ می گوید اما انچنان متفاوت نیست این مرز سیال وناپایدار است ماباراوی موجه روبرو نیستیم مخاطب با حدس وگمان باید روبرو شود.گاه در یک ساختار متزلزل هم می توان به یک شعر رسید انچنان که در خیلی از شعرها این تفکر در متن است که متن را با چالش روبرو می کند .

 

حامد رحمتي :

شعرت را خواندم کشف های بالاقوه ای را در شعرت دیدم به همان اندازه که شعر محسناتی داشت یک سری ضعف هایی هم در آن به چشم می خورد که با بر طرف کردن این مهم روزهای خوبی را در پیش خواهی داشت.

 

محبوبه م:

...و مرگ آویزان در کمد لباس کی دست دلش می کشد که از گنجه بیرونش آورد برای برتن کردن .شولایی که همیشه از لای درزهای گنجه حواسش به ما هست .
تصویر زیبایی بود .

روزانه هاي افعال لازم

رسيدن از ایستگاه بيرون مي زند

تن نشستن حوصله ي عرق را سر مي برد

برخاستن از نيمكت دست مي كشد

ايستادن از آب سر مي كشد

آمدن آغوش باز مي كند

دست ها ي خنديدن از دور دراز مي شوند

چشم هاي گريستن مي گيرند

لب هاي گرفتن مي گريند

بودن دست در دست نبودن دارد

ماندن از نفس مي افتد

پاهاي دويدن

               هاي هاي

                             خالي از رفتن است

اتوفوتوهایکو!

قدم از خودم بر مي دارم

خودم را جا مي گذارم

مي رسم به خودم

هميشه در هنوزم

 

به كه مربوط است كه چگونه به هم مربوطيم؟

ازبالا از پايين يا از كمر؟

آقا!شما كه ايستاده اي بالاي سر

سر قيف را گرفته اي توي سوراخ

خم به ابرو بياورم اصلن!

خيال نكن هرچه بريزي لبريز مي شوم!

خالي مي كنم توي اين يكي

يكي يكي خالي مي شويم توي ديگري

بريز!

بريز!

بريز!

حالا همه با هم سرريز مي شويم

ظرف پيشنهادي من به تو اين است : هاون

 

بچه ها مي بينيد قانون ظروف مرتبطه بر اين ظر ف ها چگونه مترتب است؟

دست ها بر زمين دو لا شده ايم  كه چي ؟      

كي؟ كجاييم ما ؟          

هشت نفر بوديم                                        

گوش هاي از دراز آويزان تر!  از سبابه ي عالي جناب (بايد) خط بگيريد لطفن !

در هشت خط  بوديم        

َشست هاي محترم!خبردار هستيد كه لاي وزن اين موازي هاي نا متوازن گيريم؟

كي؟ كجاييم ما ؟          

بي وزن هايي كه بوي ديشب را به تن داريم هنوز  

ديشب؟! روي ِ ... كنارِ ِ...خوابيده ...خواب بوديم؟!

دست نگهداريد! محض رضاي خدا دست از اين بازي ها ...

هيس! خداي اينجا خداي رودست خورده ايست رفيق!

از سرش دست مي تواني برداري : (بايد) كلاه بگذاري بر سرش

سرم از گيج هاي دور و برم  مي دوريد

دور تا دورم را سايه هايي برمي دارند به بلندي از اينجا تا                  

اين بغل دستي م سيه چرده اي است انگار مي گريزد از  

(بلندگو مي گويد ) تسونامي         سوماترايي است

داور تپانچه اش را به آسمان گرفته بود

سه- دو- يك    آتش! ...گُر...آسمان ....گِرفته بود

لب هاي از كبود آبي تر! تا ته ِ خط را (بايد) سر بكشيد لطفن!  

داريم مي كشيم خودمان را به آن ور خط

اين وري هم... ؟               

(بلندگو مي گويد ) كاستاريكا با روياي آريزونايي    بوسنيايي است؟!         

دارم از اين وريم جلو مي زنم كه آن وري ِاين وريم

(يوز پلنگي بود كه با ما مي دويد ) دور بر مي دارد

جلو مي زند از من كه جلو بودم از عقبيم

(به خمشگيني گاو خشمگيني است كه شكم ايگناسيو را دريد )

عقب مي افتند جلويي هايي كه عقب بوديم از آنها (اوه! اين گريگور زامزا نيست؟)

جلو مي زنيم از عقبي هايي كه جلو بودند از ما  (ديوانه از قفس پريد !)

عقب عقب مي روند تيرها پرچم ها  سايه ها  آدم ها

 (خودتان را بين جمعيت مي بينيد؟)

 داريم جلو مي رويم جلو تر     عقب مي روند عقب تر

جلو مي زنم جلوتر                عقب مي كشم عقب تر

جلو مي عقب رو تر     

جلو  مي  عقب زن تر     

 جلو  مي  عقب كش تر

 

كشور ها ، شهر ها، شخصيت ها  

خيالي

 اند

اين قصه

واقعي

بود

 

 

 

 

باران سپيد:

هر روز صبح در آفریقا آهوئی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه او خواهد شد و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد.
مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی. (نلسون ماندلا)

 

قاصدك:

سلام عارف عزيز!
اينطور كه برداشت كردم كليت شعرت ميپردازه به جريان زندگي.زبان شعرتو بيشتر از شعرهاي قبليت مي پسندم.راحت تر شدي.
می پردازیم به جزئیات:
درباره تعابیر و حس هایی که از شعرت دریافت میکنم ميگم.
اول اینکه نفهمیدم چرا هشت نفر؟چرا کمتر یا بیشتر نه؟
در هشت خط جدا.هر کسی تو زندگیش یه خط جدا داره که خیلی وقتها خودشم نمی دونه کی؟کجاییم ما؟
خیلی خوب اشاره کردی:از سبابه عالی جناب خط بگیرین لطفن.خیلی ساده و پر مغز.
گیر کردن من در بین خطوطی که خودشون در من گیر کردن!واقعا جالبه.نمیشه فهمید بالاخره ما در زندگی گیر کردیم یا زندگی در ما!
بیشتر از همه از این خوشم اومد:خدای اینجا خدای رودست خورده ایست رفیق!
می توانی از سرش دست برداری:(باید)کلاه بگذاری بر سرش.
خدایی که خیلی از ماها برای خودمون ساختیم یه همچین خدائیه!خیلی خوب درک کردی و خیلی خوب گفتی.
گر گرفتن آسمان و ...خیلی خوبه.
و باز قشنگترش:داریم می کشیم خودمان را به آن سر خط.(خیلی وقتا واقعا فقط دریم خودمونو می کشیم)
اینم خیلی فوق العاده است:یوزپلنگی بود که با ما می دوید.(پیاده میروم و همرهان سوارانند.)و همینطور گاو خشمگینی که...
و اوج کارت:همین بازی با عقب و جلو افتادن.که واقعا مفهوم زندگیو رسوندی

موفق باشي

 

خميد تقي آبادي:

سلام عارف عزیز
چه خوشحال می شوم وقتی که می آیم به این وبلاگ و کارها و نوشته هایت را می خوانم
لب هاي از كبود آبي تر! تا ته ِ خط را (بايد) سر بكشيد لطفن!

داريم مي كشيم خودمان را به آن ور خط

اين وري هم... ؟

باورکن در این جور مواقع مشت چپم را می بندم تا کلمات توی دست راست جمع بشوند و بنویسند: دست مریزاد عزیز

 

 

 

منيژه رزاقي:

  سلام عارف جان...
با روانی کارت موافقم یعنی با قاصدک موافقم... اما فکر می کنم یک جای این کار می لنگید و آن هم سطرهایی مثل (بي وزن هايي كه بوي ديشب را به تن داريم هنوز ) بود... اینحا کار می لغزید از مسیر اصلی و روی سطح زبان معلق می ماند... یک وقتهایی باید کاری کنیم که متنمان بلغزد اما با حافظه مخاطب همخوانی شکلی هم داشته باشد... مثل تجربه کردن تجربه ها باشد اما دلنشین... مثل همین سطر خدا... البته با این که هر سطری که تویش با خدا بازی کنی حتمن خوب است هم موافق نیستم اما اینجا کارت بالا گرفته و نشسته جای خودش... بدون در نظر گرفتن محتوا و تطابقش با واقعیت امروز ما...
یک پیشنهاد هم برای پایانش دارم به جهت خوش آمدنم از فرم کار:
(اینها همه خیالی است/ نیست
این قصه واقعی بود...)

 

 

مريم عبدي:

سلام به عارف رمضانی دوستی که این روزها کم پیدا می شودکم
عارف عزیز نخستین عامل توفیق شما در این شعر کشف عنصر زبان ومکاشفه ی جهان پر رمز راز کلمه است اما در این مکاشفه شما به بیرون کشیدن کلمه از خانواده ی خود اکتفا نکردید بلکه به ابداع نیز پرداختید: می دورید؛ من به خاطر ساختن این فعل نه شما رو تحسین می کنم ونه تنبیه تنها می خواهم بدانم این فعل آیامخاطب را به انفعال هم میکشاند؟؟؟
در شعرت معنا امریست گریزپذیر وناپذیر به گونه ای که علت ها می آیند تا به معلول ها برسند وبعد دوباره همان معلول ها از علت خود می گریزند« داریم جلومی رویم جلوتر / عقب می روند عقب تر » وبه همبن صورت پیش میرویم تا به توهم برسیم وشخصیت ها وکشور ها وشهرها خیالی میشوند آن قدر خیالی که به واقعیت نزدیک ونزدیک تر می شوند وزمان تکیه گاه همه ی آنهاست طوری که باعث می شود تصاویر ومعانی زیبایی خلق کنید ونه کشف...
شعرت را خواندم و8 نفر شدم ؛ اما چرا 8 نفر را جا افتادم
باقی ماجرا تا بعد...

 

مهرداد فلاح:

عارف جان!
با شعرت رفیقم...جاهایی البته کمی کدر مانده انگار. مثل : "بی وزن هایی ... ". چرا ؟ به نظرم چون برداشتی ذهنی بارش شده. خیلی ساده می شود درستش کرد : کی ؟ کجاییم ما
که بوی دیشب به تن داریم هنوز؟
بعد این که این " را " ها بسیاری شان زیادی اند به واقع. دم شان بچین رفیق!
دیگر این که با پایان شعرت اصلن موافق نیستم. چیزی تحمیلی و نتیجه انگارانه و توضیحی درش هست که اعصاب می زند. پیشنهاد منیژه رزاقی بد نیست ولی از آن هم بهتر می توانی.نه؟
..
..
..
گره هی گره هی هی گره برداشتن!

 

 

ماهور:

گاهی ما مفاهیم رو پیچیده می کنیم تا شاید حقیقتی آفتابی شود!
اما واقعیت خیلی وقته حقیقت رو گم کرده ..
"ما کجاییم و جغرافیای ما کجاست "
هیچ وقت اثری از جغرافیای سبزتان در نقش قلمتان نیست!
گویی واژه ها به شما هجوم می آورند ...

