![]() |
![]() |
|
| ادبيات،هنر، انديشه |
|
مي خواهم اين شعر را اين طور شروع كنم دوستان! هرچندكه بايد بترسم كه روايت ... اصلن بي خيال ِ هر چه پيش آيد خوشم مي آيد از پس ِ پيش آمد پس اين طور شروع مي كنم :رفقايي كه جوياي احوالاتيد ! خيالاتتان تخت تقريبن همه چيز همان طور است كه بايد گوش ها را تيز كنيد تا بگويم از نبودن هايم ؛ القصه دراز هايي كشيده بودم توي اتاق ِ خواب هاي نديده ام تلفن جيغ مي كشيد كه عارف اين بار ديگر برداشتني ام برخواست تنم تلو تلو از لابه لاي پتوي مخملی ام انگاري امروزها انقلاب هايي برپاست در تفلیس دلم تا كه بر مي دارم گوشي را مي گذارم بگويد:الو آقاي رمضاني ؟ خوبي ... از صداي آن ور خط ترس برم مي دارد مي برد توي وضعيت نارنجي كيف هايي كوك مي شود توي اوكراين سرم - بله تقريبن امروز هم همان خودم هايم كمي آدمم كمي گيجم كمي هم/سرم ...ببخشيد شما ؟! باري بد نيست كه شكستي در روايت بدهم و هشداري به هر زني كه هوس عاشقي حوالي شاعري دهه ي هشتادي را كرده كه اين نسل دهنلقيت بالايي دارند در متنهاي بي سر و ته شان . در تاييد اين نظر بي منظور بسي زور زدم در اين فارسي تا بينامتني بزنم به شعر شاعر خيلي نزديك خيلي دور فدرس الشعراي ساروي (دامت افاضاته) بازمن نخورده مستم باز مي لرزه دل و دستم عجب بي جنبه اي هستم ؟! از جنبه هاي اخلاقي لحظه ي ديداري در كار نيست(فعلن) بخراشد تيغ هم خيالي نيست(عمرن)هواي خانه هم كه چه دلگير مي شود (گاهي)
پس بگذاريد از اين حا بيروني شويم و اين طور ادامه دهيم ؛توي گيرپازار اين شعر گامي بزنيم، با واژه بازي كرده دامن تني چند از من هايم را بگير اندازيم و شخصي/يتهايم را پردازش كنيم تا كه همزاد بپندارید و هم حالي بردارید(باشد كه راضي شويم )؛ سالها ست كه چپ و راست دارم مي روم دور ميدان" تيان آن من" آن مني مي شوم كه هي من من مي كند : دموكراسي دموكراسي دموك... راستي راستي حالا مي بينم كه زنهاي اين ميدان همه به آزادي زن هستند و من به شكل زننده اي ...مردم ؟ من كه یک ناموس پرست فمنیستم گاهي هستم و گهگاهي نیستم تقريبن که باشم که خریدار تو باشم خانم؟! آقا ! اصلن متوجه هستيد كه تقریبن تمام ما ها در قبال این موضوع که چرا گارگر بعد از انقلاب شمالی شده مسئوليم ؟ اين جا دارم لابه لاي علي چپ اين كوچه هاي پاشنه بلند از سايه هاي نسبتن پا کوتاه سان مي بينم وتقریبن بوی بدی هم نمی دهد زیر بغلهای این خانم بغل دستی گيرم كه سالهاست دستي بر آتش اين جمعيت نالان دارم اما این که من تقریبن من ام چه ربطی دارد به اصلن هیچ کس ؟ تقريبن اینجا همه کمی عاشق "هم" اند و"همه " هم یک کم عاشق من تقريبن منم عاشق همه ام همين جوري پس بي خيال جونم! خوش به حال "هم" و " همه " و "هممون " و ... پايان اين شعر "اين داستان ادامه دارد " مي خواهم كه بخواهم حالا یواش یواش مي شود گفت كه دارم مي ترسم از اينكه ديگر نترسم آه اي يقين گمشده بازت نه ...مي... نه ...ام
*شیزو فرن تغییراتت دارد شروع می شود عارف جان.(و هیچ ارتباطی به هیچ کسی نداردها!). از آن وقتی در ان شعر سه بار عارف عارف عارف گفتی فهمیدم که همه شناختن ها و شناسه ها و شناساهایت را جوری دستکاری شده می بینم. که اینجا نیز. از این متن ها خوشم می آد. که خودم نیز با چنین حال و هوای بیگانه نیستم. **امروز صبح است اینجا و نکته ای از خواب پراندم دوباره خواندم-
سلام عارف عزیز... می گویم :که اگرازبابت زبان با شد اری! ولی از بابت تغیرمکان روایت نه! تا انجا که متن در داخل اتاق دارد اتفاق می افتد من به صورت احساسی طبیعی تر تونستم با ان روبرو بشم اما از انجایی که راوی اعلام شکست روایت می کند من یک طعم و بوی دیگری احساس کردم شاید این نگاه من شهودی باشد در این جا.... خلا صه ی کلام می توانم اینجوری اعلام نظر کنم که بند اول کار با بند دوم کار یعنی از شکست روایت به بعد انگاری از یک جنس نیستند من نظرم این است که اگرهم روایت قرار بود از حالت خطی فرار کند ای کاش در همان مکان اولیه ی روایت: این اتفاق می افتاد یعنی مکان روایت تغییر نمی کرد ولی زاویه ی باز روای روایت عوض می شد ....
می دانم! نه ، حس می کنم نسل تازه در شعر امروز ما دارد روی پای خودش می ایستد. واقعن ؟!
عارف جان سلام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:13 توسط عارف رمضانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ي من |
|
عارف رمضانی
1357 گیلان |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان ترجمه مقاله نقد |
|
RSS
|