شعر من رنگ چشاته...

 

سلام

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند            چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر يار خاكسار شدم              رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشير مي زند همه را         كسي  مقيم حريم  حرم نخواهد ماند

چه جاي شكروشكايت زنقش نيك وبداست   چو بر صحيفهٔ هستي رقم نخواهد ماند

ز مهرباني جانان طمغ مبُر حافظ                  كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

 

نفسهاي سال هزارو سيصد و هشتاد و پنج هم به شماره افتاده است و می رود که با همه ٔ تلخی ها و شیرینی هایش قسمتی از تاریخ شود.صدها دلیل برای "بد" بودن امسال می توان آورد.اما من حد اقل سه دلیل دارم تا خوشحال باشم از اینکه سال هشتاد وپنج بهتر از آنچه بود که  انتظارش را داشتم.

اول اینکه زلزله ای آنچنان قوی نداشتیم تا با شنیدن نام یک نقطهٰ جغرافیایی دیگر سالها  جگرمان بسوزد. اگر چه چند تایی...

دوم آنکه تحریم نشدیم و کمبود ضروریات به خصوص غذا و دارو پیش نیامد.هر چند دو ماه آخر سال ...

و مهمتر از همه آنکه جنگی بر روی کره ٔ مقدس زمین شروع نشد که در همین سال خاتمه نیافته باشد. هر چند لبنان و سومالی ...

برای سال هشتاد و شش چیز زیادی نمی خواهم .همینقدر که در پایانش سه دلیل فوق را برای شادمانی داشته باشم کفایت می کند.

از همهٔ دوستانی که امسال کارهایم را خواندند و با نقدها و نظرات ارزشمندشان چراغ  راهم شدند  صمیمانه قدردانی می کنم .

به قول شکسپیر  بهترین چیست؟ همان را برایتان آرزومندم.

 

 

و اما ...

 

تيغهٔ آفتاب هم كند است براي زدنِِ ِ رگِ امروز

وقتي كه واكنش

فصل مشترك مي شود ميان شعرو شيمي

من به روي جدول مندليف  به تناوب مي افتم

«وتو»

خيره به گاوهاي ممدعلي 

كه«يو»نجه هايشان را  نشخوار مي كنند

بي دغدغه ي ايزوتوپها

اگرتكان نخوري

حالا برسرت چتری قارچ می شود   

و زمين از روي شاخ گاوي سر مي خورد

كه در اين مجلس به مجنون  راي عدم/ اعتماد مي دهند 

(چهار پا خوب است،دوپا...) دارم دو تاهم تو به من قرض/ بده

اينجا  چترفقط يك كاتاليزوراست    

تا  به پيوندي عادلانه تر

درهيچ مان  شريك شويم

چشمهايت را اگر باز كني مي بيني

كه شب درگلويم ماسيده است

دستهايت را حلقه كني

سر اين شب را... پنبه مي شوي؟

تي