![]() |
![]() |
|
| ادبيات،هنر، انديشه |
|
علي آباد روزي بود روزگاري شهري بود از قراري
تو دنياي گل و گشاد مي گفتنش علي آباد
زمستون و بهار داشت درختاي چنار داشت تابستونا خيار داشت پاييزا هم انار داشت
يه صبحي مردم شهر شدن با همٌه چي قهر
با آواز پرنده ها با عر عر چرنده ها با برگ هاي رنگ و وارنگ با خورشيد طلايي رنگ
خسته بودن از همشون قشنگ نبودن براشون
جمع كردن از هر كناره ديگ و لگن و آهن پاره
ريختن تو يك كوره ي داغ ازش ساختن يه دونه تاق
گذاشتنش جا آسمون شد سقفشون از اون زمون
يه دونه حباب زدن روش برق قوي دادن توش گذاشتنش جا آفتاب شب نداشتن با حباب
با اره و بيل و كلنگ انگار كه مي رن واسه جنگ
سروها رو با تيشه زدن گل ها رو از ريشه زدن پرنده ها رو كيش دادن گلدونا رو آتيش دادن
خاك ها رو ريختن تو گوني سبزه نموند تو ايووني
شهر شده بود شهر ِ نمونه مشكلي نبود، حتي يه دونه
نه ميو ميو نه واق واقي نه بع بعي و نه ديگه ماغي صبح ِ سياه، كله ي سحر قوقولي قوقو نبود تو شهر
مردم خوب و سر براه هشت ميزدن از خونه به راه
با اتوبوسا، يابا سواري هر كي مي رفت، سر ِيه كاري
مشغول بودن تا پنج عصر حقوق داشتن، بي كمو كسر
يه چيزي مي خوردن ناهارا تو كافه ها، يا توي بارها
پلاس بودن تو سينماها تو ميدون ها جلو آبنماها
به بلبل ها زل مي زدن كه از حلب ساخته بودن از سنگاي سياه و سخت ساخته بودن چند تا درخت
برگ هاي سرد وفلزي با پرنده هاي كاغذي
مثل شكر بود كام ِ شهر تلخ شد اما، عين زهر
يه روزي دست ِ بر قضا مامورا ديدن تو فضا
قناري اي زرد و قشنگ با بال هاي خوش آب و رنگ
آواز مي خونه راس راسي نذاشته هوش و حواسي
بزرگترا حيرون شدن بچه ها هم خندون شدن
پاسبونا با چوب و سپر تو ميدون بزرگ شهر هي داد زدن خبر! خبر! آآآآي خطر! خطر! خطر!
دنبال اون يكي يه دونه روون شدن خونه به خونه
به پنجره به در زدن به هر سوراخي سر زدن
پشت ِ كتابا، رو تاقچه ها لاي لباسا، تو بقچه ها
اما نبود ازش اثري از اون بلاي پر زري
پيش مي اومد كه كارگرا يا شوفرا و رفتگرا
زل مي زدن به گوشه اي جمع مي شدن تو کوچه اي
خيره نگاش مي كردن گوش به صداش مي كردن مي رسيدن از راه پاسبونا پشت سرشون آتشنشونا
محكم مي بستن درا رو سمپاشي مي كردن فضا رو
اما پرنده ي زرنگ غيب مي شد مثل فشنگ
بعد ِ كمي ، يواش يواش باز همون كاسه بودو آش آواز مي خوند يه جاي ديگه واسه بچه ها و اوناي ديگه
حرف و حديث ِ همه كس قناري بودو ديگه بس
يه روزي دست آخر آدم بزرگاي شهر
پشت يه ميز نشستن درا رو از تو بستن
با اون همه دادو بيداد عقلشون بهش قد نمي داد
روزنا مه هاي رنگارنگ با عكساي خيلي قشنگ
نوشتن كه پرنده واي كه شده برنده! اين بار رييساي شهر زدن به سيم آخر
قناري رو بهونه كردن مامورا رو روونه كردن
مردومو از شهر و خونه ييرون كردن ، دونه دونه همه مي زدن داد و فرياد اما كسي جواب،مگه مي داد؟!
مرد و زن و پير وجوون به زور شدن از شهر بيرون
مامورا درها رو بستن پشت سمپاشا نشستن تو دستاشون،تلمبه بود تانكراشون ، قلمبه بود
سمپاشي شد، همه جاي شهر از نوك پاش، تا فرق سر!
ميدونا نقاشي شدن خيابونا آبپاشي شدن كوچه ها آب جارو شدن آشغالا هم پارو شدن
از هرج و مرج اثري نبود از قناري هم، خبري نبود
شهر شده بود باز نمونه تك شده بود تو اون زمونه
درها شدن دونه دونه باز فرشاي ِ قرمز هم ، دراز
ما مورا واستاده بودن دم درا آماده بودن به مردم بگن،خوش آمديد! خوش آمديد ! خوش آمديد!
خوش آ...
امٌا...
هيچكس نبودش پشت در از مرد و زن نبود خبر پير و جوون ،مردم شهر با همديگه رفتن سفر
دلخسته از علي آباد به سوي دنياي ِ آزاد
با نگاهي به داستان «پرنده فقط يك پرنده بود» از هوشنگ گلشيري.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:22 توسط عارف رمضانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ي من |
عارف رمضانی
1357 لنگرود اين جا آهسته آهسته زيگوراتي مي شوم وخودم را ذره ذره در آن دفن می كنم. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان ترجمه مقاله نقد |
|
RSS
|