 

فدرس ساروي:

عارف جان سلام
دلم برای حال و هوای کارهایت تنگ شده بود ... کار خوبی بود و من از چرخیدن و گردش درش لذت بردم ... فقط از خلال صحبت دوست خوبمان مازیار عزیز چیزی که به شدت برایم تعجب آور بود این بود که روایی کردن شعر از ویژگی های شعر معاصر است !!!! البته اگر شعر شاعری مثل فریدون مشیری را مبنای مقیاس تشخیص شعر معاصر قرار بدهیم قابل پذیرش و هضم است ... نمی دانم ... به هر حال کارت را دوست داشتم ... قربان تو فدرس

 

 

فرشته اصلاحي:

سلام دوستم. چه خبر؟ شعرت رو خوندم و لذت بردم(پيشرفت زباني) اما با يه قضيه يك كمي مشكل دارم. احساس مي كنم يك منطق تحميلي توش به چشم مي خوره يه جور نشانه هاي گنگ كه مي خوان چيزي رو بگن اما بعضي جاها نا موفق اند. مثل:«ما هشت نفر بوديم»/«درهشت خط بوديم»...
و اين هم زياد به دلم نچسبيد واحساس مي كنم حذف شود به جايي برنمي خورد«دست نگه داريد محض رضاي خدا دست از اين بازي ها...» به زبان شعرت نمي خورد.

 

 

آرمان ايراني(ديدار):

عارف عزيز
بي‌خبرم گذاشته بودي، براي همين دير رسيدم. ... بعد از خواندن كامنت‌ها، از تعريض‌ات به مازيار عارفاني، تعجب كردم، حرف‌هاي جالبي زده بودند. اشاره‌شان به روايت هم، كاملا به جا بود. اگر روايت را، صرف وصف نگيريم، كه نيست و به تعلقات ريشه‌شناسانه اين واژه با رويت توجه كنيم، آن‌وقت مي‌توان گفت ويژگي روايي عنصر اصلي شعر معاصر است، و نه گام آغازين. چرا كه تصوير و توصيف در روايت با هم يگانه مي‌شوند، و فرم بصري (نمايشي ـ تصويري) به شعر مي‌دهند. من با اين تلقي، روايت را عنصر اصلي بياني شعر جديد مي‌دانم. با اشارات ايشان در باب تثبيت فرم هم موافقم، چرا كه سطرهايت ديگر دارند شبيه هم ساخته مي‌شوند، و نه لزوماً شبيه خودت. و همين‌جاست كه تقدم روايت بر لحن و نحو، بامعني جلوه مي‌كند. چرا كه شعر را از يك‌نواختي ساختي دور مي‌كند. شعر تازه‌ات در ادامه‌ي كارهاي قبلي، خيلي پرورده‌تر بود. ولي چيزي كه بيشتر انتظار دارم، دست‌مايه‌ قراردادن تعابير روزنامه‌اي (تعابير خبري) در ساختي تودرتوتر است كه نه با نحو، كه با كل شعرت، بياميزد. در مسير چنين حركتي هستي. يعني مي‌توان گفت، نكات پيش‌پا افتاده، مثل نام كتاب‌ها، فيلم‌ها، و ... و يا عناوين و موضوعات داغ خبري روز، دارند تبديل مي‌شوند به يكي از تم‌هاي شعرت؛ ولي اين تم‌ها، اگر در همان دلالت اوليه، وارد متن شوند، و گاه از حاشيه بگذرند، شعرت را در سطح موسيقي راك و پاپ و ... تازه و تكراري نگه مي‌دارند و در نتيجه همان‌طور كه آدرونو در مقايسه موسيقي پاپ با موسيقي كلاسيك مي‌گويد، ساختي مكانيكي و مصنوعي پيدا مي‌كند كه در عين داشتن تازگي، واكنش‌هاي يكساني در ذهن خواننده ايجاد مي‌كند. بدون آن كه از انسجام دروني خبري باشد، و بتواند لايه‌هاي گوناگوني را بازتاب دهد. يعني آنچه شاعر، در بادي امر به دنبال آن است، يعني جست‌وجوي فرديت در زبان، سرابي بيش نخواهد بود.

 

 

احسان مهديان:

سلام عارف عزیز

مدتهاست دارم می خوانمش .

خودم بودم توش و تو بودی و خیلی های دیگر .

کار انصافا بود . موفق باشی . هجووووووووووم

 

در جستجوی زمان حال گمشده *

در دوره ي نوجواني ، وقتي رماني را براي خواندن در دست مي گرفتم – در آن زمان  ژول ورن ، چالز ديكنز،داستايوفسكي و تولستوي محبوترين نويسندگان من بودند! –بعد از آن كه چند فصل ابتدايي اثر را مي خواندم و با شخصيت ها و اشتراك و تضاد منافع بين آنها كه كنشهاي روايت را رقم مي زدند ، آشنا مي شدم ،به چنان وسوسه اي براي پرش از روي فصل هاي مياني و خواندن فصل نهايي رمان و پي بردن به سرنوشت قهرمانان و ضد قهرمانان داستان -كاراكتر ها ي خلق شده توسط اين نويسندگان يا در جبهه ي  قهرمانان بودند يا در جبهه ي  ضد قهرمانان - دچار مي گشتم كه اغلب گريزي از آن نمي يافتم .

رئاليست هاي قرن نوزدهم،قصه گوهاي خوبي بودند .آنها بخش عمده ي داستان را به شكل نوصيف صحنه ها ، توصيف شخصيت ها ، توصيف كنش ها و واكنش ها وتوصيف هرچيزي كه به داستان شكل نمايشي     مي داد ، مي پرداختند .نويسنده به جاي عينيت دادن به صحنه ها ، آنها را به نمايش در مي آورد.او با توصيف قسمت پیدا و با ناديده گرفتن بخش پنهان مانده كوه يخ ، به جاي آنكه مخاطب را در فضاي معلق واقعيت قرار دهد ،به نمايشي از ظاهر آن بسنده مي كرد.همچنین تنها به توصيفاتي مي پرداخت كه از نظر او براي شور و شوق دراماتيك صحنه ها ضروري مي آمد و تشخيص اين ضرورت نيز به طور مستبدانه اي به قضاوت شخص نويسنده وابسته بود.بنابر اين از آوردن توصيفات و همچنين ديالوگ هايي كه غير ضرور و يا به عبارتي پيش پا افتاده مي ديد، پرهيز مي كرد.غافل از اينكه به تعبير ميلان كوندرا شالودهء زندگي هايمان را همزيستي مسالمت آميز پيش پا افتادگي و شگفتي است كه تشكيل مي دهد و كشف ساختار لحظه ي حاظر، كشف ساختار اين همزيستي مدام است .ابزار نويسنده در اين توصيفات،زمان گذشته بود.زمان گذشته ،زماني قطعي و انتزاعي است.روي داده است و از عينيت بر خوردار نيست .مخاطب نمي تواند خود را در فضاي آن قرار دهد، زيرا از منظر او همه چيز رخ داده و تمام شده است و او تنها نقلي از رويداد ها را مي خواند.به همين دليل فصل هاي مياني رمان هاي نويسندگان محبوبم در آن  دوره  - پيش از آنكه فصل پاياني را بخوانم –اشتياقي براي خواندن در من برنمي انگيخت .اين فصول، با نقل متسلسل رويدادها ي واقع شده در زمان گذشته، تنها پل ارتباطي بودند بين ابتدا و انتهاي داستان .

ما در زمان حال زندگي مي كنيم .زماني كاملن معلق ميان گذشته و آينده .زمان حال تنها زماني است كه عينيت زندگي را در خود دارد و در عين حال دست نيافتني ترين زمان است .هر گاه بخواهيم واقعيتي را بيان كنيم ،به ناچار بايد ازچيزي تاريخ مند سخن بگوييم،از چيزي در گذشته .واقعيت بلا فاصله پس وقوع، عينيت زمان حال خود را از دست مي دهد و به انتزاع زمان گذشته ملحق مي شود .بنابر اين وقتي از واقعيتي سخن به ميان مي آوريم تنها آن را نقل مي كنيم . نه عينيتي زنده از واقعيت در كار است نه بازسازي آن. اما چه طور مي شود از چنگ زمان گذشته گريخت و عينيت زمان حال را فرا چنگ آورد؟ آيا با استفاده كردن از افعال زمان حال به اين منظور دست خواهيم يافت؟ بي شك اين طور نخواهد بود.چاره ي كار در فصل مشترك بين زندگي و زمان حال نهفته است ؛ « معلق بودن ،سياليت و عدم قطعيت».

اگر متن بتواندخود زندگي را با تمام مجهولات آن به مخاطب عرضه كند تا در سطر سطرش مجبور به تصميم گيري باشد ،آنگاه به طور ضمني او را در سياليت نهفته در زمان حال نيز قرار داده است.از اين بابت مي گويم مجبور باشد چون در زندگي واقعي و در مواجهه با افراد و در موقعيت ها ي مختلف و براي تنظيم كنش ها و واكنش هاي خود مجبور به تصميم گيري است .براي تصميم گيري سعي مي كند به كشفيات خود از محيط بيافزايد .كمتر در زندگي پيش مي آيد كه ما اقبال اين را داشته باشيم تا بتوانيم با قطعيت كامل تصميمي را اتخاذ كنيم و پيشاپيش از نتايج آتي اش خاطرمان آسوده باشد.چون هرگز اطلاعاتمان كامل نيست .كشف كامل حقايق در زمان آينده مقدور خواهد بود و دسترسي ما تنها به اطلاعات ملحق شده به زمان گذشته ميسر است.در حالی که تصميم گيري بايد در زمان حال انجام شود .ما به همراه زمان حال در منگنه ي گذشته و آينده قرار گرفته ایم، بر مبناي اطلاعات تاريخي شده تصميم مي گيريم و درستي تصميم ما به واسطه ي اطلاعات متعلق به آينده روشن خواهد شد.متن اگر اين واقعيت را در نظر داشته باشد و مدلي از آن را در اختيار مخاطب فرار دهد، به واقع همان احساس گرفتار شدن میان گذشته و آينده را به او عرضه خواهد کرد و او را در اكنونيت خود فرو خواهد برد و در فضايي چالش برانگيز همچون زندگي قرار خواهد داد تا وادار شود متن را زندگي كند و دست به انتخاب بزند.اين مكاشفه ي در متن براي مخاطب دشوار است و لذت بخش.همانند زندگي كه  دشوار است، اما لذت بخش! اين لذت، راز نهفته در تاويل است كه سبب مي شود متن را چون زندگي و زندگي را چون متن ببينم.

 

*عنوان فصلی از کتاب "وصایای خیانت شده " اثر میلان کوندرا

خنده و فراموشی

 

حال كامل :

[سایه ای میخکوب به دیوار

پرده ای حائل

میان نگاه تو تا خفقان من ]

 

دیشب :

عروسی تو امشب       عروس شده ام  

اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است

لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر

از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام

که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند

از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است

 

ازگذشته هاي دور مي ترسد از :

پدرها (بوي بسترش دست از سرش بر نمي دارد)

مادرها ( آبي چشمش در آينه ها جاري است)

مردها ( ريشش لبهايش را مي سوزاند)

زن ها (توي آينه «من»ي است كه به «او» مي خندد)

بچه ها (کو(؟)دك  كو(؟)كيم(؟)  كو(؟)  كو(؟)كم كن كم كم كم)

 

حال ساده :

زیر پوست این زشتی گوشتی دارد که عصبهايش از درد به هم می پیچند

توی روده های این زیبایی روح هایی است که مثل خوره در انزوا آهسته خورده 

حالا من چرا باید هر شب دهان این تلخی ها را ... هاااااااا ؟

 

مضارع استمراری ؛ حال های تکراری :

بازي هايي توي شبهاي ِ ولرم ِ هالي به اضلاع زمين در جريان است

قهوه هاي قبل از تخت ،خواب هاي عرق كرده ي زيرپوش ها را مي پرانند 

عصرها شكلاتي لاي مبل هاي عسلي لب ها را مي ليسد

غروب ها دل گير مي دهد دست در دست خيابان ها باراني شود   

چشمي توي چشم مي قفلد

كليدي توي قفل مي چرخد

انگشتي روي كليد مي لغزد

(لغزندگي زمين از زيبايي بازي هاي زير نور افكن كم نمي كند اصلن )

باز  بازی با  زی   با   زی    با    زی با   زیبا

 

فردا :

[باد می وزد

پرده ای  می افتد

سایه ای فرو می ریزد از دیوار]

 

 

 

 

مهدي حسين زاده :

از (حال کامل) تا (فردا) با چرخه ایی زبانی مواجهیم که بنیان های خود را در عدم قطعیتی روانشناسیک از خفقان کارکتر ((من )) میان پرده ایی حائل تا فروافتادن پرده و فرو ریختن سایه از دیوار در متن تبیین می کند. پرو سه های زبانی متن از یک سو از بافتار نظامند نحوی می گریزند و از دیگر سو برش های متعدد روایی را با لغزندگی زمانی _ مکانی به خواننده عرضه می کنند.

