تا  سربه سر سري  بر سينه  گذاشتي

در  آ‍‍‍ ن‍/فاك‍/توس بوسيديش

به سر بیوگی را  لچک  بستی

زندگي را با مردي / نكردي  

سپيده را درشهر بانو كردي

تمام تب را در شب زنده ماندي       

نمردن تا سحر را / خواباندي

و با وجودي شدی بي ( با ور كن خدا بيداره شبا سحر جان!)

 

هرروز ده را دواندي تا شهر/ را به خود رساندي

عرق را غيرت از رگ گرفتي    به رگ كار خانه ريختي

شب خانه را به رويت كشاندي  

ماهت را به هيچ چشمي / تاباندي؟

و با وجاهتي شدي بي(وجه درخواستي را

براي چه مي خواستي خانم عزيز؟!)

 

از این جای شعر درتنورِ شا/عر/ترترترتر زدن

(واقعن لازم بود بازي با اين همه فعلِ ِ تعدي گر؟    

آقاي بي قيد!    مفعولِ مجهول الهوية!)

يك عدد قاضي را یک کمی قاطي كردن

(طبق ِ تبصرهٔ ذیلِِِ ِ مادهٔ فوقِ ِ اصلاحیهٔ بعدی ِ قوانین ِ ...

برود دارالمجانین ِ ...)

توي ِ گوش دكتر با جييييغ زدن

(دانشجويان عزيز اين مريض  كِيس ِ مناسبي است  براي كوئيز)

دست پرستار را در گازززز  زدن

( از بس كه رگ نديد      سِرُم را برد )

 

و شهربانويي شد   كه يك بار ديگر مرد