مکان آغازین متن در اپیزود شب (اگر ساختار شعر را اپیزودیک با برش های متناوب زمانی فرض کنیم) در یک عروسی می گذرد . حال تمرکز بر عروسی دو گونه رهیافت را در پی دارد : 1. عروسی به معنای صرف با ضمائم آن(حوزه های دیداری و رئال) - 2. عروسی به عنوان حرکتی متنی که دستاویز شاعر برای حرکتی درون متنی و زبانمدار می گردد.

(اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است/لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر/از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام /که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند/از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است) از سیری واقع نما به حرکتی سوبژکتیو نقب می زند . حرکتی که متنیت شعر را به سمت مونولوگ کارکتر با خویش بدل می کند که در این بین نه خود سوژه بلکه بستر کلامی شاعر_راوی حوزه های تداعی متن را کنترل و هدایت می کنند.که در این بین خود عروسی از کارکردی ارجاعی به ار جاعی در خود باز می گردد: از این سایه های پاکوتاه هم کوتاهی کرده ام خود بخشی از زمانبندی گذشته را به شکل فشرده در خود دارد که تضمين های آن به فلاشبکی است که زندگی کارکتر متن را در خود احاطه کرده است تا جایی که بنفشی دست ها هم تضمین های خود را در ذهنییت راوی می جوید ذهنیتی که پارا دوکس های عینی را به عینیتی سورئال در ذهن تبدیل می کند : بستری که ((زبان)) به عنوان خواستگاه آفرینش شعری ((بازی ))های خود را با ((خود)) آغاز می کند.

پدر ها/ مادر ها/ مردها/ زن ها/ و بچه ها هر کدام مهمان های این عروسی اند
با نظر به اینکه هرکدام نماینده ی بخشی از هستی متن برای رفتار کارکتر با گذشته و حالی که در آن نفس می کشد : (بوی بسترش دست از سرش بر نمی دارد): "از گذشته های دور" :( آبي چشمش در آينه ها جاري است):"از گذشته های دور".....
که با ادغام دو بخش دیداری : پدر ها- مادر ها- بچه ها .... با ذهنیت راوی در تلاطمند که کنش زبانی متن را نیز به دنبال خود می کشند.

در (حال ساده) با سادگی گلدان قلمکار و دریچه, هدایت در حال نوشتن را به بینامتنی از(من) در حال نوشتن , پیر مرد خنزر پنزری و زن اثیری را به عروسی فرا می خواند تا عصب هایی که از درد به هم می پیچند را زیر پوست این متن به خواننده نشان دهد. و باز از خود بپرسد:((حالا من چرا باید هر شب دهان این تلخی ها را ... هاااااااا ؟)) > کات< .......و حالهای تکراری : بازی های توی شب های ولرم/
قهوه های قبل از تخت / خواب های عرق کرده در خیابانهای بارانی با چشمی که قفل می شود در چشم تا کلید این متن تنها در انگشتان کاراکتر در را به روی لغزندگی دیگری باز کند :

بازی ایی که تا (فردا) تا......... (فروافتاده پرده ها) ادامه خواهد یافت.

اگر به نام شعر (خنده و فراموشی) که خود نام کتابی برجسته از میلان کوندراست را بخشی از مکالمه ی بینامتنی فرض کنیم , در داستان فرشته ها د یالوگی که بین دو دختر دانش اموز در باره ی کرگدن های اوژن یونسکو امده است:
(گابریل گفت: زیاد مطمئن نیستم که بتوانم معنای تبدیل شدن تمام آن آدمها به کرگدن را درک کنم.
میشل به او گفت: قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن.
گابریل گفت: درست است ادبیات نظام نشانه هاست.
میشل گفت: و کرگدن پیش از همه و بیش از هر چیز یک نشانه است.
بله اما حتا اگر این موضوع را بپذیریم که آنها به جای تبدیل شدن به کرگدن به نشانه ها تبدیل می شوند , نشانه ها یی راکه به آن بدل می شوند را چگونه انتخاب می کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟) حال می توان این سوال را در مورد متن مطرح کرد هر متن نظام نشانه های خود را چگونه انتخاب می کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید این یکی از بیشمار سوالهای اساسی در سراسر تاریخ نقد ادبی است !

در پایان لازم به ذکر است شعر در اجرای زبانی خود در برخی قسمت ها نیازمند بازنگری است . شعر در برخی برش ها دچار جذبه ایی عمیق نسبت به آفرینشگری زبان می شود : اغوایی که گاه خود شعر را نیز می فریبد.

با احترام مهدی حسین زاده 26/10/1386

 

 

 

ابوالفضل حسني :

من از دو منظر به این کار نگاه می کنم:
1-این کار به عنوان کاری در ادامه کارهای دیگریت- این نگاه به من می گوید که می توان این متن را به عنوان یک استارت خوب برای عارف محسوب کرد از انجایی که به نظر می اید می خواهد فاصله یخودش را با کارهای قبلیت حفظ کند و از انها جلو بزند.... این متن در کل با در نظر گرفتن همه ی جوانب ان ذهن مرا به عنوان یک مخاطب به جایی دیگری خارج از خود کم و بیش پرتاب نمی کند ........
2- اما اگر بخواهم به این متن با دیدی جز گرایانه تر و موشکافانه تر نگاه کنم بیشتر تا کیدم روی گزاره های است که نو و نا اشنا می نماید :
اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است
لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر
از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام
که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند
از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است
و باز :
قهوه هاي قبل از تخت ،خواب هاي عرق كرده ي زيرپوش ها را مي پرانند
عصرها شكلاتي لاي مبل هاي عسلي لب ها را مي ليسد
غروب ها دل گير مي دهد دست در دست خيابان ها باراني شود
اینها گزاره هایست که در این متن مرا به هیجان وا می دارد که عارف رمضانی خلاق تری را بعد از این ما در چشم انداز خواهیم داشت پاسشان بدار! ادامه می دهم که ارایه زبان بازی هر چقدر هم کوبش و چربش داشته باشد باز هم نمی تواند جان مرا سیراب کند برای اینکه اعتقادم براین است به بازی گرفتن سیلاب ها و هجا هابه این شکل کاریست که قبلن شده است همین! اما در این گزاره ها به ضم من اتفاقی افتاده است که همه ی دانستنهای مرا و حافظه شعری مرا کنار زده و جلو تر از همه ی اینها می ایستد حالا مولف باید به انجایی دست یابد که چگونه می تون کلیتی را تراشید که هم از تازگی زبانی عین (همین گزاره ها) بر خوردارباشد و هم جستجو هاو کنکاشهای فرمیک ان نو بنماید

 

 

 

 

مهرداد فلاح:

شعر عارف جوری ست که در خواندن های دوباره و سه باره بیشتر حال می دهد به من . چرا ؟ به گمانم چون برش ها و پاگرد های روایی اش اغلب غیر مترقبه و خلاق است و در خواندن های اول ، این ها خیلی خودشان را به رخ نمی کشند و همین شاید خواندنش را دشوار می کند و تاخیر می اندازد لذت را و همین خواستنی ست.
..

 

ري ون جو:

خوب این یک شعر نمایشی است. به مانند کارهای "تی اس الیوت". اندیشیدن به معناهای باز این قبیل اشعار به مانند رفتن به سفر قندهار با پای پیاده و بدون قمقمه است. بهتر است به رویه خوانی از چنین کارهایی، صرفن به یک فضای آبستراکت بسنده کرد و با شعر کنار آمد.
/
عارف گرامی ام، زبان مجمل را به درازا کشاندن، به تر از زبان درازی به مجمل گونه ها نیست!

 

مريم عبدي :

شعرتون رو خوندم اما نه بیشتر از دو بار که ارزشش رو داره بارهای دیگر بخوانم، بخوانم و بخوانم فکر می کنم همانی است که گفتید دارید می گید در زندگی...؛ در کل از شعر لذت بردم مخصوصن از شکست روایت هات با این که حس کردم در این تکنیک کمی خامید مثل فیلم های کلاسیکی که در بخش های مختلف تاریخ را اعلام می کنند تا بدین وسیله به مخاطب نشانه بدهند در حالی که فیلم های پست مدرن سیالند وگردش زمان در آنها به صورت تصنعی نمی باشد؛ البته شعرت آنقدر هم شبیه این مثال نیست چرا که آینده وگذشته آمده بودند تا حال برجسته شود واین برایم جالب بود بعضی تصاویرت هم فوق العاده بود:
قهوه هاي قبل از تخت ،خواب هاي عرق كرده ي زيرپوش ها را مي پرانند
عصرها شكلاتي لاي مبل هاي عسلي لب ها را مي ليسد
البت این سطرها به واسطه ی سطرهای دیگر زیبا نبود فقط زیبا بود
عارف رمضانی عزیز در حال ساده ات زندگی می کنم

 

فرشته اصلاحي:

شعرزیبای شمارا خواندم. اگر حافظه ام درست یاری کند این روند زبانی را از شعر قبلیتان طی کردید البته آنجا به این شدت زبان به چشم نمی آمد که این جا. اما احساس می کنم که شعر انرژی بالایی دارد که زبان و بازی های زبانی آن را مهار کرده است و همطراز نیستند. به نظر می رسد جاهایی زبان آن قدر مهم شده که خود شعر از یاد رفته است. زبان نمی گذارد حس نوستالژیک معنا و فضا بیرون بیاید.
...ونیز:
این جارا دوست داشتم:
از گذشته های دور می ترسد از:
پدرها(بوی بسترش....
مادرها(آبی چشمش...
و...

 

 

حسین ایمانیان :

یکم- ترفند مقطع نویسی پیش از نوشته شدن جذابیت اش را به رخ ذهن می کشد و بعد؟ شاعر. توان درهم ریخت ذهن فریب خورده و شکستن و بی آبرو کردن تمام هم-فرم هایش در حافظه از نسبتی که به تسلط شاعر دارد. شاعر نوشتن که می کند یک دست قلم دارد و یک دست آلت قتل. شعر می کشد از حافظه و شعر می شود روی کاغذ. حیات شعر زاده ی همین قتل هاست.
دوم- فرمی که گرفته ای. شعری که نوشتی به پیوستش. قیچی می میخواهد دم هر جمله ای. بریدنی ها را می گویم. یاد شعر هایی بیفت که تیتر دارند بالای هر بندی! جملات کوتاهشان به یادت مانده. قیچی به حافظه ات دوخته شان.
سوم- دوباره شعرت را بخوانم به از این اظهار نظر...

َ

 

اول سلام

بعد اينكه هنوز هم اين زندگي لعنتي زيباست ،پس زندگي بايد كرد .

وبعد تر اينكه :

در کار شاعران منتسب به دهه ی هفتاد نمونه های زیادی از شعر چند صدایی و استفاده از فرم نمایشنامه ای را می توان یافت .اینکه آیا این کارها موفق بوده اند یا نه واینکه در کار کدامیک از شاعران موفق تر بوده ،مقالی است که شاید در فرصتی مناسب به آن بپردازم.همواره ترانه به علت همبسته بودنش با موسيقي و همچنين برد مخاطبي اش ،مورد علاقه و توجه من بوده است .ترانه ي LOVER MAN گروه METALLICA به لطف داشتن  فرم چند صدايي و نمايشنامه اي و در كنار خصيصه هاي محتوايي،تبديل به يكي از به يادماندني ترين كارهاي اين گروه شذه است.بررسي اين دست كارها مي تواند پيشنهادات راهگشايي براي ترانه ي فارسي داشته باشد .چرا که  سالهاست دچار رخوتی فرميك و ابتذالي محتواييست .

ترانه ي LOVER MAN   و ترجمه اي نسبتن آزاد از آن را در ادامه  بخوانيد .

يك پيشنهاد اكازيون !  اگر آلبوم اين گروه را در اختيار داريد، بعد از خواندن اين پست دوباره به اين ترانه گوش بسپريد و از اجراي هنرمندانه ي آن لذت ببريد.

 

 

There's a devil waiting outside your door (How much longer?)

There's a devil waiting outside your door (How much longer?)
It is bucking and braying and pawing at the floor (How much longer?)
And he's howling with pain and crawling up the walls (How much longer?)
There's a devil waiting outside your door (How much longer?)
And he's weak with evil and broken by the world (How much longer?)
He's shouting your name and asking for more (How much longer?)
There's a devil waiting outside your door (How much longer?)
ادامه ترانه را اینجا بخوانید

 

 

[شيطاني پشت در منتظره(تا كي ؟)

شيطاني پشت در منتظره(تا كي ؟)

روي پاهاش مي ايسته و شيهه مي كشه و  رو  كف اتاق پنجه مي كشه (تا كي؟)

و از درد زوزه مي كشه و از ديوارها بالا مي خزه

شيطاني پشت در منتظره(تا كي ؟)

 از شرارت درمونده و از روزگار شكسته (تا كي؟)

اسمتو فرياد مي زنه و چيزاي ديگه اي مي پرسه (تا كي؟)

شيطاني پشت در منتظره(تا كي ؟)]

 

ادامه ی ترجمه ی ترانه را اینجا بخوانید

ادامه نوشته

یک بوس کوچولو ، یک خداحافظی کوچولو

در کوچه پس کوچه های مه گرفته ي «فورست گیت » لندن ، شاعر!
جسد پناهنده ای روی زمين است  ؛ پليس ها دور تا دورش جمعند.

 

برخي،چه بخواهند يا كه نه ، سرنوشت محتومشان «شاعر»بودن است.سالها هم اگر خطي شعر نگويند باز هم شاعرند.تنها خودشان باشند كفايت مي كند .زندگي شان شعر مجسم است و نيز مرگشان .اصلن خود كلمه اند،خود جمله اند ،خود سطرند. اصلن خود شعرند .

شاعران غم دارند .درد دارند .درد ديدن و نديدن ؛درد گفتن و نگفتن ؛ درد بودن و نبودن.

جماعت ! شاعران غول هاي شيشه اي اند .براي شكستنشان زياد به خود زحمت ندهيد .شكستني تر از اين حرف هايند . آتشفشان هاي دردند.دردمندند.غمكاه اگر  نيستيد، غم افزايي ها را كم كنيد .

تيرداد درد دارد .غم دارد . شعر دارد . جان اما، ديگر ندارد. شعر اما،ديگر تيرداد ندارد.

 

واما من ؛ چند گامي است كه از شعر عقب مانده ام .تا كه برسم دوباره به او ...شايد چند قدم آن طرفتر.بر مي گردم .مي خواهم كه برگردم .تا آنگاه ، عهد مي بندم كه شاعر بمانم.

بدرود

 

 

مي خواهم اين شعر را اين طور شروع كنم دوستان!

هرچندكه بايد بترسم كه روايت ...

اصلن بي خيال ِ هر چه پيش آيد  خوشم مي آيد از پس ِ پيش آمد 

پس اين طور شروع مي كنم :رفقايي كه جوياي احوالاتيد !

خيالاتتان تخت تقريبن همه چيز همان طور است كه بايد گوش ها را تيز كنيد تا بگويم از نبودن هايم ؛

القصه  دراز هايي كشيده بودم توي اتاق ِ خواب هاي نديده ام

تلفن جيغ مي كشيد كه عارف اين بار ديگر برداشتني ام

برخواست تنم تلو تلو از لابه لاي پتوي مخملی ام

انگاري امروزها انقلاب هايي برپاست در تفلیس دلم

تا كه بر مي دارم گوشي را مي گذارم بگويد:الو آقاي رمضاني ؟ خوبي ...

از صداي آن ور خط ترس برم مي دارد مي برد توي وضعيت نارنجي

كيف هايي كوك مي شود توي اوكراين سرم 

- بله تقريبن امروز هم همان خودم هايم كمي آدمم كمي گيجم  كمي هم/سرم ...ببخشيد شما ؟!

 

 باري بد نيست كه شكستي در روايت بدهم و هشداري به هر زني كه هوس عاشقي حوالي شاعري دهه ي هشتادي را كرده كه اين نسل دهنلقيت بالايي دارند در متنهاي بي سر و ته شان . در  تاييد اين نظر بي منظور بسي زور زدم در اين فارسي تا بينامتني بزنم به  شعر شاعر خيلي نزديك خيلي دور فدرس الشعراي ساروي (دامت افاضاته)

  

بازمن نخورده مستم  باز مي لرزه دل و دستم  عجب بي جنبه اي هستم ؟!

از جنبه هاي اخلاقي لحظه ي ديداري در كار نيست(فعلن) بخراشد تيغ هم خيالي نيست(عمرن)هواي خانه هم كه چه دلگير مي شود (گاهي)

 

پس بگذاريد از اين حا بيروني شويم و اين طور ادامه دهيم ؛توي گيرپازار اين شعر گامي بزنيم، با واژه بازي كرده دامن تني چند از من هايم را بگير اندازيم و شخصي/يتهايم را پردازش كنيم تا كه همزاد بپندارید و هم حالي بردارید(باشد كه  راضي شويم )؛

 

سالها ست كه چپ و راست دارم  مي روم  دور ميدان" تيان آن من"  آن مني مي شوم كه هي من من مي كند :  دموكراسي دموكراسي دموك...

راستي راستي حالا مي بينم كه زنهاي اين ميدان همه به آزادي زن هستند و من به شكل زننده اي ...مردم ؟

من كه یک ناموس پرست فمنیستم

 گاهي هستم و گهگاهي نیستم

تقريبن که باشم که خریدار تو باشم خانم؟!

آقا ! اصلن متوجه هستيد كه تقریبن تمام ما ها 

در قبال این موضوع که چرا گارگر بعد از انقلاب شمالی شده مسئوليم ؟

 توي اين خيابانهاي بي يك روده ي راست كجاست من ؟

اين جا دارم لابه لاي علي چپ اين كوچه هاي پاشنه بلند از سايه هاي نسبتن پا کوتاه سان مي بينم

وتقریبن بوی بدی هم نمی دهد زیر بغلهای این خانم بغل دستی

گيرم كه سالهاست دستي بر آتش اين جمعيت نالان دارم  

اما این که من تقریبن من ام چه ربطی دارد به اصلن هیچ کس ؟

تقريبن اینجا همه کمی عاشق "هم" اند و"همه " هم یک کم  عاشق من

تقريبن منم عاشق همه ام همين جوري   پس بي خيال جونم! خوش به حال "هم" و " همه " و "هممون " و ...

 

پايان اين شعر "اين داستان ادامه دارد " مي خواهم كه بخواهم

حالا یواش یواش مي شود گفت كه دارم مي ترسم از اينكه ديگر نترسم

آه اي يقين گمشده بازت نه ...مي... نه ...ام

 

 

حسين مكي زاده

*شیزو فرن تغییراتت دارد شروع می شود عارف جان.(و هیچ ارتباطی به هیچ کسی نداردها!). از آن وقتی در ان شعر سه بار عارف عارف عارف گفتی فهمیدم که همه شناختن ها و شناسه ها و شناساهایت را جوری دستکاری شده می بینم. که اینجا نیز. از این متن ها خوشم می آد. که خودم نیز با چنین حال و هوای بیگانه نیستم.
اینجاست جای پراکندگی ها و پخش شدن ها و گسست ها.. اما. حضور خودت را به چه مقدار مخاطبت باور و تحمل میکند؟ و نیز یک نصیحت قدمایی همواره (گاهی!) درست است که ایجاز همیشه(شاید) چیز خوبی باشد!
من شاعرت پیش رویم دارد عارف را می کشاند از این سو... به آن سو! این برای من ارضا کننده نیست اما. پس ان دو عارف دیگر که پراکندی شان! چه شدند؟! عارف شعر! عارف خودت! و ان عارفی که مصداق " تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود" بود... بخصوص در این متنی که روانشناسی آفرینش آن بر پایه تکه تکه شدن است و بریدن و گسستن و باز سازی این قطعه ها. ضمن این که این پراکنش عارف ها اگر اصولی تر انجام شود از لحاظ تکنیکی با حفظ انسجام(قدمایی!) متن ات از حالت مونوفونی و مونوتونی بودن در می آید. معیار پراکنش چه باشد؟!نوشتار اسکیتزو
!
گاهی شوق نوشتار اوتیستیک (غول همه چیزمن گوی رمانتیسم)به اشتباه به این دامنه چنگ می اندازد. دریابش!
"به آشفتار می ماند این رفتار آشوبی"
آشوبت بیش باد. بخصوص از پاییز امسال به بعد!

 

**امروز صبح است اینجا و نکته ای از خواب پراندم دوباره خواندم-
تداعی ها و بازی های زبانی بدست آمد از تداعی در متن هایت بیشترین بسامد را دارد و این دارد عادت شعریت می شود و این چندان دلچسب نیست جز آن که به صناعتی دیگر آراسته گردد

 

 

ابوالفضل حسنی 

سلام عارف عزیز...
اینجا اتفاقی افتاده است که اتفاقی نیست من می دانم که عارف این روزها با تما م تمامی های موجود دارد به چیزی به عنوان ایده در شعر فکر می کند ما در متن ها ی پیشین مولف نمی دیدیم که اینقدر صراحت در سطر ها مو ج بزند این کاردراین حال که دارد دالها و مدلولها را در محور جا نشینی جا به جا می کند اما به انتقال دور از اشفتگی کلام متعهد می ماند این جا مخاطب سر در گم نیست زبان به بازی و رقص در امده است به بازیچه گرفته نشده .../شما از ابتدای کار با حضور بی وقفه ی مولف در متن همراه هستید و شرایط چند لایگی سطر ها با کنتاکهای ریزش و سورش به گونه ای همراهست که حا صل لذت می کنید و روند روایت متن را به تعویق و تعلیق های دروغین نمی اندازد/// مجموعه ی تکا ملی این متن در این نهفته است که راوی -شا عر - مولف با هم یکی می شود واین توامانی به زیبایی که نیروی مضاعفی می بخشد همراست.....اگرازمن بپرسند ابوالفضل! این کار را ایا می توانی یک بند بخوانی؟؟...

می گویم :که اگرازبابت زبان با شد اری! ولی از بابت تغیرمکان روایت نه! تا انجا که متن در داخل اتاق دارد اتفاق می افتد من به صورت احساسی طبیعی تر تونستم با ان روبرو بشم اما از انجایی که راوی اعلام شکست روایت می کند من یک طعم و بوی دیگری احساس کردم شاید این نگاه من شهودی باشد در این جا.... خلا صه ی کلام می توانم اینجوری اعلام نظر کنم که بند اول کار با بند دوم کار یعنی از شکست روایت به بعد انگاری از یک جنس نیستند من نظرم این است که اگرهم روایت قرار بود از حالت خطی فرار کند ای کاش در همان مکان اولیه ی روایت: این اتفاق می افتاد یعنی مکان روایت تغییر نمی کرد ولی زاویه ی باز روای روایت عوض

 می شد ....
درود عارف عزیز...... 

 

مهرداد فلاح

می دانم! نه ، حس می کنم نسل تازه در شعر امروز ما دارد روی پای خودش می ایستد. واقعن ؟!
من گمان می کنم شماها می خواهید و ناچارید خودتان را همین طور که هستید ،شعر کنید . زشت تان باید زیبا بشود در شعرتان. شعرتان باید زشت و پریشان و یاوه سرا و ... باشد تا به شمابرسد که چنینید و کم البته که نیستید . آدمید شما! آدم امروز و من دم شما را می گیرم که نمیرم لابد.
..
..
..
فرقی نمی کند چه قیافه ای به خود بگیرد شعر . پرداخته و لایه مند و طناز و دیوانه و ... بی چاره! این بیچارگی را دست کم نگیری عارف. عارف !

 

 

 

فدرس ساروی

عارف جان سلام
راستش را بخواهی اولهایش فکر می کردم که با فدرس قهر باشی بعدنهایش که آمدم اینجا دیدم که نه تنها قهر نیستی که نقبی هم زده ای به بینامتنی ... به پهنای صورتم لبخندم پهن شد وسط سفره ی وجودی/از نوع غیر سارتریش!!! بگذریم ... فدرس درون متن تو به هر حال یک فدرس درون متنی است ! بهتر است زیاد به خودم نگیرمش ! اما در مورد کار ... عمده ترین بعد و ویژگی این کار گرایش آن به سمت یک تمایل اسکیزوفرنیک کنترل شده است ... این خط مشی مسیری است که از ابتدا تا به انتها حفظ و صیانت می شود ... زبان به لحاظ کیفیت بیانی به دنبال تضمین ماهیت شعری این متن است ... حالا فقط بحثی که مطرح است پراکندگی و درجه ی آن است ... بحث سر پراکندگی پراکندگی و تعلیق خود تعلیق است ... گسست ها و حرکتهای این کار به این سمت و سو ها نگران کننده است ... اگر غیر آگاهانه اتفاق افتاده اند که باید مهار شوند و اگر آگاهانه هستند پس می توانیم این حق را برای خود قائل باشیم که از عارف توقع پختگی بیشتر را داشته باشیم لااقل در طول زمان و در کارهای بعدی ... نکته ی آخر هم اشاره ای است به نقش و جایگاه شهود در این کار و کلن این دست کارها ... مولفه ای که برسی جایگاه کارکردی آن در این شعر برای من جالب و قابل توجه بود ... از این نقب بینامتنی استفاده کی کنم که برگردم به گریه گری حالا ... موفق باشی عارف جان ... باید بیشتر با هم در ارتباط باشیم ...

 

فرید قدمی

طنزی که در کنارش سکس و خشونت نباشد کاری از پیش نمی برد. طنز باید که شکل های ایدئولوژیک را زیر سوال ببرد! وبعد اینکه رفیق رابطه ی خوبی بین موتیف های شعرت نیست.شاید توی ذهن تو باشد توی متن نیست!

 

 

به مهرداد فلاح

 

 

بودن

 

بو

د

 

ا

 

ردردردردردردردردردرد

 

م                  رد                   ن

 

ردردردردردردردردردرد

 

 

برجامي

 

گ

 

ذ

 

ا

 

رد

 

.

 

حسین دیلم کتولی

 

 سلام ...نگاه کردم کلمه کلمه است بعد دقیق تر مترسکی که دارد نگهبانی مزرعه ای را می دهد یا رباطی که حرف ها را در خودش دارد مردن است درد است وصدای خیلی از معانی ونکته ها در هم ریختن همه دلمشغولی ها وتو داری ها..صدای شعر ...من ...تو..شاید می شد خیلی ساده نوشت ولی چه می شد لابد چیزی نداشت جامعیت چند کلمه در تفکر واندیشیدن ریختن حرف ها در شکل گیری خاص ونا متعارف ...واقعا پشت همه این حرف ها چه چیز است یک نوع صدا...جریان ..مثل رودخانه ای پررمز با صدای وحرکتی متفاوت ...شما را خسته نباشید می گویم...ممنون

 

سوده نگین تاج 

 

ممنون عارف عزیز .
کارت رو خوندم و کمی با حرکت های موسیقیایی در کار مشکلات ی دارم!دارم؟
به نظرت چه جور باید دچار مشکل شد؟
من با بعضی کارها دچار مشکل نمی شم چرا که اصلا نمی فهمم طرف چی می گه!اما اینجا و با توجه به کار های قبلی که خوندم و ذهن
ی که باهاش آشنا هستم در کار دنبال چیزی می گردم که معمولا موسیقیایی بودن اونو تحت شعاع می بره و کار به حاشیه کشیده می شه .
حالا این طوری به این حرفها نگاه کن.این وری جوری که زاویه نگیره .خوب باشی و ماندگار دوست
 

 

بهار

یه کهکشون سلام و ستاره تقدیم به شما .

استاد انسان طبیعت طراحی 2 - ترم چهارم ازمون خواست کانسپت چو آل آرتی طراحی کنیم .با یه قفس بزرگ و یه ادمک سفالی و یه قفس کوچیکتر و یه پرنده ی اسیر دنیارو ساختم اینکه ما اسیر قفسی هستیم که کلیدی داره اما دور از دسترس ماست و پرنده ای در قفس کوچیکتر که کلیدش دستک آدمک توی قفس بود .....

و حالا کانسپت چوال آرت شما آقای رمضانی :
گردش - چرخش - تکرار - مردود شدن در < در > و در < درد > و به دنبال بودن حالا یا بر جای گذاشتن و یا بر جام موندن ....
برای فهمیدن مفهومی ها ما فقط ابزار شما رو همین حرفهای کم و مکرر رامی بینیم و هر چه بخوایم بر می داریم از کشت و زرعتون ...اصل مفهومی نوشتن و گفتن و نقش کردن همینه ..
به امید آینده

سبز سبز شاعر شاعر یاعلی به امید بیشتر و بهتر نوشتن و زیباتر مفهوم کردن . 

 

 

آرمان ایرانی 

عارف عزیز

از مدتها پیش، منتظر بودم که به این شیوهء نوشتن، که البته در نظر تو، آشکارا متاثر از روش نوشته های همان دوست و راهنمایت (به تعبیر خودت شاعر پیشرو) است، رو بیاوری. پس در چارچوب همین دیدگاه، نگاهی که از درون بر مقدرات نوشته های تو فرمان می راند، به نوشته ات نگاه می کنم. نه از بیرون. هرچند نگاه از بیرون، صمیمانه تر است! ...

1. در نگاه اول، من روی آوردن به این شیوهء نوشتن را «شجاعانه» نمی دانم! ... چون برخلاف تصور دوستانت، این شیوهء نوشتن، دقیقا دنباله روی از شیوه ای است که به تعبیر خودت، دوستان پیشرو ات، در میان گذاشته اند. پس سهم تو در این پیشروی چیست؟ تصرف یا تثبیت خاکریزهای آوانگارد؟! ... یا این که کوشیده ای تا آن نگاه و رویه را کامل تر، به روزتر و به هنجارتر کنی؟! ... نگاه من هنوز به این مفاهیم بصیرت نیافته است. انکار نمی کنم، شاید هنوز به ترک عادت نیازمند باشم.

2. به نظر می رسد در ادامهء کار دوستانت، تو هم خواسته ای، برش افقی زنجیرهء گفتار را، در «شکلی» از نوشتار به هم بریزی. این شکل نوشتار، متاثر از نگاهی است که می خواهد سطح افقی نوشتار را به درون کادر (پرسپکتیو) ببرد. یعنی با نگاهی تازه به حجم گرایی سروکار داریم. برخلاف نگاه حجم گرایان پیشین، که می کوشیدند پرسپکتیو را در ساختارهای زبانی تعمیق دهند، نگاه حجم گرایانهء تو و دوستانت، می کوشد تا «حجم» را در سطح سطر، یعنی روابط همنشینی و جانشینی کلمات، ایجاد کند. بدینگونه قالب بندی کلمات را در ساختار ریاضی «جدول»ی، یا همان ردیف های متقاطع کلمات، می بندد.

همچنین، این شیوهء نوشتن، دوباره، روش منسوخ! پلکانی نوشتن را هم رو می آورد. نمی دانم، کسانی که تا دیروز، روش مالوف نگارش پلکانی در شعر شاملو را ته کشیده می خواندند، چه دارند بگویند! ... می بینی که روی سخنم همیشه و همه جا با «تو» نیست.

3. اکنون با توصیفی که در بند دوم از کارت به دست داده ام، می خواهم نگاهی سنجشی به نوشته ات بیندازم. در اینجا نگاهم را به اختصار و اشاره وار مطرح می کنم. روشن است که توصیف بند دوم، از دید من، فاقد هرگونه داوری سنجشگزارانه است. با این توصیف، درک خودم را از این نوشته، یا اینگونه نوشتن به سطر کشیده ام، تا کار کسانی که می خواهند لبخند یا پوزخند بزنند، آسان تر شود.

می پذیرم که این طرز نوشتن، یعنی پرسپکتیویته کردن ساخت روبنایی و سطحی شعر، به تنظیمات بیشتر و گاه خسته کننده تری نیاز دارد. هم در سطح تولید (بخوانید سرودن) و هم در سطح تالیف (بخوانید خواندن و دوباره پیوستن عناصر نوشته). حرف من کاملا روشن است:
ـ فرمالیست های جوان ما، برای طرح چه بغرنجی، به این شیوهء دشوار نگارش و خوانش رو می آورند؟! ...
ـ این شیوهء دشوار نگارش و خوانش، چه امکانات بیانی تازه ای، برای چه منظوری در پیش می نهد، که چنین مشتاقانه دنبال می شود؟ ... و پیروان آن، به خود می بالند که پیشرو شعرنویسی جدید شده اند؟! ...
ـ آیا نوشتاری که ساختار ارگانیک زنجیرهء گفتار را به ساختاری متکلفانه فرو می کاهد، لزوما پیشرو است؟! ... شاید دوستان این شیوهء نگارش را با دستاورد ژنتیکی اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، می سنجند، و کار خود را هم ارز «شبیه سازی» در تولید مثل می دانند که چنین مشتاقانه، از پیشروی سخن می گویند! ...

4. با این همه، گزاره هایی که در چارچوب متن تو، خواناست، گزاره های خواندنی اند. بگزار یکبار دیگر آنها را بخوانم:
ـ بودن بو دارد!
ـ بودن/ مردن ... درد بر جا می گذارد!
ـ بودا ... مدرن ... مرد
ـ بودن دارد در من رد/ درد (می توانیم بخوانیم: رد درد) بر جا می گذارد ...

می بینی که تلاش های خستگی ناپذیری لازم است تا به روابط میان کلمه ای خاصی پی ببری که به خواب مولف محترم هم نیامده بود. ولی همین یک گزارهء: بودن درد بر جا می گذارد، کافی است تا تلاش تو را در این کار ارج بنهیم. اما، انکار نمی کنم از دید من درک این گزاره، لزوما، به مواجهه با چنین ساختاری نیاز ندارد. و باور ندارم که در ذهن تو، این گزاره در درون چنین ساختاری خلق شده باشد.

عارف عزیز، چون قصدم درمیان گذاشتن صمیمانهء نظراتم با خودت بود، نوشته را خصوصی می فرستم. با توست که رو کنی اش، یا از رو ببری! ...

و حرف آخر: جدا از بازی های فرمی، شعر دلنشینی است، خواندنی، و دوست داشتنی، اما، صمیمانه بگویم، احساس می کنم، این بازی های متلکفانه، از دلشینی اش کاسته است.

 

  

معصومه مظفری

سلام عارف عزیز

در سرزمینی که باد می کارند و طوفان درو می کند سر به سر شعر گذاشتن امری است خطرناک و آن کس می تواند از این فضا جان به در برد و خودش باشد که نمی خواهد مریم حیدر زاده باشد که نمی خواهد کتابش را در هر کوی و برزنی بخوانند در اینجا خود بودن و شعر خود را نوشتن جسارت می خواهد چرا که عده ای چون سطوتی خواهند امد و افرادی چون فلاح را که بامش به هیچ آفتابی بدهکار نیست را زیر سوال می برند
عارف عزیز به تجربه های جدید اجازه بروز و ظهور می دهی و این یعنی جسارت یعنی رفتن وحتی به اندازه یک قدم به جلو برداشتن برای اینکه شعرت مال خودت باشد تجربه ای زیست شده و درونی شده که من مخاطب زمانی می توانم آن را درک کنم که تو باشم با غرق شدن در فضای موسیقایی صوری و فرمی شعر یعنی نوعی خلسه که تنها می تواند به درک منجر شود و شاید کمی همراهی...
با درد من رد همه و همه میتوانم هزار جمله بسازم که معانی متفاوت بدهد که می دانم بودن درد دارد که بودن رد بر جا می کذارد چرا که هر چه می خواهد باشد و به بودنش عینیت بدهد رد دارد بازی که با کلمه رد شده مانند موسیقی عبور یک قطار است قطاری که می رود و از خود ردی در آسمان بر جا می گذارد منی که می خواهد بودنش را حداقل به خودش اثبات کند و اینجاست که درد مشترک انسان مدرن آغاز می شود درد بودن خواست بودن ...
و مرگ خواستی بزرگ و مهیب که آنقدر بزرگ است که همه چیز محو می شود آری بودن بو دارد بودن درد دارد مردن رد بر جا می گذارد همانگونه که بودن....
در مورد فرم و نحوه چینش کلمات حتما عمدی در کار است یک شکل دایره ای که همه چیز در نهایت در آن اتفاق می افتد جلوگیری از خطی شدن و در سطح ماندن یکی دیگر از کارکردهای این فرم می تواند باشد تا ببینیم منظور شما چیست؟مسلما این کار جا برای حرف بیشتر دارد

همیشه شاعر همیشه بهاری

 

ابوالفضل حسنی

از اینکه این کار تمایل دارد یک کار متفاوت باشد شکی نیست ...اما عارف باید حواسش جمع باشد که شبیه این کار هم در تاریخ ادبیات ایران در گذشته و حال بی بدیل نیست و هم در تاریخ ادبیات جهان ....اما من احساس کردم که کار می خواهد یک تنتنه ی زیر و بمی مو سیقیایی را به رخ بکشد که از این منظر جای تا مل دارد و انتظار بر انگیز ......اگر این به عنوان دغدغه برای مو لف باشد باید منتظر باشیم ببینیم کار خلاقه ی خودی شده چقدر می تواند ما و عارف را به هیجان دچار کند.

با سپاس 

 

حسین مکی زاده

سلام عرف عزیز

بله با پشتوانه ای که دارد این شعر ها در تاریخ ادبی ما(شعر مشجر و مطیر-بیش از آنچه شمس قیس در حد تففن شعری مطرح کرد) و در تاریخ ادبی غرب (شعر کانکریت و ...) و با موج انقلاب نوشتاری که می بینی می شود انتظار داشت که این شعر ها سمت و سویی دیگر و حتی جان تازه یابد.
-
ایستادن روی "درد" و "من" و مردن چشمگیر بود.

یا حق

 

 

«بي مني»يات

خشت سرخم زملکت جم خوشتر   بوی قدح ازغذای مریم خوشتر

آه سحری ز سینه ی خماری       از ناله ی بوسعید وادهم خوشتر

                                                                  "منسوب به یک خیام" 

 

 

 

 

[آة اگر آزادی سرودی...

سرودی می خواند بلندتر از ریش فیدل   رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت   

(تهران در ساعت پنج عصر    درست ...)...]

 

عارف!

عارف!

عارف! اصلن تو

                   من اصلن

                                 تو

                                      بلدی بگی دوستت...

من اصلن  دارم /لای/دوستت  نفسم بند است

من اصلن  دارم/لای/دوستت  له می شود

من اصلن روی همین دوستت دارم ازخودم زير تو  می افتم  

تا توی همین تو خانم جمله   خانم زیبا

تو که می آید وسط از خودکار تو به من می ریزد

تو که از خود به كار می روي    خودم از من به تو تا تمام شعر می شوم

تو ام من تر از من توام ترم از تو تا تويي در توتر ازتو         توتوتوتوتوتوتو!

ماما!  این خودکار فقط تو می زاید 

                                       من کو هستم و کِی  

                                                                   کی

                                                                         انگار بی/نقطه

بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه

نقطه توی تاریک گم بود  نطفه ام توی تاریخ گم بود    

date:… / age:twenty eight / gender:male / conclusion :forty six XX cells

توی همین سطر بودن از من با هر تو ممنوع شد

توی همین سطر هفت ساعت خود تو را ارضا کرد 

هفتاد روز خودکفا بودم از تو 

هفت هزار بودم  زیر بدون سال ها ی سربه سر

اصلن تو نبودی توی من    من بودی و من بود

بابا ندارند این سطرهای تا ته تا تهی تا گاه به گاه به هر تا هرگز از هم از همیشه تا...آةةةةةةة

نقطه ات توی پیدا شد   نطفه ازجمله توی خودکار بست 

 

دوازده    ساعت در نيمه شب تر از تهران     درست  0:0

[آه اگر آزادي ...آة اگر اگر اگر  ...

اگر هوگو سرودي مي خواند توي كاراكاس

بی نوا چاوزِ مادام العمرتر از ژاور بود توی پاریس

آآآآآآآة...

 

 

 

پ.ن. شاید که ادامه داشته باشد .شاید که ادامه داشته باشد؟!

 

 

خوانش آرش قرباني

بزرگترین منتقد هر متن خود آن متن است . پیشترها درباره عبدالرضایی گفته بودم که شعر او حرکت از جهان به زبان نیست . بلکه حرکتی است از زبان به جهان . این حرکت همان چیزی بود که می توانستم آن را همچون هیدگر چنین بیان کنم : زبان می جهاند . شاعری که کشف و شهود را در زبان انجام می دهد و تصویر را به زبان ترجمه نمی کند نامیرا خواهد بود . این روزها نیز همچنان بر این باورم که چنان باید بود اما در هیاتی دیگر . این روزها به تجربی بودن شعر بیش از هر چیز باور دارم . بر این اساس شعر شما را در ساختی تجربی و مکانمندی آن در حرکت تجربی شاعر درک می کنم و بیش از آنکه همچون کوتوله گان در برابر فرزندی که به دنیا نیامده موضع بگیرم انتظار را ترجیح می دهم . آنچه مشهود است تجربه های چه بسا پیچیده ی شماست که در این اثر خود را به عنوان پیشنهادهایی جسورانه نشان می دهد . دوست عزیزی که از شبه آوانگاردهای بلاگی صحبت می کند باید در این مسئله اندکی جانب احتیاط را حفظ کند . آنچه یقین دارم آنست که گذشته از فضای نقد ، همدلی بیشتر با هر متن شاعر را در درک بهتر تجربه ی شعری اش کمک خواهیم کرد . و دیگر این که باید به مقاله جدید فلاح اشاره کنم درباره " پس کی جهانی می شویم " . همچنان باور دارم که آنچه در برابر ماست آینده ی شعر است و نه گذشته شعر . آینده ی شعر با تجربه های همین به قول دوستمان " شبه روشنفکرهای بلاگی " است . ما نه پلیس هستیم و نه ماموران امنیت شعر . اجازه دهید این نسل خود راه خود را پیدا کند و این میسر نخواهد بود مگر با اهمیت دادن به هر تجربه ی شعری .

 

خوانش معصومه مظفري

شعرت پر است از من هایی که همیشه من نیست گاهی تو است گاهی او.من هایی که نوعی سخن می گوید با خود.مونولوگ متنی.شاید در این مکاشفه می خواهد خود را بیابد.خود با تمام آنچه هست و آنچه نیست.خودی که گاهی آنقدر جسارت دارد که هر چیزی را می گوید و گاه آنقدر می ترسد که ساده ترین کلمات را نمی گوید و این یعنی تناقضات انسان مدرن که گاه می تواند آدمی را بکشد و گاه از دیدن مرگ پرنده های در برف گریه می کند.این من ها دارند با خودشان حرف می زنند پس به من مجال بده من های شعرت را بشناسم و به عنوان مخاطب درگیر شوم.

 

 

خوانش آرمان ايراني :

دربارهء نوشته های شعری ات، مایلم به نکته ای اشاره کنم و آن، قربانی شدن، در درکی مکانیکی از بازی های زبانی است. باباچاهی اخیرا گفته است که منظور از بازی های زبانی، صرفا نحوشکنی نیست؛ و به گمانم درست گفته. حتی گفته وقتی شاعری در نوشته اش طنزگونه، به مرگ می خندد؛ این هم بازی زبانی است. کارهای اخیرت را صرفا از آن رو مکانیکی نمی دانم که بر درکی مکانیکی از نحوشکنی استوار شده، درکی که به روش میتوزی قابل تکثیر است. بلکه از آن رو مکانیکی می دانم که فاقد جهش برای عبور از مرزهای هندسی نحوی است، و خیال در آن نقش پررنگی ندارد. با ورود کاراکترها هم، به جای اینکه به مرز شعر نزدیک شود، با ساختار روایی/ داستانی ادغام می شود. حال آن که برای ایجاد ساختار سینمایی، باید زمان خطی را قیچی کرد.
شکافتن زمان خطی، به روش مکانیکی ِ بازی های زبانی ناممکن است. روش مکانیکی بازی های زبانی، به روال ها، و مکانیزم های گسترش یابنده ای راه می برد که به سرعت، قابل الگوبرداری و تکثیر است. حال آنکه، برای شکافتن زمان خطی، به جهش های پی در پی در زبان، ساختار، روایت، و نهایتا زمان، نیازمندیم.

در جایی نوشته ای، منظورت از نوشته ای با ساختار لایه بندی/ شبکه ای آن است که وقتی به سطر چندم می رسی، ناگهان برگردی به چند سطر قبل. چگونه می توان به این ساختار نزدیک شد؟ وقتی کل نوشته را فدای شگردهای ساده و پیش پا افتادهء بازی های زبانی می کنیم. مسئله این است: چگونه می توان «فرامتن» را به «بینامتن» کشاند و سپس آن را در ساختار «متن» بازیابی کرد؟ کاری که شبیه عمل احضار ارواح در کیمیاگری (سیمیا و ...) است. شبه آوانگاردهای بلاگی ما، هنوز درک روشنی از متن در کارهای خود ارائه نکرده اند.

 

 

خوانش باران سپيد:

 

گریه نکن برای نوشتن چیزی که لازم نداری آزادی ست !!!
.........................................................................

( آه اگر آزادی سرودی ...
سرودی می خواند بلندتراز ریش فیدل رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت
( تهران ساعت 5 عصر ... درست ...)

عارف
عارف
عارف اصلن تو – من اصلن – تو بلدی بگی دوستت ...
من اصلا دارم / لای / دوستت نفسم بند است
من اصلا دارم /لای/ دوستت له می شوم

این متن می تواند یکي از آثار چند وجهی و شاید رو به تعلیق باشد اما متاسفانه این خواسته ی ما و یا توقع من مخاطب از نوع نوشتار اثر به وقوع نمی پیوندد و در مناسبات بین اتفاقات ، شکل خطی خودش را حفظ می کند !

نمی دانم 2 سطر اول از خودش ( عارف ) باشد یا نه اما به هرحال در داخل یک اثر در حال خوانشیم و فرقی هم نمی کند اما این ضربه ی قشنگی که بعد از آن شعارگون های ابتدایی می آید و فضا را تغییر می دهد بسیار جالب و هیجان آور است و اتفاقا همین ، موجب توقعات بعدی ( که در بالا اشاره کردم ) شد .
من اعتقاد دارم اتاق های بزرگ امنیت خوابیدن را از ما می گیرند ( این را در یک شعر خواندم ) می بینم این در متن عارف مصداق دارد چرا که او قصد برون رفت از یک ساختار را دارد اما ناگهان خود متوجه سر درگمی آن می شود و حریصانه قصد مراجعت دارد . واین خود زیبایی اثر را به من نشان می دهد . یعنی وجهی از زیبایی که شاید از نظر ما شکست بیاید اما چه کسی می تواند هیجان چنین رفت و بر گشت هایی را در اثر نادیده بگیرد ؟اما عارف عزیز هوش مخاطبان را ظاهرا در بخشی از کار نادیده گرفته است مثلا :

من اصلا دارم / لای / دوستت نفسم بند است
من اصلا دارم /لای/ دوستت له می شوم


اول اینکه وقتی لای منگنه قرار می گیریم در نوع گرافیکی نوشتار آشکار است و نیازی نیست مجددا به آن بپردازیم مگر اینکه به زیبایی کار بیفزاید که متاسفانه این اتفاق نیفتاد چرا که حس می کنم آن فشار شرایط دوست داشتن و نداشتن را اینکه در چه وضعی قرار دارد با حذف فعل ... و ای کاش این خانم زیبا اینجا خودش را آفتابی نمی کرد!!!

من اصلن روی همین دوستت دارم ازخودم زیر تو می افتم
تا تو همین خانم جمله ---- خانم زیبا
تو که می آید وسط ازخودکار تو به من می ریزد
تو که ازخود به کار می روی خودم از من به تو تا تمام شعر می شوم
ماما ! این خودکار فقط تو می زاید
من کو هستم وکِی
کی
انگار بی / نقطه
پایانی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه
نقطه توی تاریک گم بود نقطه ام روی تاریخ گم بود
Date…./age:twenty eight / gender: male / conclusion:forty six xx cells

توی همین سطر بودن ازمن با هر تو ممنوع شد

اگرچه در نوشتار نوعی تغییر دیده می شود اما ساخت اثر بصورتی که متکی به روایتی که راوی آن یک نفر است ادامه پیدا می کند و همچنان موضوع اولیه بعد از هوشیاری عارف . این یعنی توالی منظم .
حال شما نحو را تغییر بده اما وقتی ساحت معنایی آن حول موضوع اولیه دور می زند چه تاثیری در گردش های نحوی دارد ؟ یا بالعکس گردش نحوی چه تاثیری در جنبش گریز از ساخت دارد در حالی که ما در زبان پی دلالتهای ثانویه هستیم وقتی دلالتها همچنان آشکارا شالوده ی اثر را تحت تاثیر خود دارند کمی به دلهره ی اولیه نزدیک می شویم . من شخصا از این توهم ترس و بازگشت لذت می برم و شاید مولف تعمدا به این روش پناه برده است .اما این به قوت زبانی و ساختاری اثر چه رو ساخت و چه ژرف ساخت آن کمکی نکرده است .
گسست ، چه در روایت و چه معنا و چه موضوع و ... درحالیکه اثر در ساحت کل خود منسجم به نظر می رسد ظهور پیدا می کند و ما نوشتار را بر مبنای عدم حضور چیزهایی که نیستند می خوانیم اما اینجا همه چیز هست همه چیز برای خوانش هست مجموعه ی عوامل متن که در بده – بستان ها حضور دارند پس آن عنصر غایب که قرار است من احضارش کنم کو ؟؟؟

توی همین سطر هفت ساعت خود تو را ارضا کرد
هفتاد روز خود کفا بودم ازتو
هفت هزار بودم زیر بدون سیالهای سر به سر
اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود
بابا ندارند این سطرهای تا ته تا تهی تا گاه به گاه به هرتا هرگز ازهم ازهمیشه تا ...آه ه ه ه ه ه ه
نقطه ای توی پیدا شد نطفه ازجمله توی خودکار بست

تا اینجا بازهم مونو لوگی با یک ( تو) که هیچ عکس العملی ندارد انگار این تو توی مرده ای ست که کنشی در برابر این همه توصیف توهم گونه ندارد ( این انگاره ها در واقع وجوه مثبت اثر هستند ) اما من انتظار دارم این تو از خود دفاعی کند که در آن صورت است که ساخت یک تناقض وارد مجموعه ای از حلقه های گم شده و به غایب ارجاع می دهد . کاراکتری که حاضر است اما ساکت در صورت بروز دیالوگ و تبدیل آن به گفتمان می تواند اثر را در لایه های دیگری بکشاند که گویی متافیزیک حضور را درک می کنیم . ( تو ) اگر مخاطب است چگونه مخاطبی است چرا ازخود عکس العملی ندارد و اگر این کاراکتری غایب است پس چرا این همه خصوصیت اگر چه انگاره ها را طرح کردیم ؟دوره ی چرخشی دوباره ما را می برد به موتیف ابتدایی همانجا که سیاست بود همانجا که بوی غریبی می آمد که اصلا دوست نداشتم من آن نگاه تابو گونه به آزادی را ببینم . آوردن نشانه هایی چون فیدل و ریشش ... و تهران که اینها حوزه وسیع سیاست را بدون هیچ دخل و تصرفی برایمان آوار می کنند .
خوانش اثر می تواند وجوه متفاوتی از یک اثر را بیان کند و من اعتقاد دارم این اثر تلاشی بسیار مجدانه است برای پروراندن آنچه بصورت تئوری در اذهان مانده است اما شعر در ذائقه ی شرقی ما به گونه ای حس بر انگیزی وجود داشت و عاطفه مند بود اما مناسبات زندگی بشر که تغییر کرد بعضی ذائقه ها هم تغییر کرد و به زعم من تکامل پیداکرد به گونه ای که دیگر برای کسب لذت شاعرانه تنها لطیف سخن گفتن نیست بعضا در بعضی برخوردهای خشن و بی رحمانه در بر هم زدن ساخت و نرم طبیعی زبان خود انبوهی از هیجان و لذت را به بار می آورد.

دوازده ساعت در نیمه شب ازتهران درست 0.0
( آه اگر آزادی .... آه اگر اگر اگر ...
اگر هوگو سرودی می خواند توی کاراکاس
بی نوا چاوز مادام تاعمرتراز ژاور بود توی پاریس ...آآآآه ...

بعضی طرح ها و نوشتار گرافیکی و انگلیسی هم جالب بودند و در بالا بردن صورت اثر به گونه ای برایش فرم هم می شد قائل شد .
البته خوب است به این نکته هم توجه داشته باشیم که در سطرهای میانی یک نوع تکرار خاطره گی دارد که زمان را در گذشته نگه می دارد و این به کار صدمه می زند.

اما در پایان برهم خوردن قاعده ی بازی ما را بر آن داشت که فکر کنیم که حضور این شخصیت ها در تهران یعنی چه؟ اما آن آزادی هم همان نماد تهران میدان آزادیست نه تابوی آزادی .
این چرخش ها اینکه گاهی می رسم به یک تمهیدات ساده و سپس برایم پیچیده جلوه می کند از زیبایی اثر است و شک ندارم که در آینده با کمی صرفه جویی می شود بنزین زیادی ذخیره کرد تا تمام شعر ها کوکتل مولوتوف شوند برای ...

آقای نویسنده نگران نباش برای نوشتن به تنها چیزی که نیاز نداری آزادی است .

 

 

 

 

خوانش ماهور:

دلگیر نشوید اینها که می گویم چون میدانم هنوز هم گوشه چشمی سبز دارید! و گاهی برای طراوت باران و بوی برنجزار دلتنگ میشوید ..
چند بار شعرتان را خواندم یعنی درواقع با کلمات کلنجار رفتم ! شاید که راهی آسان و سرراست پیدا کنم .. انگار در آغوش این سطرهای بی نقطه احاطه شدید یعنی آنها شما را احاطه کرده اند با دیوارهای بلند اطرافتان!
راستی چرا؟ "بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه " چرا گاهی کلمات حرفهایتان اینقدر آشفته و سرگردان میشوند!گاهی دلم برای واژه ها می سوزد! شاید این خاصیت تهران دودآلود و آشفته است شاید هم این خاصیت زندگی امروزی ست که مجالی برای نفس کشیدن نمی گذارد ..
اما پاییز چه میشود ، آنوقت چه چیز را باید درو کرد ! ..

" پاييز،
باد درو مي كني و باران،
رنج و برنج "

 

 خوانش لیلا اکرمی :

من در کل این شعر های من و تو دار زیادی که یکجورهایی لکنت را در شعر وارد می کنند ( از لحاظ ظاهر ) زیاد نمی پسندم . یعنی سلیقه ام این طوری است .. دوست دارم محتوای شعر سپید عمیق تر از این ها باشد . نمی دانم شاید یک روزی این تلاش ها نتیجه بدهد ولی در کل هر چقدر قبلا از این دست کار خوانده ایم یک جور تکرار بوده .
ولی سطر دوازده ساعت در نیمه شب تر از تهران ... و چند سطر پایین ترش را جدا پسندیدم . اگر چه با آوردن هگل و چاوز زیاد موافق نبودم ...

خوانش پوریا کلهر:

... و ما جماعت برهنه گی...همیشه ژان وال ژان بوده ایم... البته منهای همان تکه نان که داشت و ... نداریم... و ندانستیم ، خدا بهانه خوبی ست برای دوستی با آنهایی که ساده ترین نامهایش را حرام کرده اند... همین که شیطان مان مشترک است برای برادری مان کافیست...
عارف نازنین... ترانه ی کرکس و کاراکاس را رها کن که من زیر همین آسمان، سرب سرب خفه گی را نفس می کشم... به خدا.... همان خدایی که برادرانمان لای برگه های مانیفست اولین گم اش کردند... برس!

 

خوانش فدرس ساروی :

کار فوق العاده ای است از نظر من ...
فضاهای چند وجهی و مرکز گریز ...
مرکز زدایی با کشاندن کار به یک وضعیت چند مرکزی ...
....
بازی های زبانی هم در کار نشسته است و موفق است ....
این یعنی یک قدم به پیش برای همه ی ما ...

 

خوانش بهار:

ن . والقلم ....
چقدر خوشحالم که نمیتونم مثل بقیه به زیر پوست نوشته هات برم و ببینم که چرا این کلمه سرجاش اومده و اون یکی یادش رفته بره سرجای خودش . چرا این همه تو داری و از من کم گفتی . چرا اونقد از ( ت ) واج آرایی آوردی که به تته پته افتاد دلم ولی اینو خوب میدونم که....چشم که باز کنی نشونه ها میان از همه طرف . . اصلا هستن ..
مثل جویبار جارین . مثل بارون میبارن .مثل ابرها می رقصن . و مثل .....
کاش یه کم بیشتر می دیدیم ...........................کاش می دیدیم .....و اما چه خوب نوشتی از خالق بودن قلم . قلم . قلم . سر انگشت ..
چه خوب دیدی نشونه ی نطفه بستن تو رگ قلمو . کاش همه ی آدما فیلتر داشتن رو چشاشون برا دیدن ندیده ها .

هفت هزار سال بودم زیر سالهای بدون سر به سر
اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود .....
اگر منی بود ....

 

 

خوانش منیژه رزاقی (قاصدک):

کار خوبی بود و در ادامه کارهای قبلی قابل انتظار هم ...
چيزي كه اينجا ظاهرن بيشتر توي چشم اومده اسامي مثل فيدل، رائول، چاوز و... هستش كه من شخصن اين اسامي رو به ليلا و مجنون، آدم وحوا و ... حتي به خدا و بودا و ... ترجيح مي دم! دليلش هم اينه كه انقد از اين واژه ها استفاده شد كه فكر مي كنم وقتش رسيده كه دست از اين اسطوره سازي ها برداريم...
حالا بحث جا افتادن اين واژه هاست كه من فكر ميكنم با توجه به نوع كاري كه عارف ميكنه قابل توجيه هستش... مثل (من تو تو من) هاي اين كار...
و جمله هاي خوبي مثل(تو که می آید وسط از خودکار تو به من می ریزد ... يا... دوازده ساعت در نيمه شب تر از تهران ... )
اين نوع بازي كردن با کلمات توی جملات طوري كه فقط ساختمان يا ظاهر مد نظر نباشه چيزيه كه من فكر مي كنم عارف اينجا خوب از پسش براومده و مثل خيلي ها دنبال ساخت شكني ظاهري نبوده و نخواسته از كلمات استفاده كنه يا به قولي كلمه مصرف كنه...
من نقطه قوت كار رو بخش وسط مي دونم... از (من اصلن دارم /لای/دوستت نفسم بند است ) تا (درست 0:0)جايي كه ديگه نمي شه در بخش پاياني كار رو بست... يا همون كروشه ي نهايي رو گذاشت...
البته با سطرهايي مثل (بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه) هم موافق نيستم... يه جورايي كار رو برمي گردونه به عقب... و جاهايي مثل (توی همین سطر بودن {از} من با هر تو ممنوع شد ) موافق اين {از} نيستم... چون كاراين سطر به نظر من اصلن كار زبان نبود... گرچه زبان مثل مهي همه جاي كار رو گرفته و البته شفافترش كرده!...
در مورد اين كار خيلي بيشتر از اينا مي شه حرف زد... همين كه بازيهاي ظاهري به نوعي با زبان يكي شدن يعني اين افق، روشنه...موفق تر باشيد آقاي عارف!

 

 

خوانش حسين مكي زاده:

دارم لذت میبرم از "منی یات" ی که از من هی فراتر میروند و بر میگردند. گاه درگیر حسی شیزوفرنیک پرتابت می کنند و گاه فرامنی مستکبرانه مجال نفس شان نمی دهد. این حس های بحرانی را پروراندن نوعا متنی بحرانی باید بسازد.
آره خب این اشارات سیاسی معاصر سطرا زیباست و خوب اما در ساخت کل اثر و در بافت من ها و تو ها درست جا نیفتاده. با اینکه خیلی زیباست مخصوصا سطرهای آخر. کاش یه کاریش کنی... چه تامل خوبی کردم من نیز با تکرار عارف در ابتدا. بلدی ها!

 

 

 

خوانش ابوالفضل حسني :

من و قتی دوباره با این کار در گیر شدم احساس کردم با راوی ایی طر فم که در ست و درست در و سط زبان ایستاده و زده به سیم آخر اما مسله من این است که این به سیم اخر زده گی به نظر می اید فقط بتواند یک سیم از سیمهای معنایی را هم چنگ بزند .....عارف شعر تو دچار شیدایی مضا عف است و جالب برای من اینکه این شیدایی کا ملن طبیعی می نماید ...خب بنماید این خوب است ولی به اعتقاد من ادامه ی این اصلوب اگر بتواند در طی مسیر معتدل تر شود.... خواه نا خواه ان بخش از پتا نسیلی را که در روند شیدایی زدگی این متن خرج شده باز گشت خورده ودر پهلو هایی دیگر خرج و هزینه می شود که نتیجه اش چند لایه بودن کار می گردد در نهایت که این متن من را را ضی و سر حال نگه می دارد به خاطر اینکه ثابت می کند مو لفش از جنون مندی خا صی بر خوردار است هر چند این مو لف خود و زبان را به هلشدگی و هلکردگی زیرکانه و قابل قبولی دچار کرده است.....

 

 

 

خوانش مهرداد فلاح:

این جا کسی ست که شعر دارد او را می گوید ( می زند انگار که بگوید ! ) چرا ؟
چرا ندارد ! دلش خواسته لابد. به من چه به تو !
..
..
..
عارف جان!
خوشم آمد. فقط دلم می خواهد کمی گزاره هایت را چاق و چله تر کنی. مثلن شروع درخشانت را با گزاره ای که در واقع می تواند جواب آن باشد ،ولی تصادفی و ژورنالیستی ست ، خراب می کنی :رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت...
موجبیت این گزاره از کجاست ؟ نمی شود به صرف این که هم فیدل و هم رائول اسپانیول هستند ، این موجبیت را بر پا داشت. به لایه های دیگری هم نیاز دارد به گمانم... سر جمع جا دارد که این شعر های پر زور و سر زنده را بیشتر خشو بکشی.

 

 

خوانش اسماعيل مهرانفر:
این خودهایی که گاهی تو می شوند و گاهی من را به آغوش می کشند لابلایی نهفته دارند یعنی از تو انگاری به من انگاری و یا ... تبدیل شده اند و این جذب و حل شدن ها به نوعی مرا به لذت رساند و شاید هر کس دیگر را . اما اینکه چقدر در بستر این شعر توانسته مخاطب را در یک کش و قوس فرامتنی یا اصلا درون متنی راهنما باشد کمی ضعیف عمل کرده و رهیافت مخاطب را حتی اگر بگوییم منظور شاعر گفتگویش با جهان متمدن و معاصر است را به جایی نرسانده و اما قسمت هایی که به آزادی شاملو و ترجمه اش از لورکا اشاره کرده ای باز جایگاهی در متن پیدا نکرده اند یعنی شعر به نوعی دچار دیگر گونگی شده که این دیگرگونگی نتوانسته در همان ادغامی که به آن اشاره کردیم خود را حل کند در کل از زبانت خوب بهره گرفته ای شاعر

 

 

 

 

 

«جنون در افراد استثنا است،اما در گروهها،حزبها،ملتها و دوره ها،اصل است.»

                                                                " نيچه"                 

 

 

سینه هام را اینجور نبين خس خسشان از خسیسی نیست

هواي اتاق است كه نم پس نمي دهد اين روزها      

بوي پايم توي پايه هاي اين تخت هي بختك مي شود روي سينه ام

بي هوا هم همه ي حواسم هوايی هوايت مي شود خيالت تخـت

 

يادت هست بچه كه بوديم؟ چه كه نبوديم؟ قائم بوديم و باشك بوديم  

باسن كاردرستي هم بود براي سرسره بازي

بادبادكها را  به بادي مي داديم كه بي صاحبتر از باران بود

سهمي از باد را هم توي تفنگ مي كرديم تا سينه اي سرخي كند براي تيراندازي

(الو الو    از قطار گنجشكهاي روي طناب/ به جليز و وليز اشكهاي جوجه كباب)

كم كمك چرخ و فلك هر چه گيج ِ توي ِ جیبم را به پيشانيم بست

( به راست راست  عقبگرد  عقب جلو عقب جلو  عـــَــــــ قــَــــــ بــــــــ  ج  ل  و ...)

اين گِردي ها چه گَرد و خاكي پشت اين خاكريز بلند مي كنند توي سينه تا نگاهت مي كنم

سينه خيز از زير چشم هاي خار دار رد شوي يكراست مي رسي به ميدان من 

 

تو كه جنگ را توي مدرسه كيو كيو كردي 

آي كيوت هم قدي به بلندي سپيدار هاي  "سل پوشت"* داشت

زير درخت آلبالوي پشتُ حیاط بود كه بختت وا شد

سينه بند تا شده ي سياهت طعم سرخي دارد هنوز

سوتي هام از بي سواديم نيست    دارم اما قدش به سوتين نمي رسد

(الهي سينه اي ده آتش افروز!/در آن سينه...)

این مبحث سینه خيلي خلط بالا مي آورد وسط این حرفها

حالا تو هي های های بگو يا ...

"يا" "اي ِ"برعكستر از جنگي است كه  گنج را دور اين ميدان  عقبگرديد و بر عكس

 

....................................................................................................................

*اصطلاحي است در گويش گيلكي ِ شرق گيلان كه به خشكيهاي اطراف مرداب  گفته مي شود .

 

 

 

تا  سربه سر سري  بر سينه  گذاشتي

در  آ‍‍‍ ن‍/فاك‍/توس بوسيديش

به سر بیوگی را  لچک  بستی

زندگي را با مردي / نكردي  

سپيده را درشهر بانو كردي

تمام تب را در شب زنده ماندي       

نمردن تا سحر را / خواباندي

و با وجودي شدی بي ( با ور كن خدا بيداره شبا سحر جان!)

 

هرروز ده را دواندي تا شهر/ را به خود رساندي

عرق را غيرت از رگ گرفتي    به رگ كار خانه ريختي

شب خانه را به رويت كشاندي  

ماهت را به هيچ چشمي / تاباندي؟

و با وجاهتي شدي بي(وجه درخواستي را

براي چه مي خواستي خانم عزيز؟!)

 

از این جای شعر درتنورِ شا/عر/ترترترتر زدن

(واقعن لازم بود بازي با اين همه فعلِ ِ تعدي گر؟    

آقاي بي قيد!    مفعولِ مجهول الهوية!)

يك عدد قاضي را یک کمی قاطي كردن

(طبق ِ تبصرهٔ ذیلِِِ ِ مادهٔ فوقِ ِ اصلاحیهٔ بعدی ِ قوانین ِ ...

برود دارالمجانین ِ ...)

توي ِ گوش دكتر با جييييغ زدن

(دانشجويان عزيز اين مريض  كِيس ِ مناسبي است  براي كوئيز)

دست پرستار را در گازززز  زدن

( از بس كه رگ نديد      سِرُم را برد )

 

و شهربانويي شد   كه يك بار ديگر مرد